تبليغاتX
آن سوي لحظه ها
 
+نوشته شده در چهارشنبه 1385/07/26ساعت22:44توسط شیما |
 
+نوشته شده در دوشنبه 1385/07/24ساعت11:28توسط شیما |
با تو
بي تو دستانم خالي است
خالي از وسعت با هم بودن
چشمهايم خالي است
خالي از سايه ي سنگين نگاهي عاشق

دل من
پر اندوه چو سنگيني خاك
روح من پر شده از تنهايي
همچو مرغي غمگين          در نهانخانه ي يك شاخه ي خشك
دستهايم خالي است
خالي از حجم نوازشگر عشق


در كنار تو پر آواز شدن
در كنار تو به تنهايي و غم خنديدن
با تو همدم بودن            با تو همراز شدن             با تو دمساز شدن
با تو آغاز سخن از همه چيز
با تو ماندن         بودن
آرزوي دل تنهاي من است
ليك با اينهمه اميد دراز
دستهايم خالي است!

+نوشته شده در سه شنبه 1385/07/18ساعت20:18توسط شیما |
- ميخواي بري؟
- آره
- براي هميشه ؟
- خدا مي دونه
- خسته شدي؟
- آره
- بدي ديدي؟
-هر چی بود گذشت
- برمي گردي؟
- كي مي دونه
- اگه برنگشتي؟
- زندگي يه عادته
- اونايي كه دوستت دارن چي مي شن؟
- فراموش مي كنن
- سخته
- ولي ممكنه
- دلت شكسته؟
- دلم هم خسته ست
- كجا ميخواي بري؟
- تا انتهاي بي كسي ام
- تنها؟
- فقط دلمو ميبرم
- خاطره هاتو چي؟
- فقط يه خاطره از چشمه-براي لحظه هاي عطشم
- اگه دل هواي تورو كرد چي؟
- شايد يه مهر تازه چاره ساز باشه
- منتظرت بمونم؟
- نذار چيزي خسته ات كنه
- به اميد ديدار
- خداحافظ

+نوشته شده در شنبه 1385/07/08ساعت16:57توسط شیما |