- " مامان ليلا،توپمو بنداز "
ليلا از همانجايي كه روي لبه ي آخرين پله نشسته و كتاب مي خواند با نوك صندل ظريفش آن را به طرف نيما مي فرستد. نمیدانم در این روشنایی کم سوی دم غروب چگونه میتواند مطالعه کند. نگاهي به ابرهاي پراكنده ي آسمان مي اندازد که هوا را از آنچه که هست تاریکتر می کنند.
نيما ناگهان چنان ضربه اي به توپ ميزند كه صفيركشان از بغل گوش خواهرش رد مي شود و با سروصدا به ديوار مقابل مي خورد.مينا جيغ مي كشد و او مي خندد.حواسم پرت مي شود و به جاي برگ خشكيده ي شمعداني يكي از برگهاي سبزش را مي كنم.مينا اينبار دنبال او مي كند.داد و بيداد كنان مي دوند و صداي ليلا را در مي آورند : " چه خبرتونه؟ مگه بابا بهتون نگفته دعوا نكنين؟ "
هردو مي ايستند اما همچنان بهم چشم غره می روند.بیش از آن خواستنی هستند که بشود ملامتشان کرد.لبخندی میزنم.بازي را دوباره از سر مي گيرند.
ليلا كتاب را مي بندد و مي گويد: "بريم خونه.من بايد شام درست كنم ".نيما مي گويد: " مامان ماكاروني درست مي كني؟ "
- "شنیدی که بابا سبزی پلو خواست.فردا برات ماكاروني درست مي كنم ".
من عاشق سبزی پلو هستم.هیچوقت از آن سير نمي شوم.نيما اما اخم كوچكي به ابروهاي بورش مي اندازد و تا مي آيد چيزي بگويد قطره هاي ريز باران روي سروصورت و لباسش مي نشيند.همگي سر را بالا گرفته و آسمان را نگاه مي كنيم.
تنها در عرض چند ثانيه قطره ها بيشتر و بيشتر مي شوند.رگباري در پيش است.ليلا از جا مي پرد.بچه ها بالا و پايين مي پرند و سعي مي كنند قطره ها را توي دستهايشان بگيرند.
- " الان خيس ميشيد.بدويد.زود...زود...."
آنها را كه هنوز جيغ و داد مي كنند و مي خندند جمع مي كند و از پله هاي آپارتمان بالا مي دوند و از چشم من ناپديد مي گردند.باران شدت گرفته.
برگهاي خشك گل شمعداني را جمع مي كنم و پنجره را مي بندم.حس مي كنم خانه سردتر شده است.براي گرم كردن غذا هم هنوز زود است.کمی روزنامه می خوانم و بعد تلويزيون را روشن مي كنم.صدايش در سكوت همیشگی خانه طنين مي اندازد.آن را كم مي كنم ومي نشينم روي مبل.زل میزنم به تصویر و به صداي قطره هاي باران روي شيشه ي پنجره گوش مي دهم.نگاهم در کنج کتابخانه به جعبه ی شطرنج می افتد.هوس بازی کرده ام.
همانطور كه داشتند به سر خيابان نزديك مي شدند گفت: " ماشینو بردی اونور دنیا پارک کردی؟".دوستش گفت: "غرنزن.حواست به خريدهامون باشه كه نيفتن از دستت".چشمهايش گرد شد.به خنده گفت:" خريدهامون؟ اينا كه همش برای توئه.فقط خرحماليش واسه من ميمونه ".
-"چشمت كور.تو هم الان باید واسه زن و بچه خودت خرید کرده باشی"
-"دوباره شروع نكن لطفآ "
-نه دیگه. از اين بحثهاي تکراری ده پانزده ساله خستم.چقدر بهت بگم ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه ست؟...بده اینارو من میبرم تو ماشين.تو دو تا ماهي خوشگل سه پرازاينجا بگيرو بيا.مريض نباشن فوري بميرن ".....
ايستاد جلوي آكواريوم و گرم تماشاي ماهيها شد.برخلاف دنياي پرسروصداي بيرون،چقدر دنياي آنها آرام و بيصدا بود.يكيشان با آن مردمكهاي ازحدقه درآمده ازگوشه چشم به او نگاه كرد.همين عشوه به دلش نشست.به ماهي فروش گفت: "همينو بده.با....اون يكي...نه نه...اوني كه تنهاست...اون گوشه"....
تنگ را كه بدست گرفت آمد كنار خيابان و مثل عده ای دیگربرای عبور از خیابان آماده شد.رقابتی گاه بيصدا وگاه پرهياهو بين سواره ها و پياده ها.جنگ لفظي بوق ماشينها با حنجره عابرين.
درست درهمان موقع بود كه دستي به شانه اش خورد.به عقب برگشت و زني را ديد همسن و سال خودش.خطوط ريز و درشت صورت رنگ پریده اش مي توانست قصه هاي هزار و يك شبي ازروزگار بگويد.مردمك هايش مثل دو نگين سياه در حدقه مرطوب چشمهايش برق مي زدند و به او خيره مانده بودند.دهانش در كلنجاربراي گفتن يا نگفتن چيزي نيمه باز مانده بود .
به انگشتهاي باريك و بلندي نگريست كه هنوز روي شانه اش جا مانده بودند ـ آنگاه دوباره به زن و گرهي بر ابروانش افتاد.زن،شايد كه از حركت خود خجالت كشيد.شايد هم از نگاه گنگ او جا خورد.بلافاصله دست را كنار كشيد و قدمي به عقب برداشت .کمی این پا و آن پا کرد.سرانجام نجواکنان گفت:" معذرت ميخوام...انگاراشتباه گرفتم".
لبهایش روي هم فشرده شدند.سر را پايين انداخت و بي هيچ حرف ديگري از او دور شد....
صداي بوق ممتد وگوشخراش ماشيني از جا پراندش.تنگ ار دستانش لغزيد و روي زمين افتاد و شكست.صداي آه و افسوس عابرين بلند شد.بی اراده نشست.لاي تكه هاي شكسته بلور دست بردو چنگ زد به ماهي هايي كه خود را روي آسفالت اين سو و آن سو مي كوبيدند و آنها را توي مشتش گرفت.بلافاصله بلند شد و چشم دواند بين مردم.
-"حواست كجاست تو؟ نزديك بود ماشين بزنه بهت.ايستادي وسط خيابون چكار؟"
دوستش بود كه نفهميد چطور خود را به اينطرف رساند.ولی او هیچ توجهی به حرفش نکرد و
از كنارش گذشت.پايش به كنار جدول گير كرد و نزديك بود با سر بخورد زمين.
-"چته تو؟ چرا اینجوری می کنی؟"
نفس زنان گفت: "خودش بود...قسم ميخورم كه خودش بود "
-"كي خودش بود؟ "
-" فكر كرد اشتباه گرفته...منم اول نشناختمش....بعد اينهمه سال...."
مردم رابه تندی كنار زد وبه همان حال جلورفت.دوستش دادزد:" كجا داري ميري؟ "
كجا غيبش زد يكدفعه؟ توي پياده رو؟ نه،اينجا كه نيست.كنار خيابان؟ لابلاي ماشينها؟ ...شايد آن دست خيابان رفته باشد...کو؟ اینجا هم که نیست. شايد توي يكي از همين مغازه هاست، شايد هم سوار يكي از همين اتومبيلها. كجا؟....كجا رفت؟...نکند باز هم گمش کرده باشد؟...
دوستش که به کنارش رسیدبا دستهايي آويزان و گردني كج شده ايستاده و به نقطه اي نامعلوم خيره مانده بود.
-"ببينم دستتو "
دستش راكه ازجاي بريده شده اي دركف آن خون بيرون ميزد گرفت و مشتش را باز نمود.ماهی هادرون لجه ای از خون با چشمهای بازبیحرکت مانده بودند.
يكيشان معروف بود به فرفره(سرعت عملش بخصوص موقع دعوا خيلي بالا بود) و آن يكي باراباس (خودش این اسم را انتخاب كرده بود.همينطوري از آن خوشش مي آمد).باراباس هميشه حسرت آن جاي زخم قشنگ چاقو روي بازوي دوستش را ميخورد كه يادگار يك دعواي جانانه بود.حیف که خودش از این نشانه ها-که نشانه ی دلیری و مردانگی بود-نداشت.
توي آن سرماي بي پير ، زير آن پليور تميزشان كلي لباس نخي و پشمي تنشان كرده بودند كه گرچه نو نبودند اما حسابي گرم نگهشان مي داشت.كي می دیدشان.بهتر از كز كردن و لرزيدن بود.كاش يك كاپشن درست و حسابي هم داشتند.از آن پفي ها كه آدم را چهارشانه تر نشان ميدهد.امافعلآ بايد به همين بادگير نازكي كه تنشان بود راضي باشند.يكي يك زنجير كلفت هم انداخته بودند گردنشان که کمی سياه شده بود اما با هرقدمي كه بر ميداشتند روي سينه شان تاب ميخورد.اگر هوا انقدر سرد نبود يقه را باز مي گذاشتند كه رقصش روي سينه جلوه بيشتري داشته باشد.
بالاخره رسيدند سر قرار.جايي كه دخترها منتظرشان ايستاده بودند.باراباس دوست دختر آن يكي را خانم فيسو صدا ميكرد( انقدر كه كلاس خركي مي گذاشت) و فرفره دوست دختر اين يكي را حنا ( به خاطر موهاي حنايي رنگش).دخترها حسابي عصبي به نظر مي رسيدند.انگار باز هم دعوايشان شده بود.کار همیشگی شان بود.هيچ چشم ديدن هم را نداشتند.
اولين سوالي كه پرسيدند اين بود: "كجا بريم؟" حنا سينما را پيشنهاد داد و خانم فيسو گشت و گذار.فرفره گفت:" ميريم سينما بعد هم ميريم می گردیم.".همين حرف كافي بود تا خانم فيسو چشم غره جانانه اي به او برود و حسابي روترش كند.هرچقدرهم فرفره در گوشش توضيح داد كه رسم ادب و مردانگي اينگونه حكم ميكند راضي نشد كه نشد.چرا بايد حرف حرف آن دخترك....باشد؟
حنا که حوصله ژستها و قیافه گرفتن های او را نداشت بي رودربايستي به باراباس گفت:" چرا ما دوتا نميريم واسه خودمون بگرديم؟اصلآ چرا بايد این دره دهاتی هارو بندازیم دنبال خودمون؟".روی حرفش بیشتر با خانم فیسو بود. كل كل بين دخترها دوباره بالا گرفت و اين دفعه چنان شديد شد كه تا بخود بجنبند حنا يكي خوابانده بود زير گوش خانم فيسو.فرفره ناگهان از كوره دررفت و دخترك را هل داد.حنا چنان داد و بيدادي راه انداخت كه باراباس كه سهل بود هر بي غيرت ديگري هم اگربود خونش حسابی به جوش مي آمد.غرش كنان گفت: "دست به نامزد من نزن".فرفره گفت: "پس این دختره از خودراضي مو قشنگتو وردارو گورتونو گم كنيد.برید هر غلطی خواستید بکنید".
حنا دوباره جيغي كشيدكه سوت آغاز جنگ تن به تن بين پسرها بود.باران مشت و لگد بود كه برسرشان می بارید.مردم جمع شدند و هركاري كردند سوايشان كنند نشد كه نشد.خون جلوي چشم هردوشان را گرفته بود.در همين گيرودار فرفره آن یکی را هل داد كه پيشانيش محكم خورد به ديوار سنگي.اندكي تلوتلو رفت .تکانی به سرش داد اما نتوانست خودش را نگهدارد .جا به جا نقش بر زمین شد و بيحركت ماند.
صداي جيغ و داد دخترها دوباره بلند شد و فرفره بيكباره وا رفت.رنگش پريد.شد عين مرده ها.زانوهايش سست شد و او هم گوشه اي افتاد و زل زد به دوستش كه خون داشت از زخم روي پيشانيش بيرون ميزد.ناليد: "كشتمش...كشتمش...".ولوله دیگری بین مردم درافتاد.
مردي كه سعي مي كرد باراباس را بهوش بياورد گفت:" خاك بر سرتون.چه مرگتونه عين ديوونه ها افتادين به جون هم؟ آهاي...چشماتو باز كن ببينم.با توام ".باراباس آرام آرام چشمهايش را باز كرد.فرفره انگار که جان تازه ای گرفته باشدچهار دست و پا رفت طرفش: "حالت خوبه؟ آره؟ چيزيت که نشد؟ "
باراباس زمزمه كرد:" گمونم هنوز زنده ام" .يكي داد زد: " پليس داره مياد".همين هشدار كافي بود تا فرفره زير بغل رفيقش را بگيرد و در چشم بهم زدني صحنه دعوا را ترك كنند.آنقدر دويدند تا مطمئن شدنددست پليس بهشان نمي رسد.ايستادند و افتادند به نفس نفس.ناگهان چشمشان افتاد به ریخت هم.چه سرووضعی.حیف آنهمه زحمتی که برای لباسها کشیده بودند.سرتاپا خاكي.لباسهاي كهنه شان از زیر پلیوربيرون ريخته و بادگير هايشان از هم دريده بود.زدند زير خنده.حالا نخند كي بخند.
فرفره به زخم روی پيشاني او اشاره كرد: "مي گم ها...اين زخمه خيلي قشنگه.جاش يه طوريه كه همه ميتونن ببيننش" .باراباس انگشت كشيد روي زخم و گفت": آره باید خوشگل شده باشه....دخترا چي شدن؟" فرفره گفت: "نفهميدم كي فلنگو بستن.بي خيال اونا.همينقدر بلدن که شر به پا کنند.بريم يه آب ميوه بخوریم؟". باراباس گفت:" بريم".
دوباره راه افتادند توی خیابان.شبهاي ديدني و نوراني تهران...سروصدا...زندگي...ما بازهم داريم مي آييم!

