براي ناهار دعوتم کرده است به دفتر کارش.چند وقتي بود همديگر را نديده بوديم.گوشي را که قطع مي کند مي گويد:" بايد بازار رو تشنه نگه داشت.واسه همین هم باید با رقبات هماهنگ باشي.مي فهمي؟". مي گويم:" نمي دونم. من از اين چيزها سر در نميارم ". مي گويد:" پس تو اون دانشگاهها چي ياد شما دادن؟". لبخند ميزنم و شانه بالا مي اندازم.با لحني که انگار بخواهد دلداريم بدهد مي گويد:" عيب نداره. عوضش يه آق مهندس که ميبندن به نافتون". و "آق مهندس" را طوري نازک و کشيده ادا مي کند که خودش هم به خنده مي افتد:" من که هميشه بهت گفتم خره, ول کن اين قرتی بازیا رو. آهن رو بچسب". همينکه مي خواهيم بلند شويم و برويم رستوران تلفنش دوباره زنگ ميزند.مي گويد:"ای بابا...اگه گذاشتن يه خورده هم به شکم برسيم " لبه شلوار خوش دوختش را مي گيرد و آن را روي شکم برآمده اش بالا مي کشد.نگاه به صفحه تلفن همراهش مي اندازد:" اینم که حاجي يه....واستا ببينم چي ميگه". شروع مي کند به چاق سلامتي و خوش و بش کردن.سر را انداخته پایین.اینور و آنور قدم برمی دارد و میخندد.خودم را با کاغذپاره های روی میز سرگرم می کنم.می گوید:"حاجی ما که همین پریروز اونجا بودیم....آخه...ای بابا...چشم....چشم, به نرگس هم میگم....حتمآ می آییم...به حاج خانوم سلام برسونید....".مکالمه را که قطع می کند می رود طرف کتش که از جارختی آویزان است. آن را برمی دارد و درحالی که تنش می کند می گوید:" یکی از فامیلهای قرقمیشی شون رو دعوت کرده باغ .میخواد پز دومادش رو بده بهشون " شانه ها را بالا می کشد و می خندد:"حاجی یه دیگه". لبخندی می زنم و چیزی نمی گویم.سوئیچ را به دست می گیرد.سیب سبز درشتی از توی ظرف بر می دارد و بیهوا پرت می کند طرفم.جا می خورم و او می زند زیر خنده.
هربار که پايش را به زمين مي کوبيد همه گوشتهاي تنش همراه با آن مي لرزيد.داد مي زد:" بپر...بپر....د ـ بپر ديگه....بپر الان ميرسه" زانوها را خم کردم و لبه ديوار گلي را گرفتم.با دست به کپه خاکي که کنار ديوار ريخته شده بود اشاره مي کرد.خودم را به آن سمت کشاندم و پريدم.همان موقع ديدم که پايش بالا آمد و لگدي به جلو انداخت و کپه خاک از هم پاشيد.روي زمين افتادم و پايم تير کشيد.کف دستها را روي رانهاي گوشتالودش کوبيد و خنديد.قبل از اينکه چيزي بگويم صداي باز شدن در آهني را شنيديم. مشدحسن بود که با چوب بلندي داشت بطرفمان مي دويد.اکبر توي يک چشم بهم زدن غيبش زد.دستم را به ديوار گرفتم و تنه ام را از روي زمين کندم.ميان بدوبيراههايي که نثار خودم و هفت جد و آبادم ميکرد از اين مي ترسيدم که نکند نرگس بيرون بيايد و من را توي اين وضعيت حين کتک خوردن از پدرش ببيند.تا بخودم بجنبم, رسيد کنارم و چوبش را برد بالاي سرش. سرم را بالا گرفته بودم و با چشمها و دهان باز نگاهش مي کردم.خودم را به ديوار چسباندم و دستم را گرفتم جلوي صورتم .يکدفعه پرت شد به سمت جلو و افتاد روي شاخه هاي تازه بريده شده.اکبر پشت سرش ايستاده بود و داشت نفس نفس ميزد.پريد طرفم و زيربغلم را گرفت و شروع کرديم به دويدن.درد توي تمام تنم پيچيده بود.صداي مشدحسن انگار قدم به قدم همراه ما مي آمد و تمامي نداشت:" پسره دله دزد بي پدر و مادر بیعار....کار کار توئه. دزد...گاو. اين جونورها رو هم تو از راه بدر مي کني میاریشون اینجا. هر روز از باغ من سيب مي دزدي يابو....وايستا بي همه چيز.....وايستا تا بهت بگم..." رسيديم لب جاده و پريديم پشت گاري احمد باربر که داشت از همانجا رد ميشد.صداي مشدحسن رفته رفته قطع شد.نفس راحتي کشيديم.اکبر با پشت دست بيني اش را پاک کرد و بيهوا خنديد.نصف بيشتر پايش از جلوي دمپايي بيرون زده بود.به پشت روي کف چوبي گاري دراز کشيدم.پايم زق زق مي کرد.انگشتها را درهم گره زدم و روي چشمهايم گذاشتم.صداي گاز زدن و خورد شدن سيب زير دندانهاي اکبر را مي شنيدم.معلوم نبود توی کدام سوراخ سنبه از لباسهایش قايمشان کرده بود.با دهان پر گفت:" گيرم که امروز هم رفتي و دزدکي ديديش خره. که چي بشه؟ جاي خاطرخواهی و اين ادا اطوارها چند تا سيب مي کندي مي خوردي گوشت ميشد به تنت بدبخت مردنی" بلند شدم و نشستم و با مشت زدم روي بازويش:" دفعه آخرت باشه زير پاي منو خالي مي کني گوساله.فکر نکن یادم رفته ".عقب رفت و صداي خنده اش پر شد توي گوشم.طوري مي خنديد که سينه ها و شکمش داشتند بالا و پایین می رفتند.تکه هاي له شده ي سيب از کنار دهانش بيرون زده بود. مي گفت:" خيلي حال داد جون تو " حالا ديگر ولو شده بود روي کف گاري.خنده ام گرفت و رويم را برگرداندم.درختهای دو طرف جاده داشتند از ما دور می شدند. فکرم رفت توی باغ.دلم همینطوری الکی غنج میزد. ***
