بيشه ي پهناور سرسبز...آسمان بيكران..آنقدر بيكران كه نميتوان رد پرنده هايي كه بناگهان اوج مي گيرند و به ناكجاآباد مي روند را در آن پيدا كرد.سقف آسمان با پرهاي سفيد و خاكستري ابر مفروش و بيشه مملو از گلهاي وحشي رنگارنگ است.
و من آرام آرام درون آن گام برمي دارم.مخمل نرم چمن بر پاهايم كشيده مي شود.باد لابلاي درختان مي پيچد...بعد در چينهاي پيراهن سفيد من...و ميرود پايين تا روي ساقه ي علفها و گلها.چنان سبكبالم كه انگار بر دست نسيمي سوارم.
آوايي در تمام بيشه مي پيچد-آوايي كه مرا بنام مي خواند.مي چرخم و با ماهي پرطپش مردمكهايم همه جا را ميكاوم.
اورا مي بينم...ايستاده بر بالاي تپه اي.مي خندد و برايم دست تكان ميدهد.
-" هابيل..... "
صدايم رها ميشود در باد . گامهايم را تندتر برميدارم.حالا سوار بر موجي هستم كه آرام و قرار ندارد.مي طوفد و پيش ميرود...چيزي نمانده به تپه برسم.
قهقهه ي بلند گوشخراشي رويايم را به كابوسي بدل مي كند.كيست كه اينگونه به هروله ي من ميخندد؟!.....
باد تندي گرفته است.دستهاي نيرومندش مانع از پيشرويم ميشود.در دلم طوفاني برپاست .نمي توانم او را ببينم.
به زحمت سر را بالا مي گيرم و نگاهي به سوي تپه مي اندازم...نه! ...آنكه دست تكان ميدهد هابيل نيست.مي خواهم فرياد بزنم : "دور شو اهریمن....."
زبانم را انگار دوخته اند.صدايم در نمي آيد.آسمان مي غرد.گویی صاعقه اي مرا بر جاي خشكانده.
شر آنجاست...ايستاده بر جاي هابيل. با سنگي خونين بر دستانش.و فاتحانه مرا نگاه مي كند.و من بي حركت و مبهوت گم شده ام در ميان بيكران دشت...چه بر سر هابيلم آمد؟
باد كم كم از تك و تا مي افتد.چيزي در قلب آسمان مي شكند و شروع مي كند به گريستنی بی امان.و همه ي بيشه را در اندوه خود غرق مي كند.
شر رفته است.تنها چيزي كه روي تپه به چشم ميخورد گوري ست كه اطرافش پر شده از گلهاي صحرایی...و هستی مرا در آغوش سرد خود دارد.

از خواب مي پرم و نفس نفس ميزنم... کابوسم پایانی ندارد.
نوك انگشتانم را بر پوست خسته اش ميكشم.روي خطوط ريز و درشتش.هر خط نشاني از يك حادثه-يك غم.
عجيب است.چند وقت است اين چهره را مي بنيم و نمي بينم؟..چند وقت است به اين غريبه لبخندي نزده ام؟ و این آینه...بی شک از اخم هاي من به ستوه آمده است.
راه مي افتم داخل خانه.با چشمهايي كه تازه آنها را شسته ام به هرسو نگاه مي كنم....اشیا...محیط !
گلها را ببين! سر را به شانه هم تكيه داده اند و پژمرده اند از بي نشاطي من.مدتهاست گلدان احساسم ترك خورده و من فراموش كرده ام آنرا بست بزنم.
و آن ماهي كوچك قرمز پوشي كه كز كرده ته تنگ...به اميد آنكه انگشت بكوبم به در خانه ي شيشه ايش و او ذوق کند از اینکه همسایه به او سرزده.داخل آب پا بگیرد-تند و تند.
لذت خورد شدن آب نبات زير دندانهايم را از ياد برده ام.و لذتهای کوچک و بزرگ دیگر...هوسهاي كودكانه ام را...تاب سواری...تاب خوردن...رها شدن در فضا...بالا رفتن..به اوج رسیدن و ستاره چیدن.خیلی وقت است ستاره نچیده ام.
اینهم از دلم !...پنجره ي دلم را انگار گل گرفته اند.بايد آنرا به روي باغچه ي احساس باز كنم و گل نيلوفر و بنفشه در آن بكارم.

مگر نه آنکه روسیاهی برای ذغال است؟ بايد نقشي از بهار بكشم.قلم و رنگ كجاست؟ شاید داخل آن کشو که مدتهاست باز نشده.کلیدش کجاست؟ ...مهم نیست.میشود قفلها را شکست.
و آواز شادماني كه مدتهاست خاموش شده.بخوان...بخوان..." بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم"...و نهیبی که از جان خسته ام بر می آید:
-"شانه هايت را محكم نگه دار.پاهايت را ثابت كن. رو به طرف آفتاب بگير تا سايه ها را نبيني.مشت هايت را باز كن.دستي مي شوند براي گرفتن دست دوست"
پنجره ها بیتاب باز شدنند.دستمالي بايد به دست بگيرم و خانه ي دلم را از هرچه غبار-از هرچه درد كهنه بتكانم....یک طرح نو....یک طرح نو...
خدايا.... نكند دير شده باشد.چقدردیگر وقت دارم؟
حالا تو هي بيا و برو تو چشم آدم.نمي بيني دارم چيز مينويسم؟برو بشين روي اون گلها.چي ديدي تو دفتر من؟ اينا به درد تو نمي خوره.به درد هيشكي نميخوره به جز....برو ديگه.حواسمو پرت مي كني."
آنقدر دستم را جلوي صورتم تكان مي دهم تا خسته ميشود.غرغر مي كند و ميرود سراغ گل سرخ محجوبي كه سرش را انداخته پایین.
میخواهم از نو شروع به نوشتن کنم.چشمم میافتد به كفشدوزكي که روي گلي كز كرده تا از گزند بادي كه ميوزد در امان بماند.خالهاي روي تنش مرا به ياد لباسی می اندازد که از روزی که به یادگار گرفتم هرگز نپوشیدمش.انگارتا ابد دست نخورده باقی خواهد ماند.

مینویسم:
-"ناكجاآباد در تعريف جايي ست كه هيچ جا نيست-يا جايي كه كسي آدرسش را نمي داند يا هرگز در عمرش نديده است.جايي كه وقتي كسي ميخواهد گم و گور شود-به اجبار يا به دلخواه-به آنجا پناه مي برد.ناكجاآباد جايي ست كه دست آدم از رسيدن به ديگري كوتاه است.دست گاهي وقتها آنقدر بلند ميشود كه ديگري را حتي در دوردست ترين نقطه-حتي كورمال كورمال مي يابد.مثل دست خدا كه همه جا همراه انسان است-از ركناباد خودش تا ناكجاآباد زمين- و هرگز گمش نمي كند.
اما همه كه خدا نيستند.هميشه هم دستشان اينقدرها بلند نيست.گاهي دست از رسيدن به ديگري كوتاه است حتي وقتي فاصله ی بینشان تنها یک وجب باشد-چه رسد به ناكجاآبادي در دل اين زمين ناكجاآباد..."
كفشدوزك تكان ريزي ميخورد و جابجا ميشود تا پشت به باد كند.خالهاي مشكي اش حس دل انگیز آشنایی به من می دهد.صورتم را نزديكش ميبرم.
-"عمو كفشدوزك...اگه يه روزي گذرت به ناكجاآباد افتاد اين شعر رو براي اهلش بخون.بگو.....بگو: تو مي روي كه بماند؟ ...تو خامشي كه بخواند؟...كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند؟...."
احساس سرما مي كنم و مي لرزم.باد اندکی تندتر شده است.نوشته هایم را کنار همان بوته زمین میگذارم.
-" میرم یه چیزی بپوشم و بیام"
به داخل خانه میروم.کمی طول میکشدتا لباس گرمتري تنم كنم و دوباره برگردم....چه می بینم؟......همه ي نوشته هایم را باد برده است....همه ي کاغذها را- جز يكي كه هنوز سفيد مانده و لای برگها گیر کرده-.....یک لحظه غفلت...و باز هم ناپدید شدن.
مات و مبهوت بر جاي مي مانم.باد شلاق به صورتم میزند.اولين قطره ي باران بر گونه ام ميچكد.
به نوشته هایم نگاه ميكنم كه در دوردست مثل قاصدکی در دست باد ميرقصند و ميروند. دستم از گرفتنشان کوتاه است.

دیگر سر شده ام.چیزی از وجودم جدا میشود و همراه آنها میرود...شاید محض دلداری ست که به خود میگویم:
-"خب...اون که هيچوقت اين نوشته هارو نمي خوند"
از كفشدوزك هم خبري نيست...
حوصله ي هيچكس و هيچي رو ندارم-بهونه مي گيرم-بد خلق ميشم-ميرم تو لك...به كسي هم چيزي نمي تونم بگم.بچه ها هم اسممو گذاشتن: مودي! ميگن مودت بي دليل يه وقتايي خوبه يه وقتايي هم بد.دليلشو فقط خودم مي دونم.چه ميدونن همه ي دلخوشيم به همين چند ساعتيه كه تورو مي بينم؟
ديگه تنها با چشماي بسته ميتونم ببينمت.حالا بگو چي شده كه ديگه نمياي؟
چيكار كردم مگه؟به كسي بدي كردم؟حقي رو پايمال كردم؟مي دوني كه ازم برنمياد.يعني تو يادم ندادي...
اخم نكن.ميدونم كه داري فكر ميكني خودمو زدم به اون راه.باشه...تسليم
ميدونم از چي دلخوري.از اينكه هنوز كه هنوزه با خدا قهرم.دست خودم نيست.به اونم گله نكنم به كي گله كنم؟
مي دونست دنیام ویرون میشه. ميدونست کم میارم.مي دونست زندگی برام معناشو از دست میده.نمي دونست؟مگه ميشه خدا چيزي رو ندونه؟
بهم حسوديش شد كه يكي مثل تورو دارم-اينقدر پاك و خوب...آره-خدا هم به بنده اش حسودي مي كنه-چرا نكنه؟ مگه خدا نمی تونه عاشق بشه؟ فکر کرد فقط لیاقت خود خداش رو داری.
حالام دست من كوتاهه.مدتهاست كه كوتاهه.به نديدنت عادت كردم-به نبودنت هرگز
با خدا هم كاري ندارم.اون كه بالاخره كار خودشو مي كنه-منم كه زورم بهش نمي رسه.اينجوري هم چپ چپ بهم نگاه نكن.بهت نمياد.
...امشب كه مياي پیشم-مگه نه؟منتظرم نذار...مي دوني كه اگه نياي فردا دوباره چه جوري ميشم . پاک قاطی می کنم-غیر قابل تحمل میشم....
باشه-هرچي تو بگي.با خدا هم آشتي مي كنم.منكه نميخوام تا ابد باهاش قهر باشم كه.مگه مي تونم؟منم دلم خيلي هواشو مي كنه...منم دلم لك ميزنه واسه حرف زدن با او.دلم ميخواد انقدر بگم و بگم و بگم و...همه رو گوش کنه.فقط اونه که همه ی درددلهامو میشنوه.
همه كسمه.تنها اميدمه.نگفتم كه دوستش ندارم.
سعي مي كنم اين رنجشم رو هم بذارم كنار....نمي دونم.خودش بهتر مي دونه چيكار مي كنه.اگه قرار بود منم سر در بيارم از کاراش كه مي شدم خدا.دیگه از جنگیدن با اونم خستم.
آره ...بايدم بخندي.منكه مي دونم تو و خدا دست به يكي كردين كه منو يه عمر بذاريد تو خماري.حالا خيال جفتتون هم راحته؟ حال و روزمو می بینید .
دارم چرند ميگم..ميدونم-منو ببخش.آخه خيلي وقته ندیدمت.نمیدونم چیکار کنم.
هميشه ميگفتي خدا درد رو كه ميده درمونش هم ميده.رنج رو كه ميده تسلا و قدرت پایداری رو هم ميده.هیچکدوم رو فراموش نكردم. ولی...
فردا قابت رو عوض مي كنم.خيلي دلگيره اين يكي.يه طرح قشنگ ديدم يه جايي-به همون رنگي كه دوست داشتي.فردا سر راه مي گيرم ميارمش.....
امشب هم با خدا حرف مي زنم.دلم براش تنگ شده-برااينكه صداش بزنم-بياد پايين...پايين تر..پايين تر...دستشو بذاره روي قلبم تا گرم بشه...
اونوقت حسش مي كنم...دلم ميخواد دستشو بگيرم و ساعتها به همون حال بمونم ...آرامش چیکه چیکه بره تو وجودم.آرامشی که مدتهاست ندارم.
مي بيني...عين عاشقي كه با معشوقش قهر باشه هنوز چشمم دنبالشه.هنوزم دوسش دارم.
ديگه بايد برم بخوابم.خيلي دلم هواتو کرده.چشمامو که رو هم گذاشتم بيايي ها.منتظرم نذار...شبت به خير.مي بينمت

