تبليغاتX
آن سوي لحظه ها
بهانه
عصري تابستاني و هوايي كه كم ديده اي گفتم
اين روزها دل خيلي بهانه ي تورا ميگيرد
هواي ديدن تورا دارد
گفت:ميدانم.همه چيز بهانه ايست براي شانه به شانه در هواي با هم بودن
رفتن نشستن و گريستن
گفتم:چرا گريه؟رفتن و نشستن درست اما گريستن را نميخواهم ـ نه!
گفت:براي حرمت نگاه ناگهان تو      براي يك دل دريا حرف نگفته
گفتم:و براي هرآنچه كه گفتم و گفتم و.... نشنيدي!
گفت:براي آنچه كه خواستم و بودي ....خواستي و نبودم
و براي هرچه كه نميدانم
گفتم:در تمام اين سالها كه همه از يادش برده بودند
تو تنها كسي هستي!كه هستي
گفت:وقتي تو هستي انگار همه هستند....
و شب بود:از آن شبها كه در عمرت كم ديده اي
دريا دريا ستاره....
+نوشته شده در یکشنبه 1385/05/29ساعت23:8توسط شیما |
تقدیم به او که ناگهان رفت
تو نيستي كه ببيني        چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاريست            چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست           چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است         هنوز پنجره باز است        تو از بلندي ايوان به باغ مينگري         درختها و چمنها و شمعداني ها          به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر        به آن نگاه پر از آفتاب مينگرند          تمام گنجشكان      كه در نبودن تو           مرا به باد ملامت گرفته اند         ترا به نام صدا ميكنند!          هنوز نقش تو را از فراز گنبد كاج         كنار باغچه زير درختها لب حوض          درون آينه ي پاك آب مينگرند           تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده ست          طنين شعر نگاه تو در ترانه ي من           تو نيستي كه ببيني چگونه ميگردد          نسيم روح تو در باغ بي جوانه ي من...

+نوشته شده در جمعه 1385/05/20ساعت12:37توسط شیما |
تو پاييز را بيشتر از هركس ديگري ميشناسي
و غربت باغچه ها را بيشتر از تمام پرستوها احساس ميكني
پاييز براي تو يعني درد
يعني بيشتر و بيشتر با زندگي دست و پنجه نرم كردن
پاييز براي تو يعني انتظار
انتظاري به وسعت تمام آرزوهايت
انتظاري به بلنداي نگاه غريبانه ي مادرت
انتظاري براي تمام شدن سكوت تلخ پدر...
ولي با اينهمه حال
با اينكه هواي دلت ممكن است ابري باشد
ولي بهار در چشمانت لبخند ميزند
و در آسمان نگاهت
هوا هميشه آفتابي ست
+نوشته شده در پنجشنبه 1385/05/19ساعت18:4توسط شیما |
یاد تو
چقدر فراموش كردن تو دشوار است.عذاب آورتر از هر شكنجه اي.دلم براي لحظه ها تنگ نيست.براي خودت تنگ است.
كوشيده ام از خاطر ببرمت...چه بيهوده! هربار قدرتمند تر از پيش در ذهنم زنده ميشوي.
در برابر هر تازه واردي كه قرار ميگيرم پركشش تر از گذشته در برابر ديدگانم خودنمايي ميكني.انگار بخواهي يادآوري كني كه هرگز كسي  جاي تو را در زندگيم نخواهد گرفت...و حق با توست.
تا به اكنون هيچ خاطره اي به شيريني خاطرات تو نبوده است.تو يكي بيش نبودي و نيستي...و نخواهي بود.
همچون يك اثر قديمي بر ديوار ذهن و قلبم حك شده اي چنانكه هيچ حادثه اي یا هيچ طوفاني نخواهد توانست نقش تو را از وجودم بزدايد.
زيباترين احساساتم را-همه را-پيشتر به تو بخشيده ام.گواراي وجودت باد.
هرجا كه هستي....شاد باش و خرم.و اگر روزي از گذشته ها ياد كردي  از آنها كه صادقانه ترين نوع دوست داشتن را با تو شريك بودند
وخاطره انگيزترين لحظات را با تو سپري كردند....برايشان دعا كن.
دعا كن تا دست تقدير دوباره با آنها يار باشد.
هرجا كه هستي....جاي منهم خوشبخت باش.

+نوشته شده در سه شنبه 1385/05/17ساعت22:44توسط شیما |

با همه ي بي سرو سامانيم         باز به دنبال پريشانيم
دلخوش گرماي كسي نيستم        آمده ام تا تو بسوزانيم
طاقت فرسودگيم هيچ نيست         در پي ويران شدن آنيم
حرف بزن ابر مرا باز كن                 دير زمانيست كه بارانيم
حرف بزن حرف بزن سالهاست         تشنه ي يك صحبت طولانيم
آمده ام بلكه نگاهم كني               عاشق آن لحظه ي طوفانيم
آمده ام با عطش سالها                 تا تو كمي عشق بنوشانيم
خوبترين حادثه ميدانمت               خوبترين حادثه ميدانيم؟
ماهي برگشته ز دريا منم             تا تو بگيري و بميرانيم
ها..به كجاميكشيم خوب من؟        ها..نكشاني به پريشانيم

+نوشته شده در سه شنبه 1385/05/17ساعت12:12توسط شیما |
شايد روزي به هم برسيم
كه ديگر هيچكدام را توان از نو شروع كردن نباشد
شايد روزي به هم برسيم كه هردو خسته باشيم
از جستجو   از انتظار    از نا اميدي   از سرنوشت
و دست روزگار چنان گرفتارمان  كرده باشد
كه تنها به لبخندي و سلامي مختصر اكتفا كنيم

شايد آنروز تنها به چشم يك آشناي ديرين به هم بنگريم
نه آن معشوقي كه دل همواره پي ديدنش مي تپيد
شايد روزي كه به هم ميرسيم
خواسته يا ناخواسته چنان حصاري بينمان شكل گرفته باشد
كه حتي خاطرات خوش گذشته نيز قادر به برداشتن آن نباشد
از چنين روزي سخت در هراسم

+نوشته شده در دوشنبه 1385/05/16ساعت13:1توسط شیما |
آن خيابان پردرخت را يادت هست؟با آن بوي مسحور كننده ي درختان سيب...وبا نيمكتي كه هميشه پر 
 انتظارپراميد و مشتاقانه روي آن مينشستم و به راهي كه به گامهاي تو ميباليد چشم ميدوختم
يادت مي آيد؟....آنجا شاهراه خاطرات من است.خاطراتي كه ذهن مرا براي هميشه به تسخير خود درآورده اند.
آيا تقدير ديداري ديگر برايمان رقم خواهد زد؟
بين من و تو فاصله اي نيست.حتي اگر همه ي كوههاي عالم راهمان را سد كرده باشند اگر تمام سنگلاخهاي دنيا به جاده اي بين ما تبديل شوند فقط با تكرار نامت ميتوانم اين فاصله را بردارم با تداعي يك خاطره ي كوچك ويا با انديشه اي كه تند و آتشين از گوشه ي ذهنم ميگذرد.آنوقت تو را نزديك به خود حس ميكنم.....
زير آسماني كه تو را نيز دربرگرفته  روي خاكي كه تو نيز بر آن گام ميگذاري  ميان هوايي كه تو نيز آن را استنشاق ميكني...
ببين كه چگونه عاشقانه  به اميد ديدن دوباره ي تو زندگي ميكنم.
شايد يكروز كه بسرعت به دنبال گشودن دريچه هاي بسته ي زندگيمان ميدويديم
در سر يك پيچ چهره به چهره ي هم درآييم
خداوندا....چه لحظه اي ميتواند باشد!
از کوچه و خیابانها که می گذری مراقب باش ....شاید این منم که همچون سایه ای از کنارت می گذرم!

+نوشته شده در جمعه 1385/05/13ساعت21:15توسط شیما |