_" ر..ر..رفت بالای د..درخت.هرکاری کردم ن...ن..نتونستم جلوشو بگیرم.پاش س..سرخورد و افتاد پایین" تمام چیزی که پس از سه روز قفل شدن زبانش توانسته بود به همه بگوید همین بود.
عقبتر کشید و جابجا شد و همین تکان باعث شد تا کمی بالا و پایین شود.یک پا را جمع کرد و چانه را گذاشت سر زانویش.پای دیگرش بین زمین و هوا معلق مانده بود.برگها بالای سرش ریز ریز تکان می خوردند.انگار جانور کوچکی داشت بین تارهای مویش می چرخید.نگاهش روی کنده کاری کج و کوله روی تنه درخت ثابت ماند.آنقدر همانجا نشست و به آن خیره ماند که آفتاب از روی تنه درخت چرخید, از روی حرف "م" گذشت و به "ج" رسید و دست آخر به "ی" که عمق خراش آن کمتر از دوتای دیگر بود و نصفه کاره رها شده بود...."رفتی اون بالا چکار؟ " نوید این را با سری بالا و صورتی که از تابش آفتاب جمع شده بود پرسیده بود. ندا از گوشه چشم نگاهش کرده و جوابش را نداده بود.نوید دست را سایبان پیشانی کرده و گفته بود:" اون چیه دستت؟ داشتی درختو می کندی ؟مگه بابا نگفته درختا رو زخمی نکنین؟ الان میرم بهش میگم". ندا خط کج و معوجی به ابروها انداخته و صدایش را نازک کرده بود:" ترسیدم! ".نوید گفته بود که اصلآ او این روزها یک طوری شده است و همه اش توی خودش است و مشکوک میزند.ندا هم تذکر داده بود که این فضولیها به او نیامده....لرزه ای بر تنش نشست.خودش را جمع کرد و چانه را محکمتر به سر زانو چسباند.نگاهش افتاد پایین, همانجا که نوید ایستاده بود
... تا بخود بجنبد, نوید هیکل لاغر ده ساله اش را مثل گربه از درخت کشیده بود بالا.او جیغ زده بود:" کجا داری میای؟! برو پایین. فضول" . حالا سرش به موازات همان شاخه ای بود که ندا رویش نشسته بود. جیغ و داد فایده ای نداشت.گردن کشیده و سر خم کرده بود تا ببیند او با درخت چه می کند....زانویش را بغل زد و سر را لای بازوها فرو برد و چشمها را بست....فقط به فاصله چند ثانیه نوید پخش شده بود روی زمین.سرش خورده بود به سنگی که لب جوی آب داخل باغ بود و مغزش داغون شده بود...به همین سادگی. حتی یک آخ هم نگفته بود...." ا...رفتی اون بالا چکار؟ " سر از روی زانو برداشت و پسرعمه اش را دید که دست به کمر ایستاده و با دهان باز نگاهش میکند.آن پسرک دیلاق هم همراهش بود.همانکه دوستش بود و با خود آورده بودش باغ.ندا به موهای سیاه پسر عمه اش که حلقه حلقه روی پیشانی تاب خورده بودند نگاه کرد و به دهانش, که داشت چیزهایی می گفت.اینکه یکدفعه غیبش زده و کلی دنبالش گشته اند.آب دهانش را قورت داد و پای آویزانش را جمع کرد.پسرک دیلاق _ با آن چشمهای تو رفته ودهان گشاد ـ گفت:" مجید! ایشون علاوه بر شما با تارزان هم نسبتی دارند؟ ".ندا دست به شاخه بالایی گرفت و بلند شد و ایستاد.گفت:" شما ب...برید.م..م..من میام". پسرک دیلاق گفت:"ب..بدون تو..ه..ه..هرگز ".ندا دید که خنده روی لبهای مجید دوید اما نوک دماغش را خاراند و چشم غره ای به دوستش رفت.عرق روی صورتش نشست وپایش را روی شاخه پایینی گذاشت. پسر دستهایش را از هم باز کرد:" کمکت کنم عزیزم؟ مجید جان...اجازه میدی؟" و چشمکی به او زد.اینبار مجید نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد..ندا پا را محکم روی شاخه دیگری گذاشت و شروع کرد به تکان تکان خوردن.دهان باز کرد که چیزی بگوید, اما خودش هم نفهمید که چطور یکباره به پشت خم شد و توی هوا بال بال زد و از درخت کنده شد. صدای فریاد آنها را شنید و فرو رفتن شاخه ها را توی تنش حس کرد و ....ترق...سفتی زمین استخوانهایش را به درد آورد...برای لحظاتی چیزی حس نمیکرد..بعد...یکی داشت سعی می کرد سرش را بلند کند و اسمش را صدا میزد.چشمهایش را باز کرد.نوید را دید که روی صورتش خم شده و میخندد.خون از روی سر شکافته اش شره می کرد و چند شاخه میشد و چکه چکه روی صورت او می ریخت.می گفت:"چی داشتی میکندی رو درخت؟".ندا هول کرد و کف دستش را محکم روی صورت او کوبید.درست مثل یکسال پیش...و بعد صدای آخ بلندی شنید.ولی نوید که حتی آخ هم نگفته بود.سرش رها شد و دوباره به زمین خورد.شنید که یکی داد میزند:"مجید!...چی شد؟ببینمت...اوخ اوخ...دماغتو داغون کرد...بابا این دختره دیوونست!"...چشمهایش را بست و به همان حال ماند.

