-" آه....عجب منظره اي!! "
تصوير روي بوم آنقدر زنده بود كه مي توانستم نسيمي را كه برگهای درخت روي آن را تكان ميداد روي صورتم حس كنم.و آن پرنده ي كوچكي كه لاي شاخ و برگها پنهان شده و دو تيله ي ريز شفاف بالاي منقار كوچكش برق مي زدند.
-" من....من حتي ميتونم صداي آوازش رو بشنوم ".
استاد همچنانكه با دقت به چهره ام مي نگريست-وقتی کسی حرف میزد عادتش همین بود-لبخندي زد و سر تكان داد يعني كه اغراق كرده ام.اما بي گمان خودش هم مي دانست چه تصویر بی نظیری خلق کرده. دقيقه اي بعد وقتي سرانجام قلم مو را زمين گذاشت بسته اي را همراه شاخه گلي به طرفش دراز كردم:" تولدتون مبارك ". ديدن آن چشمهاي گرد شده از حيرت همه ي وجودم را لبريز شادي كرد (غافلگيرت كردم.فكرش رو نمي كردي -مگه نه؟....)سربلند کرد و به دهانم زل زد. تکرار کردم: "تولدتون مبارک"
هديه را از دستم گرفت.با خنده و به همان لهجه خاص خودش كه كلمات را كشيده و آرام ادا مي كرد گفت: "از كجا مي دونستي؟ ".
(كجاي كاري استاد؟ روزها و هفته هاست منتظر همچي روزيم ! ) نگفتم كه بر حسب اتفاق كارت شناسايي اش را كه روي ميز جا مانده بود ديده ام.نگفتم راجع به اين موضوع پيش احدي لب باز نكردم.چرا بايد مي كردم؟ امروز روز من بود.شاديش مال من بود.افتخار دانستنش براي من.نمي خواستم آن را با هيچ کدام از هم كلاسي هايم شريك شوم (فقط خودم و خودت...)
بسته را كه باز كرد براي لحظاتي بدون هيچ حرفي به نوار كاستهايي كه مجموعه اي از آثار بهترين نوازندگان دنيا بود چشم دوخت.حس کردم برای لحظه ای برقی که در چشمانش بود خاموش شد.وقتي سكوتش طول كشيد ترسيدم مبادا خوشش نيامده و توي ذوقش خورده باشد.(آروم بگیر دیگه ! چه خبرته تالاپ---تولوپ---الآن لو میدی منو ) اما قبل از آنكه دستخوش ضعف شوم سر را بالا گرفت و لبخندي به نرمي چهره اش را از هم گشود.( آخه می دونی چیه....)
-" من اين مجموعه رو خيلي دوست دارم.فكر كردم شايد شما هم خوشتون بياد "
-"قشنگيش به همينه.كه تو چيزي رو كه خيلي دوست داري بهم هديه كردي "
(خدا رو شكر....) نفسي به راحتي كشيدم.ساقه گل را كوتاه كرد و آنرا توي جيب بغل پيرهنش گذاشت.به شوخی پرسید : "جاش چطوره؟ ".سر خم كرد و آن را بوييد: " اوه...عجب عطري ". طوري از ته دل خنديدم كه انگار مرا تعریف کرده يا كه به جاي گل خودم را روي قلبش نشانده.گفت: "بابت همه چيز ممنونم.هديه ات و تبريك تولد.حالا كه اينهمه خوشحالم كردي منم اين تابلو رو ميدمش به تو.ببر آويزون كن به اتاقت تا پرنده اش هرروز برات بخونه.حتي صبحها مي توني با صداي چه چه او از خواب بيدار شي "
از خوشحالي دستها را بهم كوفتم.می توانستم مثل همان پرنده پر بگیرم و دور سر او بگردم ( خجالت بکش ! الآن با خودش ميگه چقدر رفتارش سبکه....)
بلافاصله خودم را جمع و جور كردم.بلند شد و باراني اش را از جا رختي برداشت و تنش كرد.وقت رفتن بود.گفت:" انگار بارون خيال نداره بند بياد.امروز هم كه ماشين نياوردم ".پشت به من و رو به پنجره ايستاد و همچنانكه يقه باراني اش را مرتب مي نمود به منظره خيابان چشم دوخت.
گفتم:" مي خواهيد چتر منو ببريد؟ من راهم نزديكتره ".جوابي نداد.فكر كردم شايد متوجه نشده.بلندتر تكرار كردم:" چتر مرا ببريد.من قبل ازاونكه بهش احتياج پيدا كنم مي رسم خونه"
باز هم پاسخي نيامد.همچنان داشت بيرون را نگاه مي كرد.انگار نه انگار که چیزی شنیده.رعشه ای از فرق سر تا نوک پایم را لرزاند.آب دهان را قورت دادم و صدا زدم : "استاد...استاد....؟ "
سكوت...زبان قفل شده ی من...و او که دنیایش ذاتآ خاموش و بیصدا بود...چند ثانيه بعد به طرفم برگشت و پرسید: "تو چطوري میری؟كسي هست بياد دنبا..."
درست نمي دانم چه چيزي در چهره ام دید كه ناگهان حرفش را خورد.خطوط صورتش در هم فرو رفت.با من و من پرسيد: " تو ...چيزي گفتي؟ "
من به چهره او خيره مانده بودم و او به لبهاي من.به امید آنکه لبانم بجنبند و او بخواند که چه گفته ام....چيزي داشت گلويم را از درون مي خراشيد.حتي سعي هم نكردم پاسخي به سوالش بدهم.چشمهايم سوخت.کم کم تار ميديدمش.متوجه شد که فهمیده ام...لحظاتي که گذشت لبخند برصورتش درخشید.دوباره همان تندیس آرامش بود. گفت:"مطمئنی که اون پرنده آواز زيبايي داره.چون تونستی حسش کنی بدون نیاز به شنیدن...مثل من ".
لبها را بر هم فشردم و سر تكان دادم.كاستها را برداشت و از كلاس بيرون رفت.بیرون هنوز باران داشت یکریز می بارید.
دست به دف مي كوبم و صداي استاد طنين مي اندازد:
" در هوايت بي قرارم روز و شب سر زكويت بر ندارم روز و شب"
"روز و شب را همچو خود مجنون كنم روز و شب را كي گذارم روز و شب"...
اين روزها و شبهايي كه تمامي ندارند.همینطور دارند مرا دنبال خودشان می کشانند.
باز هم آن جانوربيرحم درونم ناخنهايش را توي گوشت تنم فرو کرده و به گلویم چنگ انداخته.
-" بزن علي...صداي دفت منو از خود بيخود مي كنه.تنم مور مور ميشه ".
مي زنم-با همه ي تواني كه برايم مانده.شاید که نوایش به گوشش برسد-حتی با وجود اینهمه فاصله.شاید که موج صدای دفم دور تن مورمورش حلقه بزند و برگرداندش اینجا.
... " تا كه عشقت مطربي آغاز كرد گاه چنگم گاه تارم روز و شب "...
سينه ام گرگرفته.عطش دارم.
-"ديروز زن دائیت اومده بود اينجا.شنيدم كه به مادرم مي گفت: حيف دخترت نيست كه با يه جوون يه لا قبا عروسي كنه؟...دلم ميخواست اون كله ي پت و پهنش رو بكوبم به ديوار.به مادرم گفتم ديگه ازش سفارش لباس نگيره.به اونا چه كه كي چكار ميخواد بكنه؟ "
نوبت تك نوازي من است.صداي دفم بالا مي گيرد.انگار خيال دارد ديوارها را فرو بريزد.طوري محكم بر آن می نوازم كه انگشتهاي خيس از عرقم به درد آمده اند.بزن علي...بزن تا مست شود.
-" كي بهت گفته نظرم راجع به پسر حاج محمود مثبته؟ اصلا هر كسي هم كه گفته باشه تو بايد فوری باور كني و از كوره در بري؟ "
پوست تنم دارد كش مي آورد.بزن بيرون لامذهب...مگر نه اينكه خير سرم يك روز بايد از این تن آزاد شوي؟ جان بكن ديگر.هرچه زودتر بهتر
-" نمي دونم چرا اينقدر دست دست ميكني. نميخوام با دست پر-با جيب پر بياي سراغم.چي رو ميخواي به من و خونوادم ثابت كني؟ كه از فلاني چيزي كم نداري؟مگه من ازت چي خواستم؟ "
دف در دستانم به پرواز درآمده.میخواهد رها شود و خود را به درودیوار بکوبد.آرام و قرار ندارد.دلتنگ آن چشمهاي مست است.خماري آنها را ميخواهد.تحسين شان را.
"اي مهار عاشقان در دست تو در ميان اين قطارم روز وشب"...
-" خستم علي.از اين بحث و جدل ها خستم.هر كسي يه چيزي ميگه.ميگن چرا داره انقدر لفت ميده؟ تو هم كه همش پي ثابت كردن خودتي. همينجوري داريم كشيده ميشيم-هركدوم به يه طرف..... راسته كه ميگن ميخواي با خونواده ی دائیت وصلت كني؟ "
ناله ي دف به اوج رسيده.زنجير به سروسينه اش مي كوبد.زنجير...زنجيرهايي كه به پايم بسته شد.كاري كه از دستم بر نيامد.يا كه آمد اما خيلي دير.
" جان روز و جان شب اي جان تو انتظارم انتظارم روز و شب "...
بزن علي...بزن كه ديگر هیچکس به عشق فكر نكند.برقص..چرخ بزن...تو كه ياد گرفتي چطور به ساز ديگران برقصي.حالا به ساز خودت برقص.نوش داروي پس از مرگ سهراب...برقص...برقص...برقص...
چشم باز مي كنم.دف از هم دريده ومن روی زمین افتاده ام.صداي تار نمي آيد.
زن نیز.آنوقت بود كه در لحظه ای نگاهشان به هم افتاد .کمی طول کشید تا همدیگر را به خاطر آوردند.بعد آه از نهاد هردو برآمد.
-" تويي؟! "
-" تو؟! "
ميوه هايي كه از زندان كيسه رها شده وتا لب جوب دويده بودند را یادشان رفت.و دستهایی که برای برداشتن آنها دراز شده بود بین زمین و هوا خشکید.لحظاتی بهم خیره ماندند.مردمکهايشان برق زد.خون زیر پوستشان دویدو خنده بی اختیاری بر لبانشان نشست.بدون آنکه بدانند چه باید بکنند دنبال کلماتی می گشتند که قفل زبانشان را بشکند.
وقتی از شوك اوليه درآمدند تندو تند شروع به سوال و جوابهايي كردند كه زیاد سروته نداشت و نا منظم بود.نمي شد تمام احوالات و ماجراهای چند ساله را تنها در عرض چند دقيقه توضيح داد.
بالاخره يادشان آمد كه ادامه خريدهاي پخش و پلا شده را از زیر پای مردم جمع کنند.در حالیکه به همین اتفاق می خندیدند مرد پرسید:" سليقه ات عوض شده؟ تو كه هيچوقت خرمالو دوست نداشتي".
زن گفت:" شوهرم و بچه ها خيلي دوست دارند.بايد هميشه تو خونه باشه ".
-" چند تا بچه داري؟ "
-" دو تا.يه دختر و يه پسر".
-" من فقط يكي دارم.بچه هات شكل خودتند؟ امیدوارم شانس بیارند و شبیه خودت باشند".
رنگ چهره ي زن شد رنگ خرمالوها.مثل همانوقتها که قند توی دلش آب می شد.مرد که سرش را انداخته بود پایین او یواشکی نگاهي به موهاي جو گندمي مرتبش انداخت.آخرين باري كه آنها را دیده بود كاملآ تيره بودند و هر تار ساز خود را ميزد.هرکدام به یک طرف.سر به هوا و لجوج.
-" خب ديگه تموم شد.آهان...چند تاشون افتاده تو جوب.الان درشون ميارم.يه لحظه صبر كن"
بلافاصله زانو زد.آستينش را داد بالا .خم شد وتا آمد دستش را ببرد توي آب زن دست گذاشت روی شانه اش:" نه!نه! اونها رو دیگه ولشون كن.لطفآ ".
مرد به دستپاچگي او از ته دل خنديد و از جا برخاست.و زن فهميد كه باز سر به سرش گذاشته .
-" ترسیدی- آره؟ فکر کردی جلوی چشم همه میخوام برم تو جوب ".
-" آخه...خوبيت نداره.مردم چي ميگند؟ "
-" هنوز به حرفشون اهميت ميدي؟...خيلي وقت بود از اينكارا نكرده بودم.ديگه بهم نمياد ".
وسايل او را با دقت مرتب نمود و داد دستش.
-" بيا.محكم بگيرشون كه هيچ لندهور ديگه اي مثل من نتونه بريزتشون به هم."
وقتي زن آنها را گرفت طوري بلاتكليف ايستادند كه انگار هيچ كار ديگري براي انجام دادن باقي نمانده بود.مرد به خطوط ريز و درشت چهره ي زن مي نگريست و زن به موهاي جوگندمي او...
-" خوشبختي؟ "
همینکه زن خواست پاسخ دهد صدايش در سفيرگوشخراش موتور اتوبوسي كه به سرعت ازراه رسيده بود گم شد...مرد گفت:" اومد "
دستان زن که کیسه خرمالوها را گرفته بود برای لحظه ای شل شدند.گفت: "بدو تا پرنشده" مردمي كه بسوي اتوبوس هجوم مي بردند به آنها تنه زدند و بینشان فاصله انداختند.مرد همچنانكه از پله ی اتوبوس بدرون آن هل داده می شد داد زد:"مواظب خودت باش ".زن دست آزادش را براي او تكان داد: "تو هم همينطور".
مردم میانشان حایل شدند.مرد داشت چیزی می گفت که در ناگهان بسته شد.زن داد زد:"چی؟ "صدایش به جایی نرسید..اتوبوس به همان سرعتي كه آمده بود راه افتاد و آنها از چشم هم ناپدید شدند.

