تبليغاتX
آن سوي لحظه ها
روي پله هاي چوبي نشسته- نگاهم به ابرهايي بود كه تكه تكه از راه مي رسيدند و روي سر كشتزار سايه مي انداختند.همان موقع بود كه چهره ي خندان و بشاشش در برابر چشمانم ظاهر شد.قلم از لاي انگشتانم افتاد و بي حرکت به او خیره ماندم.چرخي دور خود زد. با لبخند بزرگي گفت:" چقدر اينجا قشنگه"....ايستاد و سر بسوي آسمان گرفت و نفس بلندي كشید :" چه هواي لطيفي.دلم لك زده براي يه بارون درست حسابي كه بياد و همه چيزو بشوره و تازه كنه". برگشت طرف من و با ديدن دهان بازم خنديد.
ـ" تو....تو چطوري اومدي بيرون؟ "
لب ورچید و چين كوچكي لاي ابروانش افتاد.قدمي به طرفم برداشت و گفت:" خسته شدم.تا كي مي خواي منو اون تو حبس كني؟-با انگشت به سمت چپ سرم اشاره كرد- ميخوام بيام بيرون.توي دنياي واقعي.آزادم كن و بذار كمي اينجاها بگردم.ببين چقدر زيباست. "
دستها را به دو طرف بدنش گشود و نگاه درخشانش را ازهمانجايي كه ايستاده بود تا دورترين نقطه پيش برد.بی هیچ حرفی فقط نگاهش می کردم.
باد موهاي بلندش را به پرواز درآورده بود.دستها را پشت دامن چين چينش در هم گره زد.به طرفم خم شد و پرسيد: "چي مي نويسي؟ " گفتم: " قصه ي تو رو "
ـ" پس بنويس كه....بنويس...."
سر برگرداند و پرده ي توری شسته شده اي را كه روي بند رخت تاب مي خورد با چشمانش پیدا کرد.آن را كشيد و انداخت روي سرش.گوشه هايش را گرفت و شروع كرد به زمزمه كردن و چرخيدن.چرخيد و چرخيد و رفت وسط كشتزار.بي اراده از جا کنده شدم وبه دنبالش رفتم.رسيد كنار مترسكي كه كت پاره ای به تن و كلاه سوراخي به سر داشت.دست دور كمر او انداخت و رقص كنان دورش چرخيد.ايستاد و به نرمي سر را به سينه ي پوشالي آن تكيه داد.لبخندی روی لبانش بود و به نظر می رسید حضور مرا فراموش کرده است.با چشمهاي بسته نجوا کرد: " قشنگه...وقتي روياها رنگ واقعيت بگيرند."

ابر سیاهی غرید و باد- تندي گرفت.ترسید و چشمهایش را باز کرد.چند قطره باراني كه روي سروصورتم می نشست دوباره مرا متوجه آسمان نمود.فكر خيس شدن نوشته هايم كه به ذهنم رسيد تكانی خوردم.برگشتم و بسويشان دويدم و قبل از انكه طوفان گم و گورشان كند آنها را از روی پله های چوبی برداشتم.نوبت لباسهايي بود كه از روي بند كنده شده و هرسو پراكنده شده بودند.همچنان كه از گوشه و کنارجمعشان مي كردم نگاهم به وسط كشتزار افتاد.پرده ي توري سفيد افتاده بود كنار مترسك و با هر قطره ای كه رويش مي چكيد جمع و مچاله ميشد.از پشت پرده ی بیرنگ باران-آن دورها- كلاه سياهي قل می خورد و در حال دور شدن بود.

+نوشته شده در یکشنبه 1386/03/27ساعت22:2توسط شیما |
ـ" زنجيرها رو بگير و محكم بشين "
مي نشينم و زنجيرها را محكم مي گيرم.چشمهايم را مي بندم و شروع مي كنم به تكان خوردن.آرام آرام مي روم و بر ميگردم.
ـ"  مي ترسم "
ـ" چشماتو باز كن.ترس داره؟ آسمونو ببین...داری به ابرا نزديكتر ميشي.دستتو دراز كن و چنگ بزن تو يكيشون "
بالا ميروم و دست دراز مي كنم طرف آسمان.تعادلم بهم مي خورد.جيغ ميزنم و دوباره زنجير را مي چسبم.مي خندد و مي گويد:" تو همينطور بچه ميموني "
ـ" بزرگ بشيم چي ميشه؟ "
ـ" درس ميخونيم,دانشگاه ميريم,كار پيدا مي كنيم و ازدواج ميكنيم.ازين چيزا ديگه "
ـ" يعني چي؟ يعني شاید ديگه نبينمت؟ "
ـ" چرا نبيني؟ مگه اينكه چه اتفاقي بيفته كه نتوني "
صدايش صاف تر و محكم تر ميشود: " منم زودتر بزرگ ميشم چون ازت بزرگترم".میخندم و می گویم: " زودتر هم پیر میشی"...کمی بعد از فكر اتفاقي كه ممكن است باعث شود ديگر همبازيم را نبينم لب ورمي چينم و ساكت ميمانم.همانطور مي روم و مي آيم.
......
مثل پر كاهي احساس سبكي مي كنم,رها در فضا...نگاهم به ابرهاست.اين يكي شكل كله ي اسب است.آن يكي هم شبيه يك خانه...دودكش هم دارد. و اين يكي....
ـ" اين يكي شبيه نيمرخ توئه "
مي گويد:" كدوم؟...آره...چشمشم که بسته ست.تو فكره.شايدم خوابه.برو بالا تكونم بده بيدارم كن "
ـ" نكن...اينجوري هل نده...مي افتم "
درختهاي روبرويم به سرعت نزديك و ازم دور مي شوند.از تصور اينكه ناگهان از تاب كنده شوم و روي آن درخت سپيدار بلند ـ توي لانه ي يكي از كلاغها ـ فرود بيايم هم خنده ام مي گيرد و هم بر خود مي لرزم.آنقدر داد و بيداد مي كنم تا قدرت دستهايش را كمتر مي كند و مي گويد:" بزرگ هم كه شدي باز هم ميترسي.آبرومونو بردي! "
سر را عقب مي برم و نگاهش مي كنم.لبخند بزرگي روي صورتش است.نگاهم به لانه ی كلاغها مي افتد.به فكرم مي رسد كه چقدر عمرشان زیادست.آنقدر زياد كه پيش از رفتن حسابي از دنيا و از ديدن هم سير بشوند.كلاغ بودن گاهي وقتها بد نيست.فكرم را به او مي گويم.لب ور مي چيند و ساكت مي ماند.از گفته ام پشيمان مي شوم...سرم گيج ميرود و حالم بهم مي خورد.بلافاصله زنجيرها را ميگيرد و نگهم ميدارد.صدای لرزانش می گوید:" باز هم ؟" ...

حالا رهاي رهايم.....مي توانم از آن بالا همه را ببينم.درختها, ماشينها, خانه ها, آدمها....حتي او را ـ كه مچاله مثل پیرمردی ـ روي نيمكت نشسته وبه تاب بی سرنشین خيره مانده.شايد دارد به اتفاقهايي فكر مي كند كه سرزده از راه مي رسند و پايان بازي را اعلام مي كنند.
اگر سرش را بالا بگيرد شايد بتواند تكه ابري را پيدا كند كه شبيه من است.من روزهاي شادابي و سلامتم...روزهاي پيش از اتفاق...صداي آواز كودكانه اي از كمي دورتر بلند است:" تاب تاب عباسي...خدا منو نندازي...."
دلم ميخواهد پايين بروم.زنجيرها را بگيرم و محكم بنشينم.با چشمهاي باز...و او بلند شود. قد راست كند, و با همه نيرويش مرا به سمت بالا هل دهد....ديگر از افتادن نمي ترسم.

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/16ساعت15:10توسط شیما |
صداي آكاردئون علي پيچيد لابلاي ماشينهايي كه پشت چراغ قرمز صف كشيده بودند.رفت داخل يكي از آنها و قاطي صداي زني شد كه به مرد همراهش مي گفت:"منكه كلفت تو نيستم.منم تو زندگيم تفريح ميخوام.يه مسافرتي ـچيزي.توقع زياديه؟" . رفت توي اتومبيل مرد تنهايي که پشت فرمانش نشسته و به جايي درآن دوردورها خيره مانده بود.همينطور توي ماشيني كه پسر جواني دستش را همراه اسكناسي بيرون آورده و مي گفت:" يه لاو استوري توپ بزن برامون".و دخترك بغل دستش همچنانكه مي خنديد سر برگردانده و راننده ماشين بغلي را مي پاييد.چراغ كه سبز شد همگي با بوق و سروصدا به آنسوي چهارراه هجوم بردند.علي ماند و آكاردئونش....تا چراغ قرمز بعدي.

روي بلندي تپه مانندي ـزيرنور کمرنگ دم غروب و در پناه چند درخت نشسته و به مناظر زير پايشان چشم دوخته بودند.علي گفت:"بعضي شبا كه وقتشو داشته باشم ميام اينجا مي شينم.دوست دارم شهرو از اين بالا ببينم.يه آرامشي بهم ميده.مخصوصآ وقتي دلم برات تنگ ميشه". ليلا نگاهش را پايين انداخت و گذاشت تا گرمي اين حرف در وجودش بدود و گونه هايش را رنگين كند.
ـ"دوست داري توي يكي از اون آپارتمانها زندگي كني؟ "
و به مستطيل هاي كوتاه و بلندي كه درست روبرويشان سر از زمين برآورده و به آنها دهن کجی می کردند اشاره كرد.ليلا شانه بالا انداخت: "نميدونم.بايد توشون قشنگ باشه اما دل آدم مي گيره.خونه با حياط و حوض قشنگتره ".علي گفت:"اما من دوست دارم عروسي كه كرديم توي يكي از اونا زندگي كنيم.آخرين طبقه يه ساختمون بلند كه سقفش چسبيده به آسمون و شبا ميشه از تو پنجره اش شهرو با همه چراغوني هاش تماشا كرد."
ليلا به بلندترين ساختماني كه پيش رويشان بودخيره ماند.انگار داشت فاصله اش را تا آسمان مي سنجيد.علي پوزخندي زد : "شانس بيارم يه اتاق بزرگتر توي محله خودمون اجاره كنم....نوشابتو بخور گرم نشه." و خود در حاليكه شيشه را به لبانش مي چسباند زير چشمي به ساختمانها نگاه كرد و آنقدر ساكت ماند تا ليلا گفت:"فكر اين چيزا رو نكن.حالا كو تا عروسي. يه كم كه پول دستت اومد يه دكه اي چيزي راه ميندازي.يا حتي يه ارگ ميخري و ميشي نوازنده ـاونم تو مجالس.ميدوني چقدر درآمد داره؟بااین هنری که تو داری."
ـ" آره.اين تنها ارثيه كه از باباي خدا بيامرزم برام مونده.من دوست داشتم كارگري كنم و نون بازومو بخورم.اما خودت بهتر ميدوني...چند ساعت يه بار بايد به ننم سربزنم ببينم به چيزي احتياج داره يانه.بنده خدا زياد كه تكون نميتونه بخوره.يه ليوان آبي ـ چيزي ميدم دستش و بر ميگردم تو خيابونا.سركارگر بالاي سرم باشه كه نمي ذاره هروقت دلم خواست برم و بيام."
ليلا به انگشتان او كه شيشه نوشابه را سفت و سخت در ميان خود گرفته بودند نگاه كرد.به نظرش رسيد كه در تماس با آن بايد حسابي سرد شده باشند.هوس كرد آنها را در دست بگيرد اما بنظر جدا كردنشان از شيشه سخت بود...گفت:" منكه بيام ميتوني با خيال راحت بري سر كاري كه دوست داري.ديگه نبايد نگران چيزي يا كسي باشي." علي رو به سوي او گرفت. خیره به چشمهايي كه تنها در چند سانتي متري صورتش مي درخشيدند و هرم گرمايي كه از آنها بلند ميشد تنش را داغ میکرد.لبخندي روي لبهاي ليلا شكل گرفت كه شيريني اش در همه وجود علی دويد.دست كوچك لیلا را گرفت توي دستهاي سردش و انگارکه مي خواست فقط خود او بشنود گفت:" نوكرتم به مولا"  ليلا سر را پايين انداخت.چادر را كشيد روي سرش و بيصدا خنديد.
ـ"مي دوني بابام هميشه چي مي خوند؟ "
آكاردئون رادردستانش گرفت و زد زيرآواز:" شمع و گل و پروانه -يارو مي و پيمانه-بنشسته اندازشادي-دربزم من مستانه -مي خنده زد درجامم-دنيا بود بر كامم"
ليلا برايش دست زدو از خنده ريسه رفت.آكاردئون در دستان علي باز و بسته ميشد و صدايش طوري بلند بود كه انگار خیال داشت توی همه شهر بپیچد.

+نوشته شده در سه شنبه 1386/03/08ساعت18:43توسط شیما |