اين روزها دل خيلي بهانه ي تورا ميگيرد
هواي ديدن تورا دارد
گفت:ميدانم.همه چيز بهانه ايست براي شانه به شانه در هواي با هم بودن
رفتن نشستن و گريستن
گفتم:چرا گريه؟رفتن و نشستن درست اما گريستن را نميخواهم ـ نه!
گفت:براي حرمت نگاه ناگهان تو براي يك دل دريا حرف نگفته
گفتم:و براي هرآنچه كه گفتم و گفتم و.... نشنيدي!
گفت:براي آنچه كه خواستم و بودي ....خواستي و نبودم
و براي هرچه كه نميدانم
گفتم:در تمام اين سالها كه همه از يادش برده بودند
تو تنها كسي هستي!كه هستي
گفت:وقتي تو هستي انگار همه هستند....
و شب بود
:از آن شبها كه در عمرت كم ديده اي دريا دريا ستاره....
و غربت باغچه ها را بيشتر از تمام پرستوها احساس ميكني
پاييز براي تو يعني درد
يعني بيشتر و بيشتر با زندگي دست و پنجه نرم كردن
پاييز براي تو يعني انتظار
انتظاري به وسعت تمام آرزوهايت
انتظاري به بلنداي نگاه غريبانه ي مادرت
انتظاري براي تمام شدن سكوت تلخ پدر...
ولي با اينهمه حال

با اينكه هواي دلت ممكن است ابري باشد
ولي بهار در چشمانت لبخند ميزند
و در آسمان نگاهت
هوا هميشه آفتابي ست
كوشيده ام از خاطر ببرمت...چه بيهوده! هربار قدرتمند تر از پيش در ذهنم زنده ميشوي.
در برابر هر تازه واردي كه قرار ميگيرم پركشش تر از گذشته در برابر ديدگانم خودنمايي ميكني.انگار بخواهي يادآوري كني كه هرگز كسي جاي تو را در زندگيم نخواهد گرفت...و حق با توست.
تا به اكنون هيچ خاطره اي به شيريني خاطرات تو نبوده است.تو يكي بيش نبودي و نيستي...و نخواهي بود.
همچون يك اثر قديمي بر ديوار ذهن و قلبم حك شده اي چنانكه هيچ حادثه اي یا هيچ طوفاني نخواهد توانست نقش تو را از وجودم بزدايد.
زيباترين احساساتم را-همه را-پيشتر به تو بخشيده ام.گواراي وجودت باد.
هرجا كه هستي....شاد باش و خرم.و اگر روزي از گذشته ها ياد كردي از آنها كه صادقانه ترين نوع دوست داشتن را با تو شريك بودند
وخاطره انگيزترين لحظات را با تو سپري كردند....برايشان دعا كن.
دعا كن تا دست تقدير دوباره با آنها يار باشد.
هرجا كه هستي....جاي منهم خوشبخت باش.
با همه ي بي سرو سامانيم باز به دنبال پريشانيم
دلخوش گرماي كسي نيستم آمده ام تا تو بسوزانيم
طاقت فرسودگيم هيچ نيست در پي ويران شدن آنيم
حرف بزن ابر مرا باز كن دير زمانيست كه بارانيم
حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه ي يك صحبت طولانيم
آمده ام بلكه نگاهم كني عاشق آن لحظه ي طوفانيم
آمده ام با عطش سالها تا تو كمي عشق بنوشانيم
خوبترين حادثه ميدانمت خوبترين حادثه ميدانيم؟
ماهي برگشته ز دريا منم تا تو بگيري و بميرانيم
ها..به كجاميكشيم خوب من؟ ها..نكشاني به پريشانيم
كه ديگر هيچكدام را توان از نو شروع كردن نباشد
شايد روزي به هم برسيم كه هردو خسته باشيم
از جستجو از انتظار از نا اميدي از سرنوشت
و دست روزگار چنان گرفتارمان كرده باشد
كه تنها به لبخندي و سلامي مختصر اكتفا كنيم
شايد آنروز تنها به چشم يك آشناي ديرين به هم بنگريم
نه آن معشوقي كه دل همواره پي ديدنش مي تپيد
شايد روزي كه به هم ميرسيم
خواسته يا ناخواسته چنان حصاري بينمان شكل گرفته باشد
كه حتي خاطرات خوش گذشته نيز قادر به برداشتن آن نباشد
از چنين روزي سخت در هراسم
انتظارپراميد و مشتاقانه روي آن مينشستم و به راهي كه به گامهاي تو ميباليد چشم ميدوختم
يادت مي آيد؟....آنجا شاهراه خاطرات من است.خاطراتي كه ذهن مرا براي هميشه به تسخير خود درآورده اند.
آيا تقدير ديداري ديگر برايمان رقم خواهد زد؟
بين من و تو فاصله اي نيست.حتي اگر همه ي كوههاي عالم راهمان را سد كرده باشند اگر تمام سنگلاخهاي دنيا به جاده اي بين ما تبديل شوند فقط با تكرار نامت ميتوانم اين فاصله را بردارم با تداعي يك خاطره ي كوچك ويا با انديشه اي كه تند و آتشين از گوشه ي ذهنم ميگذرد.آنوقت تو را نزديك به خود حس ميكنم.....
زير آسماني كه تو را نيز دربرگرفته روي خاكي كه تو نيز بر آن گام ميگذاري ميان هوايي كه تو نيز آن را استنشاق ميكني...
ببين كه چگونه عاشقانه به اميد ديدن دوباره ي تو زندگي ميكنم.
شايد يكروز كه بسرعت به دنبال گشودن دريچه هاي بسته ي زندگيمان ميدويديم
در سر يك پيچ چهره به چهره ي هم درآييم
خداوندا....چه لحظه اي ميتواند باشد!
از کوچه و خیابانها که می گذری مراقب باش ....شاید این منم که همچون سایه ای از کنارت می گذرم!

