<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آن سوي لحظه ها</title>
<link>http://zendegieman85.blogfa.com/</link>
<description>از الف گذشته ام ...از اگر به یا رسیده ام... از کجا به ناکجا..</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 15 May 2009 08:37:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://zendegieman85.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>خواب ديدم نوزادي را درون باغي زنده به گور کردند.پيرزني با دستهايی لرزان او را داخل چاله اي گذاشت.و با همان دستها خاکها را رويش غلت داد و گريه کرد.خواستم جيغ بزنم اما نفس کم آوردم و همان موقع از خواب پريدم.موها راکه به سروصورت و پيشاني خیسم چسبيده بودند کنار زدم و تا مي توانستم نفس کشيدم.صداي نفسهاي آرام امير را که شنيدم فهميدم خواب ديده ام.بغلم از گرمی تن نوزاد داغ بود.انگار زنده بود و من ساعتها به خودم چسبانده بودمش.دلم شروع کرد به پیچ و تاب خوردن.لحاف را چنگ زدم و به جلو خم شدم و لبهايم را روي هم فشار دادم.***&lt;BR&gt;نشسته ام روي گليمي که توي ايوان پهن شده.به آجرهای دورنگ دیوارها نگاه میکنم.به پنجره اي که رنگ حفاظش جا به جا بلند شده یا ریخته.به درخت گيلاس پير توي باغچه و حوض دو طبقه آبی رنگ وسط حیاط.و به خودم لعنت مي فرستم که چرا گذاشتم پاهايم به سمت اين خانه کج شوند و همزمان با او رودررو شوم.و بدتر اينکه گذاشتم دستم را بگيرد و بکشد داخل خانه.باید زنگ بزنم امير بیاید دنبالم.حالم خوش نيست.&lt;BR&gt;از در هال بيرون مي آيد.ليوان شربتي مي گذارد جلوي پايم و حين نشستن آخ ميگوید و زانويش را مي مالد.لبخند چروکهاي صورتش را دوبرابر مي کند.مي گويد:&quot; آدميزاده ديگه.يه وقتهايي دلش هوايي ميشه یاد قدیما می کنه.&quot; دستها را روي هم مي گذارد وآه مي کشد &quot;والاه من که دوست دارم بياي و بري.بچه که بودی یه وقتهایی میومدی.حالا دیگه این خونه رو نمی شناسی&quot;.زل می زنم توی چشمهایش:&quot; خونه تو رو&quot;.خودش را نمي بازد.نگاهي به دوروبر خانه مي اندازد:&quot; خدا رحمت کنه پدرتو که اينجا رو واسه من گذاشت وگرنه الان آواره کوچه خيابونا بودم.کي ميخواست سرپيري مراقبم باشه؟&quot;.مي گويم:&quot;مي تونستي بچه يه نفرو تصاحب کني و بزرگش کني.تو که بلد بودي&quot;.سرش را مي اندازد پايين و پشت دستش را مي خاراند.کمی طول میکشد تا جواب بدهد :&quot;منو بابات تیکه هم بودیم.حالا یه چند سالی دیر فهمیدیم.خب چیکار باید می کردیم؟ اگه خدا بيامرز مادرت نتونست دووم بياره و خودشو کشید کنار تقصير خودشه.منکه اينو نخواستم&quot;.خودش را عقب مي کشد و تکيه ميدهد به ديوار:&quot; خدا به سر شاهده اگه ازش خواسته باشم کسی رو ول کنه یا بي محلی کنه.چرا بايد ميخواستم؟شماهام حقي داشتين&quot;.دلم پيچ ميخورد.دست روي شکمم مي گذارم.مي خندد و به آن اشاره مي کند:&quot; چند وقتته؟&quot; جوابش را نمي دهم.کف دستش را مي گذارد زمين و خودش را بطرفم مي کشد:&quot; تروخدا اگه چيزي هوس کردي بگو واست درست کنم.مديوني اگه نگي&quot;.دست از روي شکمم بر مي دارم و راست مي نشينم.خيره مي شوم توي ني ني چشمهايش.مي گويم:&quot; ديشب خواب ديدم يه بچه رو زنده زنده خاک کردي&quot;. لبخند از روي لبهايش ميپرد وانگشتها را روي پوست آویزان سینه اش مي گذارد:&quot; من؟!&quot; نگاه ازش نمي گيرم.بر مي گردد سر جاي اولش و گوشه لبهایش پایین می افتد:&quot;انقدرهام سنگدل نيستم&quot;. به نظرم مي آيد رنگش پريده.متوجه لبخند روي لبهايم ميشود ولي به روي خودش نمياورد.ازجا بلند مي شوم.روي زانويش فشار مياورد و بلند مي شود:&quot;کجا؟ شربتت رو نخوردي.&quot;از جلويش رد مي شوم و ميروم طرف پله ها.مي گويد:&quot;منم تنهام.يه وقتهايي بيا سربزن.والا بخدا خوشحال ميشم.&quot; توی دلم آشوب است.بازویم را می گیرد.دستم را با يک حرکت طوری بيرون مي کشم که پرت ميشوم جلو.ميخواهم نرده کنار پله را بگيرم اما سکندري ميخورم و مي افتم روي پله ها.تاب ميخورم وهر پنج تاي آن را با دست و پا پايين مي آيم.صداي جيغش را مي شنوم و&quot; يا ابوالفضل&quot; گفتنهايش را.او را که مي خواهد بلندم کند پس ميزنم و به هر جان کندني هست روي پله آخر مي نشينم.روي دست و بازويم خط خطي هاي قرمزي افتاده و پوستشان بلند شده.لابد روي پاهايم هم هست.تکانشان می دهم تا خیالم راحت شود که صدمه ای ندیده اند.به خودم بدوبیراه میگویم که چرا پايم را توي اين خراب شده گذاشتم.نفسم که جا مي آيد بلند ميشوم خودم را ميتکانم و بي توجه به التماس هايش از آنجا بيرون میزنم.زنگ ميزنم به امير که بيايد دنبالم.کم مانده همانجا توی خیابان بزنم زیر گریه.آرنجها و زانوي راستم بدجوری تیر می کشند و زق زق مي کنند.درد شکمم هم دارد پوستم را پاره می کند.به سر خيابان ميرسم و چند دقيقه اي منتظر ميمانم.طاقتم طاق ميشود و دلم را می گیرم وخم ميشوم.دست و پايم سست شده.چیزی توی دلم وول میخورد.گرمي ملايمي روي رانهايم احساس ميکنم که آرام آرام تاروی پایم ادامه پیدا می کند.نگاهم به کفش و جورابهايم مي افتد که قرمز شده اند. چشمهایم سیاهی می رود و گوشه ديواری مي نشينم. </description>
<pubDate>Fri, 15 May 2009 08:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegieman85&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>zendegieman85</dc:creator>
<guid>http://zendegieman85.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zendegieman85.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>هربار که پايش را به زمين مي کوبيد همه گوشتهاي تنش همراه با آن مي لرزيد.داد مي زد:&quot; بپر...بپر....د ـ بپر ديگه....بپر الان ميرسه&quot; زانوها را خم کردم و لبه ديوار گلي را گرفتم.با دست به کپه خاکي که کنار ديوار ريخته شده بود اشاره مي کرد.خودم را به آن سمت کشاندم و پريدم.همان موقع ديدم که پايش بالا آمد و لگدي به جلو انداخت و کپه خاک از هم پاشيد.روي زمين افتادم و پايم تير کشيد.کف دستها را روي رانهاي گوشتالودش کوبيد و خنديد.قبل از اينکه چيزي بگويم صداي باز شدن در آهني را شنيديم. مشدحسن بود که با چوب بلندي داشت بطرفمان مي دويد.اکبر توي يک چشم بهم زدن غيبش زد.دستم را به ديوار گرفتم و تنه ام را از روي زمين کندم.ميان بدوبيراههايي که نثار خودم و هفت جد و آبادم ميکرد از اين مي ترسيدم که نکند نرگس بيرون بيايد و من را توي اين وضعيت حين کتک خوردن از پدرش ببيند.تا بخودم بجنبم, رسيد کنارم و چوبش را برد بالاي سرش. سرم را بالا گرفته بودم و با چشمها و دهان باز نگاهش مي کردم.خودم را به ديوار چسباندم و دستم را گرفتم جلوي صورتم .يکدفعه پرت شد به سمت جلو و افتاد روي شاخه هاي تازه بريده شده.اکبر پشت سرش ايستاده بود و داشت نفس نفس ميزد.پريد طرفم و زيربغلم را گرفت و شروع کرديم به دويدن.درد توي تمام تنم پيچيده بود.صداي مشدحسن انگار قدم به قدم همراه ما مي آمد و تمامي نداشت:&quot; پسره دله دزد بي پدر و مادر بیعار....کار کار توئه. دزد...گاو. اين جونورها رو هم تو از راه بدر مي کني میاریشون اینجا. هر روز از باغ من سيب مي دزدي يابو....وايستا بي همه چيز.....وايستا تا بهت بگم...&quot; رسيديم لب جاده و پريديم پشت گاري احمد باربر که داشت از همانجا رد ميشد.صداي مشدحسن رفته رفته قطع شد.نفس راحتي کشيديم.اکبر با پشت دست بيني اش را پاک کرد و بيهوا خنديد.نصف بيشتر پايش از جلوي دمپايي بيرون زده بود.به پشت روي کف چوبي گاري دراز کشيدم.پايم زق زق مي کرد.انگشتها را درهم گره زدم و روي چشمهايم گذاشتم.صداي گاز زدن و خورد شدن سيب زير دندانهاي اکبر را مي شنيدم.معلوم نبود توی کدام سوراخ سنبه از لباسهایش قايمشان کرده بود.با دهان پر گفت:&quot; گيرم که امروز هم رفتي و دزدکي ديديش خره. که چي بشه؟ جاي خاطرخواهی و اين ادا اطوارها چند تا سيب مي کندي مي خوردي گوشت ميشد به تنت بدبخت مردنی&quot; بلند شدم و نشستم و با مشت زدم روي بازويش:&quot; دفعه آخرت باشه زير پاي منو خالي مي کني گوساله.فکر نکن یادم رفته &quot;.عقب رفت و صداي خنده اش پر شد توي گوشم.طوري مي خنديد که سينه ها و شکمش داشتند بالا و پایین می رفتند.تکه هاي له شده ي سيب از کنار دهانش بيرون زده بود. مي گفت:&quot; خيلي حال داد جون تو &quot; حالا ديگر ولو شده بود روي کف گاري.خنده ام گرفت و رويم را برگرداندم.درختهای دو طرف جاده داشتند از ما دور می شدند. فکرم رفت توی باغ.دلم همینطوری الکی غنج میزد. *** 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براي ناهار دعوتم کرده است به دفتر کارش.چند وقتي بود همديگر را نديده بوديم.گوشي را که قطع مي کند مي گويد:&quot; بايد بازار رو تشنه نگه داشت.واسه همین هم باید با رقبات هماهنگ باشي.مي فهمي؟&quot;. مي گويم:&quot; نمي دونم. من از اين چيزها سر در نميارم &quot;. مي گويد:&quot; پس تو اون دانشگاهها چي ياد شما دادن؟&quot;. لبخند ميزنم و شانه بالا مي اندازم.با لحني که انگار بخواهد دلداريم بدهد مي گويد:&quot; عيب نداره. عوضش يه آق مهندس که ميبندن به نافتون&quot;. و &quot;آق مهندس&quot; را طوري نازک و کشيده ادا مي کند که خودش هم به خنده مي افتد:&quot; من که هميشه بهت گفتم خره, ول کن اين قرتی بازیا رو. آهن رو بچسب&quot;. همينکه مي خواهيم بلند شويم و برويم رستوران تلفنش دوباره زنگ ميزند.مي گويد:&quot;ای بابا...اگه گذاشتن يه خورده هم به شکم برسيم &quot; لبه شلوار خوش دوختش را مي گيرد و آن را روي شکم برآمده اش بالا مي کشد.نگاه به صفحه تلفن همراهش مي اندازد:&quot; اینم که حاجي يه....واستا ببينم چي ميگه&quot;. شروع مي کند به چاق سلامتي و خوش و بش کردن.سر را انداخته پایین.اینور و آنور قدم برمی دارد و میخندد.خودم را با کاغذپاره های روی میز سرگرم می کنم.می گوید:&quot;حاجی ما که همین پریروز اونجا بودیم....آخه...ای بابا...چشم....چشم, به نرگس هم میگم....حتمآ می آییم...به حاج خانوم سلام برسونید....&quot;.مکالمه را که قطع می کند می رود طرف کتش که از جارختی آویزان است. آن را برمی دارد و درحالی که تنش می کند می گوید:&quot; یکی از فامیلهای قرقمیشی شون رو دعوت کرده باغ .میخواد پز دومادش رو بده بهشون &quot; شانه ها را بالا می کشد و می خندد:&quot;حاجی یه دیگه&quot;. لبخندی می زنم و چیزی نمی گویم.سوئیچ را به دست می گیرد.سیب سبز درشتی از توی ظرف بر می دارد و بیهوا پرت می کند طرفم.جا می خورم و او می زند زیر خنده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Dec 2008 18:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegieman85&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>zendegieman85</dc:creator>
<guid>http://zendegieman85.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zendegieman85.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>خيابان را درست نپيچيده بود که عينک بزرگي آمد جلوي صورتش.سر را عقب کشيد اما نتوانست جلوي برخورد را بگيرد.سردي قاب فلزي را روي دهانش حس کرد و ضربه هايي را که به کفشهايش می خوردند.لابلاي بد و بیراههایی که می شنید گفت:&quot;ببخشيد....خيلي ببخشيد...الان جمعشون مي کنم&quot; و زانو زد و دستش را به طرف زمين دراز کرد.سر را بالا گرفت و از لاي جمعيت اين طرف و آن طرف را نگاه کرد.به مردي که دوان دوان به کنارش رسيده بود گفت:&quot;اوناهاش...اونور. منتظر تاکسيه&quot;.از جا بلند شد و دو تا سيبي را که از روي زمين برداشته بود به دست او داد و دوید.از روي جدول پريد اما ماشينهايي که با سرعت بطرفش مي آمدند راهش را بستند.داد زد:&quot; وايستا....وايستا....&quot; تاکسي داشت راه مي افتاد.ماشيني بوق بلندي برايش زد.داد کشيد:&quot; زهرمار....چه مرگته؟ &quot;به سمت مخالف خیابان چرخید.دستها را روي سر گذاشت و چند قدم کج و کوله کنار جدول برداشت.ايستاد و به دنبال تاکسي نگاه کرد که از چراغ سبز گذشته بود و بين ماشينها لايي مي کشيد و میرفت... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتابي را از رديف روبرويي قفسه برداشت و به مرد همراهش گفت:&quot;پيداش کردم&quot;.دستي به جلد قهوه ايش کشيد.صفحه اول آن را که باز کرد ضربه انگشتي به شانه اش خورد و صدايي گفت:&quot;آقاي صابري....شما آقاي صابري نيستيد؟&quot;.سر را به عقب برگرداند_ &quot; منو يادتون مياد؟....شريفي....توي دانشگاه همکلاسي بوديم&quot;. چرخید.نگاهش از صورت او به شال آبي و مانتوي همرنگش سرخورد و پايين آمد و باز بالا رفت و چرخي توي تارهاي موي خرمايي و لبهاي کنار رفته و دو رديف دندان سفيدش زد و روي چشمهایش ثابت ماند.-&quot; فراموش کرديد؟ مثل جزوه هايي که مي گرفتيد و یادتون میرفت برگردونيد و بايد خودم ميومدم دنبالش.&quot;&lt;BR&gt;دست از نگاه خيره اش برداشت.چشمهايش را جمع و من ومني کرد:&quot;ما... همديگرو مي شناسيم؟&quot;.دختر ابروها را جمع کرد و غبغب کوچکي به زير چانه اش انداخت اما ته مانده لبخند هنوز روي لبهايش بود:&quot; دست ورداريد آقاي صابري.واقعآ يادتون نمياد؟...شما نه چیزی یادداشت می کردید نه خیلی حرف می زدید, اما با تصمیمهای کلاس مخالفت می کردید,با دلیل یا بی دلیل&quot; سر را براي لحظه اي پايين انداخت .انگشت سبابه را روي لب بالايش گذاشت و سعی کرد خنده اش را جمع کند:&quot; حق به جانب هم که می شدید چونه تون رو همین شکلی میدادید بالا &quot;&lt;BR&gt;تکانی خورد و صورتش را کمی پایین آورد.چند صفحه از کتابی را که در دست داشت ورق زد و آن را بست و با فشار لای کتابهای دیگر قفسه جا داد.گفت:&quot;راستش من شما رو یادم نمیاد&quot; و کتاب دیگری برداشت .دختر جا خورد و خنده از روی لبهایش جمع شد.&lt;BR&gt;_&quot; سه سال زمان زیادی نیست ها.شما انقدر فراموش کار شدید یا.....من خیلی عوض شدم؟&quot;&lt;BR&gt;جمله آخر دختر رابه زحمت شنید.لبخند زد.گردن کج کرد وشانه هارا بالا انداخت.دخترگفت:&quot;ببخشید وقتتون رو گرفتم&quot; و پشت به او کرد و به طرف در رفت.صدای باز و بسته شدن در را که شنید دستش را مشت کرد و بالا آورد و طوری آن را فشرد که رنگش سفید شد و رگهایش بیرون زد.نفسش را با &quot;هو&quot;ی بلندی بیرون داد.گفت:&quot; بالاخره حالشو گرفتم &quot; و مشتش را چند بار تکان داد:&quot; حالشو گرفتم&quot; .مرد همراهش پرسید:&quot;شناختیش؟! &quot;&lt;BR&gt;-&quot;من بال بال میزدم به چشم بیام. جزوه گرفتن و توی موضع مخالف بودن و جلب توجه و از این مزخرفات! ...عین خیالش هم نبود. انگار...&quot;&lt;BR&gt;انگشت ها را دور لب پایینش کشید و پاشنه کفشش را چند بار به زمین زد.به زنی که روی پنجه پا بلند شده بود تا کتابی را از قفسه بالای سرش بردارد زل زد.چند قدم از قفسه دور شدو برگشت.دوباره رفت و دوباره برگشت.مشتی به روی پایش زد و به سمت در رفت.دختر فروشنده داد زد:&quot;آقا.....&quot;برگشت و کتاب را روی میز انداخت و از در بیرون زد.چند قدم توی پیاده رو دوید.ایستاد و همه جا را سرک کشید و شال و مانتوی آبی رنگ را دید که پیچ خیابان را می پیچد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد همراهش ایستاد و عرق پیشانی اش را پاک کرد.دهانش را باز کرد و بست.پشت دستش را زیر چانه کشید.بلند گفت:&quot;خب منم باهاش کلاس داشتم اما هیچ جزئیاتی رو از من یادش نبود آقای زبل&quot; سر را به چپ و راست تکان داد. چرخید و راه افتاد و با دست به او هم اشاره کرد که راه بیفتد.&lt;BR&gt;دستها را از روی سر پایین آورد و روی صورتش گذاشت.نیم چرخی دور خودش زد و به ماشینها و آدمهای توی خیابان خیره ماند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Oct 2008 10:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegieman85&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>zendegieman85</dc:creator>
<guid>http://zendegieman85.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zendegieman85.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;_&quot; &lt;I&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;ر..ر..رفت بالای د..درخت.هرکاری کردم ن...ن..نتونستم جلوشو بگیرم.پاش س..سرخورد و افتاد پایین&lt;/I&gt;&quot; تمام چیزی که پس از سه روز قفل شدن زبانش توانسته بود به همه بگوید همین بود&lt;/FONT&gt;.&lt;/P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;
&lt;P&gt;عقبتر کشید و جابجا شد و همین تکان باعث شد تا کمی بالا و پایین شود.یک پا را جمع کرد و چانه را گذاشت سر زانویش.پای دیگرش بین زمین و هوا معلق مانده بود.برگها بالای سرش ریز ریز تکان می خوردند.انگار جانور کوچکی داشت بین تارهای مویش می چرخید.نگاهش روی کنده کاری کج و کوله روی تنه درخت ثابت ماند.آنقدر همانجا نشست و به آن خیره ماند که آفتاب از روی تنه درخت چرخید, از روی حرف &quot;م&quot; گذشت و به &quot;ج&quot; رسید و دست آخر به &quot;ی&quot; که عمق خراش آن کمتر از دوتای دیگر بود و نصفه کاره رها شده بود....&quot;&lt;I&gt;رفتی اون بالا چکار؟ &quot;&lt;/I&gt; نوید این را با سری بالا و صورتی که از تابش آفتاب جمع شده بود پرسیده بود. ندا از گوشه چشم نگاهش کرده و جوابش را نداده بود.نوید دست را سایبان پیشانی کرده و گفته بود:&quot; &lt;I&gt;اون چیه دستت؟ داشتی درختو می کندی ؟مگه بابا نگفته درختا رو زخمی نکنین؟ الان میرم بهش میگم&lt;/I&gt;&quot;. ندا خط کج و معوجی به ابروها انداخته و صدایش را نازک کرده بود:&quot; &lt;I&gt;ترسیدم&lt;/I&gt;! &quot;.نوید گفته بود که اصلآ او این روزها یک طوری شده است و همه اش توی خودش است و مشکوک میزند.ندا هم تذکر داده بود که این فضولیها به او نیامده....لرزه ای بر تنش نشست.خودش را جمع کرد و چانه را محکمتر به سر زانو چسباند.نگاهش افتاد پایین, همانجا که نوید ایستاده بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;... &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;تا بخود بجنبد, نوید هیکل لاغر ده ساله اش را مثل گربه از درخت کشیده بود بالا.او جیغ زده بود:&quot; &lt;EM&gt;کجا داری میای؟! برو پایین. فضول&lt;/EM&gt;&quot; . حالا سرش به موازات همان شاخه ای بود که ندا رویش نشسته بود. جیغ و داد فایده ای نداشت.گردن کشیده و سر خم کرده بود تا ببیند او با درخت چه می کند....زانویش را بغل زد و سر را لای بازوها فرو برد و چشمها را بست....فقط به فاصله چند ثانیه نوید پخش شده بود روی زمین.سرش خورده بود به سنگی که لب جوی آب داخل باغ بود و مغزش داغون شده بود...به همین سادگی. حتی یک آخ هم نگفته بود....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;&lt;EM&gt; ا...رفتی اون بالا چکار؟&lt;/EM&gt; &quot; سر از روی زانو برداشت و پسرعمه اش را دید که دست به کمر ایستاده و با دهان باز نگاهش میکند.آن پسرک دیلاق هم همراهش بود.همانکه دوستش بود و با خود آورده بودش باغ.ندا به موهای سیاه پسر عمه اش که حلقه حلقه روی پیشانی تاب خورده بودند نگاه کرد و به دهانش, که داشت چیزهایی می گفت.اینکه یکدفعه غیبش زده و کلی دنبالش گشته اند.آب دهانش را قورت داد و پای آویزانش را جمع کرد.پسرک دیلاق _ با آن چشمهای تو رفته ودهان گشاد ـ گفت:&quot; &lt;EM&gt;مجید! ایشون علاوه بر شما با تارزان هم نسبتی دارند؟&lt;/EM&gt; &quot;.ندا دست به شاخه بالایی گرفت و بلند شد و ایستاد.گفت:&quot; &lt;EM&gt;شما ب...برید.م..م..من میام&quot;.&lt;/EM&gt; پسرک دیلاق گفت:&quot;&lt;EM&gt;ب..بدون تو..ه..ه..هرگز&lt;/EM&gt; &quot;.ندا دید که خنده روی لبهای مجید دوید اما نوک دماغش را خاراند و چشم غره ای به دوستش رفت.عرق روی صورتش نشست وپایش را روی شاخه پایینی گذاشت. پسر دستهایش را از هم باز کرد:&quot; &lt;EM&gt;کمکت کنم عزیزم؟ مجید جان...اجازه میدی؟&lt;/EM&gt;&quot; و چشمکی به او زد.اینبار مجید نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد..ندا پا را محکم روی شاخه دیگری گذاشت و شروع کرد به تکان تکان خوردن.دهان باز کرد که چیزی بگوید, اما خودش هم نفهمید که چطور یکباره به پشت خم شد و توی هوا بال بال زد و از درخت کنده شد. صدای فریاد آنها را شنید و فرو رفتن شاخه ها را توی تنش حس کرد و ....ترق...سفتی زمین استخوانهایش را به درد آورد...برای لحظاتی چیزی حس نمیکرد..بعد...یکی داشت سعی می کرد سرش را بلند کند و اسمش را صدا میزد.چشمهایش را باز کرد.نوید را دید که روی صورتش خم شده و میخندد.خون از روی سر شکافته اش شره می کرد و چند شاخه میشد و چکه چکه روی صورت او می ریخت.می گفت:&quot;چی داشتی میکندی رو درخت؟&quot;.ندا هول کرد و کف دستش را محکم روی صورت او کوبید.درست مثل  یکسال پیش...و بعد صدای آخ بلندی شنید.ولی نوید که حتی آخ هم نگفته بود.سرش رها شد و دوباره به زمین خورد.شنید که یکی داد میزند:&quot;مجید!...چی شد؟ببینمت...اوخ اوخ...دماغتو داغون کرد...بابا این دختره دیوونست!&quot;...چشمهایش را بست و به همان حال ماند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Jul 2008 10:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegieman85&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>zendegieman85</dc:creator>
<guid>http://zendegieman85.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zendegieman85.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>همه بدبختی هام از وقتی شروع شد که پای اون پتیاره باز شد تو زندگیم.تقصیر خودمه با این اخلاقم.کسی اندازه چوب کبریت محبت بکنه در حقم, یه عمر مدیونش میشم...رفته بودم نونوایی که یه دفعه فشارم افتاد و حالم بد شد.حالا یا از گرما بود یا زیادی سرپا وایستاده بودم, نمیدونم...اونم تو صف بود.کمکم کرد رسوندم خونه.یه آب قندی, شربتی,شونه مالیدنی..خلاصه انقدر پیشم موند تا حالم جا اومد.اینجوری بود که منو مدیون خودش کرد و پاشو گذاشت تو زندگیم, که ایکاش قلم پاش می شکست و نمیذاشت...چی بگم آخه.دستم بشکنه که تقصیر خودم بود. هر روز دعوتش می کردم و سفره خونمو که سهله سفره دلمم پیشش باز می کردم.یه روز براش گله کردم که شوهرم چند وقتیه حال و حوصله درست حسابی نداره.نه حرفی, نه بگو بخندی,نه...هیچی.هیییییچ...اینو که گفتم یه دفعه دراومد که&quot; &lt;EM&gt;شاید زیر سرش بلند شده&lt;/EM&gt;&quot;. همچی خنده ام گرفت که غذا پرید تو گلوم.عکس شوهره رو نشونش دادم و گفتم آخه کی میاد با یه همچی مردی که نه قیافه داره و نه پول و پله دل بده قلوه بستونه؟! یه جوری نگام کرد که هول ورم داشت.گفت&quot; &lt;EM&gt;مگه تو زنش نشدی؟ پس لابد یکی دیگه هم پیدا میشه که ازش خوشش بیاد&lt;/EM&gt;&quot;...منو میگی, عینهو شیر برنج وارفتم. می بینین چقدر ساده و بدبختم؟! هرچی بهم بگن فوری باور می کنم.سرم همیشه گرم بشور و بپز و بساب بساب بوده, کی وقت داشتم به راست و دروغ آدمها فکر کنم؟ از خدا پنهون نیست, از شما چه پنهون که چند روزی همینجوری تو فکر بودم.شوهرم همه کس منه.خونواده هم که ندارم.اگه اونم از دست میدادم دیگه آواره و سرگردون بودم.اونوقت توی این شهر پر از گرگ چی به روزم میومد؟ این بود که چادرو انداختم سرم و یه راست رفتم سراغ همین دوستم و ازش چاره خواستم.گفت &lt;EM&gt;راهش داروی محبته.اما کمی خرجش بالاست&lt;/EM&gt;.جهنم. بالا بود که بود.چاره چی بود؟یه بسته داد دستم و گفت&quot; &lt;EM&gt;شب که شوهرت اومد فلان دعا رو میخونی و فوت می کنی تو غذاش و یه خورده هم از این پودره می ریزی توش میدی بخوره&lt;/EM&gt; &quot;...شب که شوهره اومد عین همون کارها رو کردم. چشمتون روز بد نبینه.حسابی ریخت بهم.گلاب به روتون تا خود صبح موند توی دستشویی.همش فکر میکرد بخاطر غذای کارخونه ست, منم که از ترس صدام در نمیومد.یه چند روزی حالش خیلی بد بود.شاکی شدم رفتم پیش دوستم دعوا که این چی بود؟ پولش به کنار, اگه شوهرم چیزیش بشه شکایت می کنم. آرومم کرد و گفت که حتمآ دارو رو زیادی بهش خوروندم که اینجوری شده وگرنه اینو به چند نفر دیگه هم داده.من خر هم باز باور کردم.یه بسته دیگه بهم داد ولی من ازش استفاده نکردم.پشیمون شدم دیگه.اونم بعد یه مدتی گذاشت از این محله رفت.والا بخدا هیچ خبری ازش ندارم وگرنه... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چند وقت پیش بود که رفتم پیش همین همسایه بغلی.غصه دار بود.سر دلش واشد که شوهرش آدم خیلی خوبیه ولی یه مدتیه دلش با شوهرش نیست و از این صحبتها.تقصیر دل نازک و ساده خودمه که واسش سوخت و خیر سرم خواستم کاری براش کرده باشم.یادم به اون بسته هه افتاد.گفتم شاید واسه این بنده خدا اثر کنه و مهر شوهره بیفته به دلش.واسش بردم و توضیح دادم که چیه.قبول کرد. گفت حالا یه امتحانی می کنه. دعاها رو خوندم و فوت کردم و خودش با سلام و صلوات اونو ریخت تو چاییش و خورد.منم پا شدم رفتم خونه...من یه زن ساده بیچاره ام که هرچی می کشم از سادگیم می کشم و این دلسوزی های بیخودیم.من عقلم کجا بود که بخوام به این چیزها فکر کنم؟ خودم عین آب خوردن گول اینو اونو میخورم... داروی خواب آور؟؟  به والله دروغه. اون بسته قرصهای خواب هم که تو خونه پیدا کردین مال خواهرمه.بنده خدا اعصابش ناراحته. هزارو یک بدبختی داره.چند وقت پیش ها می گفت فکر و خیال نمیذاره بخوابه.رفتم از داروخونه براش قرص گرفتم که هنوزم فرصت نکردم ببرم بدم دستش....اینی هم که شما می فرمائی موقع بیرون اومدن از خونه ی همسایه در خونه رو نبستم: میخواستم برگردم واسش آش نذری ببرم, گفتم بنده خدا پاش درد می کنه مجبور نشه بیاد درو وا کنه. که تا رسیدم دیدم همچی راحت سرشو تکیه داده به پشتی و خوابیده.کاسه آش رو گذاشتم تو آشپزخونه و درو آروم بستم و برگشتم خونه...وگرنه من که چشمم دنبال اون چهار تیکه طلای تزرتی مردم نیست که جناب سروان...حالا این خانوم بعد دو سه هفته رفته کمدشو گشته دیده طلاهاش نیست, گفته خر کیو بچسبم؟ خر همین زن بدبخت رو که دیوارش از دیوار همه کوتاه تره و هرچی می کشه از سادگیش می کشه.شما چرا باور می کنین؟ منو این کارها ؟! استغفرالله...بشکنه این دستم که نمک نداره.الهی جز جیگر بزنی پتیاره که اون دارو رو دادی دستم.غلط کردم بخوام واسه کسی دل بسوزونم.اینه جواب خوبی من؟ نه, شما بگید...اینه جواب خوبی؟&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 May 2008 11:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegieman85&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>zendegieman85</dc:creator>
<guid>http://zendegieman85.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zendegieman85.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>رویاها یک جایی توی دل آدم پا می گیرند برتی...و جایی توی ذهن می میرند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهم نیست که نوپا بوده اند یا سالها توی وجودت زندگی کرده اند. مهم اینست که مرگشان را باور کنی...که می کنی. مثل باز کردن چشمها و غافلگیر شدن توی روشنایی روز است, و فهمیدن اینکه مزه ی شیرینی که توی دهانت حس می کنی بخاطر گاز زدن کیک خامه ای گنده ای توی خواب بوده, وگرنه  یک فنجان چای تلخ بیشتر انتظارت را نمی کشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی مهم نیست که چقدر شیرین بوده اند یا در طول مدت زندگیشان چقدر آزارت داده اند.وقتی نیستند دلت دنبال همان تلخی هایی می گردد که دست کم بودنشان بهتر از نبودنشان است.مثل دندانی که دردش مدام آزارت دهد و چاره ای نداشته باشی جز آنکه از شرش راحت شوی.اما هربار که نوک زبانت توی آن حفره ی خالی شده می افتد دلت می گیرد که: کاش بود ! حفره های خالی همیشه به یادت می آورند که چیزی را از دست داده ای.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدم نمی داند با چیزی که دیگر وجود ندارد چه باید بکند.وقتی درختی خشک می شود برتی, یا باید اجازه بدهی به حرمت سالها بودنش, همانطور توی باغچه بماند و تو را به یاد روزهای سرسبز بیندازد.یا بگذاری که تکلیفش را دندانهای تیز اره مشخص کند و ناگهان ببینی که بدون شاخه های حتی خشکیده اش هم, چقدر باغچه لخت و تو خالی بنظر می رسد... یا که اصلآ از بیخ و بن درش بیاوری.درآوردن ریشه هایی که سالها توی دل باغچه قد کشیده اند و جاخوش کرده اند, کمی بیشتر از خیلی زیاد انرژی میبرد برتی! هر تکانی که به ریشه ها بدهی خاک را سست می کند و دست آخر آن را زیر و رو خواهد کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به من بگو با رویایی که مرده است چه باید کرد ؟ بگو با صبحی که چشم باز می کنی و  شیرینی از دست رفته ی خوابی را به یاد می آوری چه باید کرد برتی؟ با تویی که نامیرا هستی چه ؟ تویی که یک جایی توی ذهن می میری و جایی دیگر , در قالبی دیگر توی دل آدم پا می گیری؟ تویی که می توانی آدم را جلوی پنجره ببری تا زندگی را نفس بکشد و از اینکه هست به خود ببالد...یا توی چهاردیواری تاریکی حبسش کنی تا کسی نداند که اصلآ وجود دارد. تویی که آدم را وادار می کنی بپذیرد که بودنت بهتر از نبودنت است. که توانی برای اینهمه زیرو رو شدنها نیست....تویی که پایانی نداری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رویاها یک جایی توی ذهن می میرند برتی....و جایی دیگر توی دل آدم پا می گیرند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Apr 2008 07:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegieman85&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>zendegieman85</dc:creator>
<guid>http://zendegieman85.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zendegieman85.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;رئیس پوشه ای را که در دست داشت روی میز پرت کرد وخودکار را هم روی آن.پشت میزش جابجا شد و بی آنکه سرش را بلند کند گفت:&quot;میتونی استعفا بدی&quot;.مینا گوشه لبش را گزید وبه چهره اصلاح شده و کت و شلوار براق طوسی رنگ او نگاه کرد.رئیس طوری دستش را در هوا تکان داد که انگار مگس می پراند:&quot; بابت چند روز از این ماه مبلغی از شرکت طلب داری . برو تسویه کن&quot;. مینا شانه بالا انداخت:&quot; مهم نیست.گیریم اینم سگ خورد&quot; و چرخید وبسوی در رفت.رئیس مشتش را بروی میز کوبید.صدای فریاد&quot; فکر کردی کی هستی&quot; توی صدای کوبش محکم در گم شد.مینا به اتاقش رفت و ظرف چند ثانیه خورده وسایلی را که روی میز بود داخل کیفش ریخت.به همکار خانمش که با دهان باز, مسیر حرکت دستهای او را با چشم دنبال میکرد گفت:&quot; خلاص &quot; و زیپ کیف را کشید.همکارش رفت و کنار او ایستاد.با چشمهای خیس گفت:&quot; نباید حساسیت نشون میدادی.یه کمی....&quot; مینا کیفش را چنگ زد:&quot; یه زحمتی می کشی؟ خرت و پرتهامو جمع کن.بعدآ میام و از خونه ات تحویل می گیرم.&quot; بغلش کرد و در گوشش گفت:&quot; مواظب خودت باش&quot; و از آنجا بیرون رفت.از دکه روزنامه فروشی همشهری گرفت و به انتظار تاکسی ایستاد که توی آن خیابان بد مسیر به زحمت گیر میامد.ماشین مدل بالایی سرعتش را کم کرد و چراغ داد.رو که برگرداند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;,&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;ماشین راه خود را کشید و رفت.صدای زنگ گوشی اش را شنید.آن را از توی کیف بیرون کشید و درست زمانی که نیسانی برایش چراغ میزد دگمه سبز را فشرد.بعد از سلام و احوالپرسی گفت:&quot;مریم چطوره؟&quot;.صدای پشت خط جواب داد:&quot;صبح که داشتم میومدم سرکار کلی با مامانت دعوا داشتند.عین بابای خدا بیامرزش از صبحونه خوشش نمیاد.مینا....بابا میتونی از اداره تون مساعده بگیری؟ این یارو طلبکاره پدرمو درآورده.آبرو واسم نذاشته.منم دستم تنگه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;,&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;میدونی که&quot;. راه افتاد و چند قدمی جلوتر ایستاد تا ماشین سیاهرنگی که جلوی پایش ترمز زده بود رد خود را بگیرد و برود.ماشین آمد و دوباره مقابلش ایستاد.گفت:&quot; من دیگه اونجا کار نمی کنم بابا &quot;. حواسش رفت پیش راننده که داشت اشاره هایی میکرد و کلمات را از توی گوشی نصفه نیمه شنید.با دست اشاره ای به ماشین کرد که برود دنبال کارش.گفت:&quot; شرکتش به درد نمیخوره.هر کی به هر کیه.هرکی واسه خودش یه رئیسه.معلوم نیست واسه کی داری کار میکنی یا اصلآ جای چند نفر&quot; و دوباره چند قدمی از ماشین دورتر شد.صدا توی گوشش منفجر شد:&quot; به این چیزا چیکار داری؟ تو کارتو بکن و حقوقتو بگیر.یادت رفته با چه بدبختی این کارو پیدا کردی؟ منکه نمیتونم یه تنه جور همه رو بکشم. اگه یه ذره به اون دختر بیچارت فکر میکردی...&quot; مینا روزنامه را زیر بغل زد و دستش را چنان روی کاپوت ماشین کوبید که صدای آن پخش شد توی فضا وکف دستش سوخت.راننده چیزی گفت و ماشین از جا کنده شد.مینا داد کشید:&quot; ناز و نوازش رئیس که جزو کارم نیست.هست؟&quot;.صدایی از توی گوشی شنیده نشد.مینا مکالمه را قطع کرد.دستش را روی لبهایش فشرد و آب دهانش را قورت داد.راه افتاد و آنقدر رفت تا به اولین ایستگاه اتوبوس رسید.روزنامه را پرت کرد داخل سطل زباله و روی نیمکت نشست. دستها را روی صورتش گذاشت و به نقطه ای کنار جدول خیره ماند.گونه هایش آتش گرفته بودند.سر برگرداند و نگاهی به انتهای خیابان کرد. از اتوبوس خبری نبود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;زنی همراه دخترکش داشتند به ایستگاه نزدیک می شدند.دخترک گوشه های پیراهن صورتیش را گرفته بود و شعری میخواند و بالا و پایین می پرید.تلفن همراهش دوباره بصدا درآمد.نگاهی به صفحه آن انداخت.همان شماره قبلی.تماس را رد کرد.بلند شد ورفت سراغ سطل زباله و روزنامه رااز داخل آن بیرون کشید.نشست روی نیمکت و صفحه نیازمندیها را باز کرد.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Apr 2008 10:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegieman85&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>zendegieman85</dc:creator>
<guid>http://zendegieman85.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zendegieman85.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>دو روز است که افتاده توی رختخواب .درست از دیروز بعد از ظهر.گاهی که سرفه اش شدت می گیرد چشمهایش را نیم باز می کند و مردمکهایش چرخی به دور و اطراف میزنند. و دوباره آنها را می بندد.سرخی پوستش از زیر چشمها تا بغل گوشهایش کشیده شده. دانه های عرق را از روی صورت و گردنش پاک می کنم و یقه ی لباسش را کنار می زنم.دستمال را ازروی پیشانیش بر میدارم.گرم گرم است.آن را داخل ظرف آب فرو می برم و می چلانمش.نوک انگشتی چند تار مویی را که از فرق نیمه خالیش جدا شده و به پیشانی چسبیده اند,کنار میزنم و دستمال را روی پیشانیش می گذارم و دست خیسم را روی گونه اش می کشم.تیزی ته ریشش را روی دستم حس می کنم.تکانی میخورد و زیر لبی چیزهایی می گوید. پری می پرسد:&quot; چی میگه بابائی؟&quot;&lt;BR&gt;- &quot; هذیون میگه. ببر آب رو عوض کن.مراقب باش نریزه &quot;&lt;BR&gt;می رود و دقیقه ای بعد بر می گردد.ظرف را با احتیاط روی پاتختی می گذارد:&quot; بازم ببریمش پیش دکتر؟ &quot;.دستی به پیشانیم می کشم و می گویم:&quot; اگه قرصها اثر نکرد آره...انقدر هم نیا توی این اتاق. نمیخوام تو هم بگیری.&quot; خم میشود توی صورتم.نیمی از موهای لختش از روی شانه سر میخورند و رها میشوند توی فضا :&quot; میخوای بری یه کمی بخوابی مامانی؟ دیشب هم که نخوابیدی.من مواظب بابا احمد هستم &quot;.لبخند میزنم و سر را بالا می اندازم. قد راست می کند.خیره میشود به احمد که سرش را اینور و آنور می کند و باز هم چیزهایی می گوید.خنده اش می گیرد و میپرسد:&quot; چی چی میگه بابائی؟ &quot; .دستمال را از روی پیشانیش بر میدارم و دوباره توی ظرف آب فرو میبرم.تکان دیگری میخورد.&lt;BR&gt;- &quot; جلسه؟...مدیر امضاش نکرده که....آخر هفته شلوغه مهوش...مهوش ؟...&quot;&lt;BR&gt;پری به من نگاه می کند و بعد به او :&quot; مهوش دیگه کیه مامانی؟&quot; صدایش را طوری پایین می آورد که انگار نگران است احمد بشنود.دستمال را از توی آب بیرون می آورم و به صورت احمد نگاه می کنم....به بالا و پایین رفتنهای سریع سینه اش...- &quot; چیکار می کنی مامانی! &quot;.پری با هر دودست ,دستمال را ازم می گیرد.دامنم خیس شده.می گویم:&quot; بدش من... مگه فردا امتحان علوم نداری؟ برو به درسهات برس &quot;. اخم کوچکی به میان ابروهایش می اندازد و بطرف در میرود.بین راه می ایستد و دوباره می پرسد:&quot; مهوش کیه؟ &quot;. به لبهای احمد خیره مانده ام.می گویم:&quot; نمیدونم &quot;.شانه بالا می اندازد و بیرون میرود.&lt;BR&gt;                                                                     ***&lt;BR&gt;قفل را می چرخانم و در را باز می کنم.زنی که جوانتر از من است روبرویم ایستاده.هنوز محو تماشای موهای رنگ کرده ,لبهای خوش رنگ , پوست سرخ و سفید و گونه های برجسته اش هستم که می گوید:&quot; من مهوشم &quot;.با دهان باز, بی آنکه چیزی بگویم از جلوی در کنار می روم.وارد میشود و یکراست بسوی اتاق خواب میرود. پاهایم با همه قدرتی که دارند به دنبالش کشیده میشوند.در آستانه ی در می ایستم و نگاه می کنم که چطور لبه تخت می نشیند و بسوی احمد خم میشود و دست او را توی دستهایش می گیرد.پلکهای احمد تکانی میخورند و چشمهایش را باز می کند.لبخند می دود روی لبهای پوست پوست شده اش و انگشتهایش دور دست او گره میخورند.چهارچوب در را می گیرم و همه سنگینی تنم را روی آن می اندازم.سعی می کنم حرفی بزنم اما چیزی راه گلویم را بسته.چشمهایم را می بندم....&lt;BR&gt;می لرزم؟ یا تکان میخورم؟...چشمهایم را باز می کنم.شبحی به طرفم خم شده وشانه هایم را گرفته:&quot; چی شده؟....آروم باش.چیزی نیست&quot;.صدایش میزنم.می گوید:&quot; من اینجام ...چقدر داغی! &quot;.بلند میشوم و می نشینم.بلند میشود و می نشیند.می پرسم:&quot; کجا رفت؟&quot; و در تاریکی سرم را به اینسو و آنسو می چرخانم.می گوید:&quot; کی ؟ &quot;. مزه ی دهانم شور است.با صدایی که قطع و وصل میشود جواب میدهم:&quot; مهوش...کوش؟ &quot;.بلند میشود و چراغ خواب را روشن می کند.طوری روی لبه تخت می نشیند که فقط نصف صورتش را توی نور می توانم ببینم.چقدر مهتابی شده.مثل همان وقتی که ناخوش بود.گرهی توی ابروهایش انداخته و چشمهایش را تنگ کرده .نگاهش چند ثانیه ای در سکوت روی صورتم می ماسد.به نظرم ده سال طول می کشد تا دهان باز کند.آهسته میپرسد:&quot; مهوش دیگه کیه؟&quot;... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Mar 2008 20:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegieman85&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>zendegieman85</dc:creator>
<guid>http://zendegieman85.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zendegieman85.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>درست در دو قدمی در, جلوی دو لنگه ی آهنی و بزرگ آن ایستاد واز پشت میله ها به راهی که به پله ها و از آنجا به داخل ساختمان منتهی میشد نگاه کرد.سر و کله ی کارکنان کم کم داشت پیدا میشد.برگشت عقب و چند قدمی راه رفت و دوباره بطرف در چرخید.سربازی که جلوی اتاقک کوچکش ایستاده بودو بخار از دهان وسوراخهای بینی اش بیرون میزد تکرار کرد: &quot;هشت...ساعت هشت&quot;...هنوز عقربه کوچک به هشت نرسیده بود.راهش را بطرف دکه ای که بیست متری آنطرفتر بود کج کرد.روی یکی از دو نیمکت آن نشست و از پشت عینک آفتابی بزرگش به سرباز که مثل لبو سرخ شده و مدام پا عوض می کرد نگاه کرد.صدایی از داخل دکه داد زد:&quot; چایی میخوای خانوم؟یه خورده طول می کشه ها...آی پسر, اون فتیله رو بکش بالا &quot; زن کمی به جلو خم شد.خودش را جمع کرد ودستها را بغل زد و سرگرم تماشای پسرکی شد که داشت فتیله سماور بزرگ را بالا می کشید.موهای سیاهش در هم فرو رفته بود و کت توی تنش تاب میخورد.پسرک رفت سراغ آتشی که کمی دورتر از نیمکت داشت شعله می کشید و چند تکه چوب انداخت داخل آن.صدای مرد از داخل دکه فریاد زد:&quot; پسر...انقدر فس فس نکن.یه آبی به اون استکانها بزن &quot; زیر لبی غرغر کرد و استکانها را زیر شیر آب گرفت.زن آهسته گفت:&quot; آدم خوش اخلاقی به نظر نمیاد&quot; پسرک بی آنکه سر برگرداند از لای دندانهایش گفت:&quot; خیلی عوضیه &quot;. بلند شد و سینی استکانها را گذاشت کنار سماور و گوشه چشمش را با آستین کتش پاک کرد.زن گفت:&quot; بذار ببینم...باید هشت سالت باشه&quot; پسرک گفت:&quot; ده سال&quot; و بینی اش را بالا کشید.زن پرسید:&quot; انگار خیلی از دستش دلخوری...پدرته؟&quot; پسرک دستهای خیسش را روی دستمال فشرد:&quot; غلط کرده.یه تار موی بابامم نمیشه...عوضی&quot;. رفت کنار آتش و انگشتهای قرمز و بی حرکتش را روی آن گرفت.زن به گونه چپ سرخ او نگاه کرد:&quot; دعوات کرده؟&quot; پسرک گونه ها و بینی اش را با پشت دست پاک کرد :&quot; فکر کرده چون صاحب کارمه میتونه بزنه توی گوشم.میگه چرا دیر اومدی.اگه بابام بفهمه...&quot; زن دست روی صورتش گذاشت و سر را به سمت دکه چرخاند که سروصدا از داخل آن بگوش می رسید.لبهایش را بهم فشرد. پسرک رفت و قوری چینی را زیر شیر سماور گذاشت و آن را باز کرد:&quot; بچه دارین؟ &quot; زن بازوها را محکمتر بغل کرد.زل زد به بخاری که از دهانه ی قوری فواره میکرد توی فضا و گفت:&quot; آره...یه دختر کوچولوی سه ساله&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &quot;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;ـ &quot; نمیذارید کسی چپ نگاش کنه, مگه نه؟ عین بابام...خودش ده تا مثل اینو حریفه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &quot;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;و بینی اش را با سر آستین گرفت.زن گفت:&quot; گریه نکن...مرد که گریه نمی کنه&quot; پسرک شیر سماور را بست.بازویش را روی چشمهایش گذاشت وبا صدایی که زن به زحمت میشنید گفت:&quot; پس چیکار می کنه؟&quot; زن گفت:&quot; با مشکلاتش می جنگه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &quot;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;ـ &quot;اگه بابام کمرش خوب بود و میتونست ازجاش بلند شه میزد داغونش میکرد&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&quot;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;آستینش را از ابروها تا زیر چانه کشید. قوری را گذاشت بالای سماور و رفت سراغ آتش و چند تکه هیزم دیگر انداخت داخلش.زن به چهره او که از پشت شعله ها موج برداشته بود نگاه میکرد&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;....&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;چایی را که خورد , بلند شد و پول را گذاشت توی سینی..اسکناسی هم گذاشت کف دست پسرک:&quot; این مال خود خودته.چون پسر خوبی هستی&quot; پسرک سر تکان داد.زن که راه افتاد از پشت صدایش زد:&quot; مگه نمی خواستین برین اونجا؟ درها رو باز کردن &quot; و با انگشت به سمت ساختمان اشاره کرد.زن با نوک کفش خاکها را اینور آنور کرد.سر را بالا گرفت و نفس بلندی کشید.گفت:&quot; یه کم دیگه تحمل می کنم &quot; . به کنار خیابان که رسید ایستاد.لبخندی زد و از همانجا گفت:&quot; دختر منم باباشو خیلی دوست داره &quot;. پسرک سر را طوری بالا و پایین برد که انگار از این قضیه مطمئن است.زن که خواست راه بیفتد او داد زد:&quot; روی کبودی گونه تون یخ بذارید خانوم.زود خوب میشه&quot; ...زن عینک آفتابی را روی صورتش جابجا کرد.دستی برای او تکان داد و پا گذاشت توی خیابان&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Feb 2008 11:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegieman85&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>zendegieman85</dc:creator>
<guid>http://zendegieman85.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zendegieman85.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>شبهای پرستاره را دوست دارم.مثل امشب...دستها را زیر سرم میگذارم و چشمک زدنهایشان را دنبال می کنم.از این ستاره به آن ستاره.هنوز عادت بچگی توی سرم است.کنار پنجره خوابیدن و اشکال آسمانی را پیدا کردن.دب اکبر و اصغر,ستاره قطبی,و ثریا...ثریا...همیشه جلوی چشمم می آید,بی آنکه بخواهم.&lt;BR&gt;زیباترین دختری که در تمام عمرم دیده ام.نگاهش که میکردی انگار خواب میدیدی.وقتی از خانه بیرون می آمد سکوت همه جا را پر میکرد.مردها خیره نگاهش می کردند و آب دهانشان را قورت میدادند و قدمهایشان کج میشد.خودم مچ یکی دوتایشان را گرفتم وقتی که رفته بودند توی دیوار.آنها که سر به زیرتر بودند قدمهایشان را تندتر می کردند تا نگاهشان به صورت او نیفتد.زنها به دیدنش سرخ میشدند و صورتشان را به تندی برمی گرداندند و رو ترش می کردند...صورتی داشت عین قرص ماه.وقتی لبخند میزدهمه سیاهی های دنیا کنار می رفتند.توی مردمکهای آبیش انگاری ده تا چلچراغ روشن کرده بودند.سیر نمیشدی از دیدنش...&lt;BR&gt;ملافه را روی سینه ام بالاتر می کشم و فکر می کنم...فکر می کنم کی بیشتر خوشبخت بود: ثریا که آنهمه زیبا بود و خاطرخواه داشت یا آن پسر آسمان جلی که معلوم نبود چطور قاپ او را دزدید و دخترک یک دل نه صد دل عاشقش شد.آنقدر که به همه خواستگارهایش نه گفت و جلوی خانواده اش هم ایستاد.حتی دست رد به سینه پسر حاج منصوری زد که دخترها سر و دست می شکستند برایش و مادرها برای داشتن داماد اسم و رسم داری مثل او دعا می کردند.کافی بود از گوشه چشم نگاهش به دختری بیفتد تا خواب مدتها با چشمهای دختر غریبه باشد...شاید هم خوشبخت, دختر کمال آقای پارچه فروش بود که زن او شد و کم کم نور چشمی خانواده اش. کی این افتخار را به لیاقت خود دختر مربوط می دانست! از نظر خیلی ها او فقط &quot; شانس &quot; داشت. وگرنه چرا حاج منصور باید از بین اینهمه دختر او را برای پسرش انتخاب کند؟؟...&lt;BR&gt;غلت میزنم.قرص کامل ماه با آن لکه های کمرنگ داخلش درست روبرویم است.بچه که بودم یکی توی سرم انداخته بود که نباید به ماه زل زد وگرنه بلایی نازل خواهد شد.تا مدتها از نگاه کردن به آن وحشت داشتم, مبادا اتفاقی بیفتد...لبخند میزنم.چشم می دوانم و دوباره دنبال ثریا میگردم....به خانه بخت که رفت خیال همه زنها راحت شد.چه فرقی برایشان میکرد که شوهرش یک جوان آس و پاس بود؟ یا که خانواده طردش کردند وشوهرش دل به کار نمیداد و همیشه هشتشان گرو نه بود؟ چه توفیری میکرد که خوشبخت بود یا نه؟ مهم این بود که یکی صاحبش شود که شد...&lt;BR&gt;شاید هم خوشبخت, مرد متاهلی بود که همسایه دیوار به دیوارشان بود.تا مدتها می توانست هرچیزی را بهانه کند,برود پشت بام واز آن بالا ثریا را توی محیط خانه اش زیرچشمی دید بزند.یک روز او بیخبر از همه جا نیمه برهنه آمد توی حیاط..مرد طوری محو تماشایش شده بود که یادش رفت خودش را قایم کند.چشم ثریا که به او افتاد جیغ بلندی کشید و دوید داخل خانه.همینکه مرد آمد خودش را کنار بکشد, پایش سر خورد و از پشت افتاد روی بلوکهای بتونی داخل کوچه.همین بود که دیگرنشد برود پشت بام.دیگر هیچوقت نتوانست راه برود....&lt;BR&gt;صدای جیرجیرکی پر شده توی حیاط..یک لحظه سر برگرداندن کافیست تا اشکال آسمانی را گم کنم.سایه درختها روی ملافه ام اینور و آنور میرود.دستی به پشتم میخورد.میچرخم.&lt;BR&gt;_&quot; دستشویی &quot;&lt;BR&gt;بلند میشوم و چراغ را روشن می کنم.ملافه را از رویش کنار می زنم.زیر بغلهایش را میگیرم و با همه توانم کمکش می کنم که بلند شود...و با خودم فکر می کنم: بدون شک خوشبخت خود اوست.از گناهش گذشته ام و هنوز مرا کنار خودش دارد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Jan 2008 18:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegieman85&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>zendegieman85</dc:creator>
<guid>http://zendegieman85.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
