تبليغاتX
آن سوي لحظه ها

-" تکلیف اینهمه کودک آواره در جهان چیه؟کودکانی که در آفریقا از گرسنگی می میرند.کودکانی که همه ساله قربانی خشونت میشند.کودکانی که به بیگاری کشیده میشند-برای کار-برای قاچاق"...

آرام آرام خود را از ردیف نامنظم آدم بزرگهایی که ایستاده سخنان سخنران را گوش می دادند جلو کشید.بزودی بین آنهمه ستون پا گیر افتاد و تلاش کرد تا راهی برای عبور بیابد.با نا امیدی سر را بالا گرفت..هیچکدام از آن کله هایی که ریز ریز بالا و پایین می شدند آنقدر خم نشد تا چشمی او را ببیند.تصمیم گرفت همانطور بایستد بلکه صف تکانی بخورد و راهی باز شود.

-" تا کی اونها باید اولین قربانی جنگ باشند؟تا کی باید استثمار بشند؟ تا کی باید سلامت جسمی و روحی اونها به خطر بیفته؟ بیایید از همینجا حمایت همه جانبه ی خودمان رو ازشون اعلام کنیم."

صدای کف زدنها همه ی فضا را پر کرد.پسر همسایه شان که همسن او بود گفته بود توی مدرسه وقتی درس را خوب جواب بدهی برایت کف میزنند.لابد آن سخنران هم خوب جواب داده بود که اینطور تشویقش می کردند.

وقتی میخواست راهی برای خودش باز کند ناخواسته پای یکی را لگد کرد.مرد سر خم کرد و بدیدنش داد زد:" کوری مگه بچه؟ "  آنقدر از این چهره ی عصبانی ترسید که برگشت تا راهی برای فرار پیدا کند.در این راه از شدت هول پای چند نفر دیگر را هم لگد نمودو صدای همه شان را در آورد.

-" چه خبرته؟"

-" جلو پاتو نگاه کن بچه.له کردی پامو."

-" اینجا که جای بازی نیست.کی تورواینجا راه داده؟"

نفر آخر بازویش را گرفت و او را به کناری انداخت تا بیش از این به دیگران آسیبی نرساند.کنترلش را از دست داد و داشت می افتاد که دستی او را بین زمین و هوا گرفت.

-" مواظب باش"

گروپ...گروپ...قلبش داشت از دهانش بیرون می آمد.آرزو میکرد همین حالا می توانست از این جمع لعنتی خارج شودو تا جایی که میتوانست بدود.آنکه دستش را گرفته بود گفت:"با کسی اومدی؟" سر را به علامت نفی تکان داد.بی اختیار نگاهی به بسته پاکتهای فال توی دستش انداخت و سپس نفس راحتی کشید.خدا را شکر پخش و پلا نشده بودند.

-" چیکار داشتی می کردی؟ "

-" می خواستم ببینم برای کی دارن دست میزنن."

-" همین؟"

با کمی تعلل دل به دریا زد و پرسید:" اینجا ناهار هم می دن؟" مرد گفت: "چطور؟ گشنته؟" دلش داشت آشوب میشد: "مامانم میگه...میگه یه جوری شکم خودتونو سیر کنین و بیایین خونه "

-" پدرت چی میگه؟"

-"اون مرده...مادرم همش کار میکنه.همیشه هم خسته و عصبانیه...حالم داره بهم میخوره."

مرد به آدمهای دوروبرش نگاه کرد و گفت:" منم! دستتو بده من.بیا بریم بیرون یه کم هوای تازه بخوریم.نمایش کافیه.".از جلوی صندوق کمک به کودکان بی پناه رد شدند و رفتند.

دوباره صدای کر کننده ی تشویق حضار بلند شده بود.

+نوشته شده در سه شنبه 1385/10/26ساعت23:8توسط شیما |
گردي چترها مثل قارچهاي رنگارنگي ميمانند كه اينجا و آنجا از دل زمين سردرآورده اند.عده اي رفته اند زير سايبان مغازه ها و همگي زل زده اند بالا.منهم از همانجا زل زده ام به آنها.باران باريدن گرفته است و من خيس خيسم.
ناگهان سروكله يكي ديگر پيدا ميشود.نميدانم از كجا پيدايش شده.به ديدنش مثل برق از جا ميپرم و عصبانی و تهییج شده روي لبه مي ايستم: " اينجا اومدي چكار؟مگه نگفتم كسي بالا نياد؟"
با چشمان حيرتزده اش مرا نگاه مي كند.نه تنها دستپاچه نيست بلكه عصباني هم ميشود: " خودت اينجا چكار ميكني؟من اومدم...".
خم ميشود و از آن بالا به پايين نگاه مي كند : " آااااه...چه خبره پسر....هي!..نكنه تو هم؟!..."
اين را ميگويد و پوزخندي ميزند: "انگار اينجام بايد زنبيل گذاشت..چه شانسي "
روي لبه مي نشيند و غر ميزند: "خوشم نمياد با لباس خيس بميرم."
بيش از پيش عصبي هستم و مشكوكانه نگاهش مي كنم.منتظر اقدامش هستم.اين را از چشمانم مي خواند.
 -"چیه؟منم مثل تو.مي خوام قبلش همه ي زندگيم رو-همه بدبختي هام و به ياد بيارم تا دلم نلرزه."
آدامسي از جيبش بيرون مياورد.تعارفي ميزند و آرام آرام شروع مي كند به جويدن.مي گويد:" آدامسش هم مزه نمي ده.تو چه مرگته حالا؟...آه چه سوالي مي پرسم!معلومه ديگه-خسته اي.بريدي.گور پدر اين زندگي."...با همه خونسردیش کاملآ گرفته و درهم است.
دوباره پايين را ديد ميزند: "دارن واسه يه كم هيجان له له ميزنن.بذار يه خورده بترسونمشون".
بلند ميشود و اداي كسي را در مي آورد كه مي خواهد خود را پرت كند.مردم جيغ مي كشند و ولوله اي بينشان درمي افتد  .منهم براي لحظه اي مضطرب مي شوم.
  -"نگاشون كن!بيشتر از من و تو- به فكر اخبار هيجان انگيزي هستن كه میخوان ببرن خونه". يكدفعه داد ميزند:" كيف كنيد.دو فيلم بدون بليط".

مي نشيند و آهي مي كشد.كمي با افكارش كلنجار ميرود.سرانجام مي گويد:"زنم بچه مو برداشت و از خونه رفت.چون شریکم داروندارمو بالا کشید و زد به چاک.چون همه اونایی که ادعای رفاقت داشتن تنهام گذاشتن.چون هیجی تو این دنیا برام نمونده...هیشکی ".

صدایش خسته و نگاهش تلخ تلخ است.کمی بعد انگار كه با خود حرف بزند ادامه مي دهد:"به نظرت همه سعی خودمو کردم؟"...غرق در فکر است.شک دارم که حضورم را حس کند.
ساكت مي مانم و به آدمها نگاه مي كنم.
 -"نميخوام مثل يه احمق بميرم تا جای همه ی نامردای دنیا گشادتر بشه..شايد سهم خوشي هاي نداشتم هم برسه به اونا !. ..چرا سعی نکردم خودم پیداشون کنم؟"
كمي ساكت مي ماند.ازدحام آدمها آن پايين بيشتر شده است.
 -"اگه يه روز دخترمو ببينم چیزی ندارم بهش هديه کنم...ميخوام يه اسب چوبي براش درست كنم.عاشق اسب چوبيه". به طرفم برمي گردد و مي پرسد:" كمكم مي كني؟"
 -"من بلد نيستم ".

 -"خب كه چي؟منم بلد نيستم...از تو چه پنهون-حتی بلد نیستم کلک خودمو بکنم."

از این حرف هردو خنده مان میگیرد. کمی بعدبلند ميشود و ميرود طرف پله های اضطراری.
 -"كارهايي هست كه انجام ندادم.واسه اين يه كار هميشه فرصت هست...تو با من مياي؟ "
...به آن قارچهاي رنگي پراكنده و به خوشي هاي نداشته ام فكر مي كنم..بعدبي هيچ حرفي دنبالش راه مي افتم.وقتي از پله ها پايين ميرويم مي پرسم: "تو اينجا نيومده بودی كه خودتو پرت كني پايين.مگه نه؟".  مي گويد:" خودت چی فکر می کنی؟ "
صداي آژير  پليس از دور به گوش ميرسد که در حال نزدیک شدن است.
 

+نوشته شده در جمعه 1385/10/15ساعت23:0توسط شیما |
به حركت سريع برف پاكن ها خيره شده ام.با شيطنت دنبال هم مي كنند و اين وسط مردمكهاي مرا به بازي گرفته اند.مي روند و مي آيند...مي روند و مي آيند...
 - " آه...گيجم مي كني "
 - " منكه حرفي نزدم "
 - " براي همينه كه گيجم مي كني.ساکتی.نميدونم چي توي كله ات ميگذره."
 - " نگران نباش.ذهن من بن بسته.هيچ ترددي توش نيست."
 - " تو هم كه همش تو هپروتي ."

سرم را به پشتي صندلي تكيه ميدهم و به منظره ي روبرو نگاه مي كنم كه هي مات ميشود و هي واضح.
كسي انگشت به شيشه ميزند...پسركي ست كه کلاه بالاپوش کهنه اش را کشیده سرش و پیشانیش را چسبانده به شيشه و تکان نمیخورد.آن را پايين ميكشم.

 - "آدامس بدم؟ "
دوستم غر ميزند:  " كي تو اين برف و بارون حوصله ي آدامس جويدن داره بچه ؟ "
 - "يه بسته بخرين "
 - "برو دنبال كارت بابا حوصله داري.اين چراغ هم كه انگار گير كرده سبز نميشه.كلافه شدم."
 - "يه بسته بخرين "
- " شيشه رو بده بالا.يخ كرديم "

پسرك همچنان چسبيده به ماشين منتظر است.دارد مرا نگاه مي كند.ميداند كه به دوستم اميدي نيست- چون همانطوردارد غر ميزند...به پسرک خیره مانده ام. بی تفاوتی محضی دارد.انگار گوشش از این حرفها پر است.مثل...
فكر ميكنم: " هركسي به يه پیشامدهایی تو زندگيش عادت ميكنه. كم كم در قبال اونا پوستش كلفت ميشه و حرفها و كنايه ها و عكس العمل ها دیگه براش عادي ميشن.فقط مثل یه ماشین کوکی كارش رو-زندگیش رو ميكنه...خالي از مفهوم"

پسرك هنوز چشم در چشم من دارد.اما  منتظرچیزی نیست...انگار تا انتهاي ذهنم را مي بيند.شاید او بهتر مرا میفهمد.سکوتم را.بی تفاوتیم را...هيچ نمي گويد.هيچ نمي گويم.
يك بسته آدامس ميخرم و او به آرامي كنار ميرود.

 -" سبز شد.برو "

بازی متناوب رنگها.سبز...قرمز...سبز...قرمز...حنای دنیا چی؟

 

+نوشته شده در جمعه 1385/10/08ساعت14:12توسط شیما |