اشك آنشب لبخند عشقم بود
قصه نيستم كه بگويي نغمه نيستم كه بخواني صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني يا چيزي چنان كه بخواني
من درد مشتركم مرا فرياد كن
نامت را به من بگو دستت را به من بده
حرفت را به من بگو قلبت را به من بده
من ريشه هاي تورا دريافته ام
با لبانت با همه ي لبها سخن گفته ام
و دستهايم با دستهايت آشناست
در خلوت روشن با تو گريسته ام
دستت را به من بده دستانت با من آشناست
با تو سخن ميگويم بسان ابركه با طوفان
بسان علف كه با صحرا بسان باران كه با دريا
بسان پرنده كه با بهار بسان درخت كه با جنگل سخن ميگويد
زيرا كه من ريشه هاي تو را دريافته ام
زيرا كه صداي من با صداي تو آشناست.....
جلوي من قدم برندار
شايد نتونم دنبالت بيام
پشت سرم راه نرو
شايد نتونم رهرو خوبي باشم
كنارم راه بيا و دوستم باش
بسان كودكي راه گم كرده
هراسان و آشفته اينسو و آنسو دويدم
از گذر ماهها و سالها گذشتم بي هيچ نشاني از تو
هر روز آفتابي
تمام كوچه پس كوچه ها را بيتابانه و بيقرار به دنبال ردپايي از تو كاويدم
هر روز باراني
پشت پنجره هاي يادت ايستادم و به خاطرات تو كه سيل آسا بر ذهنم ميباريد انديشيدم
چه بيهوده!.......
اما اميد يافتن تو
هنوز در دلم زنده است
و ميدانم كه تو را باز خواهم يافت
شايد در يك روز باراني
كه سراپا خيس به زير چتر من پناه مياوري
يادريك روز آفتابي
كه حين عبور از كنار هم به يكديگر تنه ميزنيم
چه كسي اول خواهد گفت:ببخشيد؟....
بيگمان تو را باز خواهم يافت
آنها که جان و تنشان از عزمی راسخ آکنده است
آنها که از نشیب تند سرنوشتی بلند بالا میروند
آنها که اندیشمند به سوی هدفی عالی راه میسپرند
و روز و شب پیوسته در خیال خویش
یا وظیفه ای مقدس دارندیا عشقی بزرگ
صيد افتاده به خونم
تو چه سان ميگذري غافل از احوال درونم؟
بي من از شهر سفر كردي و رفتي
بي من از كوچه گذر كردي و رفتي
قطره اي اشك درخشيد به چشمان سياهم
تا خم كوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم
تو نديدي
نگهت هيچ نيفتاد به راهي كه گذشتي....
چون در خانه ببستم دگر از پاي نشستم
گوئيا زلزله آمد گوئيا خانه فرو ريخت سر من....
بي تو من در همه ي شهر غريبم
بي تو كس نشنود از اين دل بشكسته صدايي
بر نخيزد دگر از مرغك پربسته نوايي
تو همه بود و نبودي تو همه شعر و سرودي
چه گريزي ز بر من كه ز كويت نگريزم
گر بميرم ز غم دل به تو هرگز نستيزم
من و يك لحظه جدايي؟؟
نتوانم!
بي تو من زنده نمانم...
كوچ خواهي كردو اشك من تو را بدرود خواهد گفت
تو با چشمان غمباري
كه روزي چشمه ي جوشان شادي بود
و اينك حسرت و افسوس بر آن سايه افكندست
خواهي رفت
و اشك من تو را بدرود خواهد گفت
من اينجا ريشه در خاكم
من اينجا تا نفس باقيست ميمانم
من از اينجا چه ميخواهم؟نميدانم!
اميد روشنايي گرچه در اين تيرگي ها نيست
من اينجا باز در اين دشت خشك تشنه ميمانم
من اينجا روزي آخر از دل اين خاك با دست تهي
گل بر مي افشانم
من اينجا روزي آخر از ستيغ كوه
چون خورشيد
سرود فتح ميخوانم
و ميدانم
تو روزي باز خواهي گشت!
ظهر يك روز بهار
تو به من گفتي در كوچه باغ:
"زندگي سرشار از عطر بهار است"
و من
به تو از ريزش برگان درخت
و ستمهاي پاييز سخنها گفتم
زندگاني همه صورتكده اي از ياد است
ياد ياران قديم ، ياد خويشان صميم
زندگاني ياد است
دلم از ياد كسان هرشب در فرياد است
روزگاري من و تو با فرزند شاد و خندان همه با هم بوديم
گرد هم عشق مجسم بوديم
ناله در خانه ي ما راه نداشت بيخبر از غم عالم بوديم
كم كمك روز جدايي آمد
پاره هاي تن ما از بر ما دور شدند
نازنينان رفتند خانه هاي دل ما يكسره بي نور شدند
گرچه رفتند ولي خاطره هاشان بر جاست
يادشان در دل ماست
دل ما ناشاد است
اي پسر باور كن زندگاني ياد است
دل به ايام مبند باخبر باش كه در طبع جهان بيداد است
خويشتن را مفريب شادي ما و تو بي بنياد است
خيمه هرجا بزني روز دگر بر باد است
اي برادر هشدار زندگاني يادست
دوستداران رفتند همه ياران رفتند مهربانان خفتند
گرد اين باديه گويد كه : سواران رفتند
سالخوردان مردند غمگساران رفتند
در نگاه چه كسي چهره ي خود را نگريم؟
دلبران ،ماهوشان ،آينه داران رفتند
حال گلگشت به گلذاري نيست گلعذاران رفتند
همه خويشان، همه خوبان ،همه ياران رفتند
زندگاني ياد است
ياد خويشان صميم، ياد خوبان نديم ،ياد ياران قديم
زندگاني ياد است
دلم از ياد كسان هرشب در فرياد است...
يك فريب ساده ي كوچك
آنهم از دست عزيزي كه برايت
هيچكس چون او گرامي نيست!
بي گمان بايد همين باشد
چامه و چكامه نيستند تا به رشته ي سخن درآورم
نعره نيستند تا ز ناي جان برآورم
دردهاي من نگفتني ،دردهاي من نهفتني است
من،تمام استخوان بودنم

لحظه هاي ساده ي سرودنم درد ميكند
انحناي روح من،شانه هاي خسته ي عمر من
تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است
دردهاي پوستي كجا،درد دوستي كجا
اين سماجت عجيب،پافشاري شگرف دردهاست
دردهاي خانگي،دردهاي كهنه ي لجوج
درد رنگ و بوي غنچه ي دل است
چگونه رنگ و بوي غنچه ي دل را از برگهاي تو به توي آن جدا كنم؟
دفتر مرا دستهاي درد ورق ميزند
در اين ميان من از چه حرف ميزنم؟
درد حرف نيست
درد نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم؟...
من از اين دلتنگي
من از اين تل سكوت و برهوت
من از اين وادي بي آب و علف دلگيرم
من به همراه نسيمي يك صبح
سفري خواهم داشت
به دياري كه در آن،سخن از فاصله نيست
ساقي عشق بيا
تو ز صهباي محبت امروز
جام تنهايي اين غمزده را ديگربار
مملو از باده ي رنگين صميميت كن
و مرا تا به صبوريت و احساس خدا دعوت كن
من از اين شهر،از اين دلتنگي
من از اين وادي بي آب و علف
كه در آن جز گون فاصله هرگز گل و سبزينه نخواهد روييد،دلگيرم
من به اندازه ي يك تنهايي،تنهايم
من به اندازه ي يك دلتنگي،دلتنگم
من به همراه نسيمي يك صبح
به سبكبالي يك چلچله خواهم كوچيد
به دياري كه در آن،سخن از فاصله نيست
صحبت از نزديكي است
انگار هوس كرده اند سر بسر من تنهايي بگذارند كه روي ساحل خلوت نشسته به نقطه اي دور خيره مانده ام.آنجا كه خط سرخ فام افق به آبي تيره ي دريا پيوسته است.
مي انديشم:چه لذتي دارد در آغوش دريا گم شدن و تا بيكران پيش رفتن ! آنجا كه

خنكي روحبخش آب تن تب آلودت را براي هميشه در خود فرا مي گيرد.
آنجا كه آب نه تنها جسم بلكه ذهنت را نيز شستشو ميدهد، از هر خاطره خاك خورده ی تلخ و شیرین.
آنجا كه در آغوش نرم آب دراز ميكشي و سبكبال از هر انديشه اي هستي.و خستگي سالهاي پر درد اندك اندك از وجودت رخت بر ميبندد...از اينهمه انديشه هاي گيج كننده ي انبوه فرسوده ام.
خاطرات را بگوييد بميرند.كسي هست كه آنها را تحمل نميتواند كرد.
برگهاي دفتر خاطراتم را كه آنرا سالها چون گنجينه ي مقدسي حفظ كرده ام يك به يك
ميكنم و به دست موجهاي ريز سرحال مي سپارم.با كندن هر برگ موجي از آرامش در وجودم جاري ميشود.در برابر چشمم ورق هاي بي شمار كاغذ است كه همچون بلم هاي كوچكي بر آب ميغلطند و موجها آنها را با خود به سوي بيكران پيش ميبرند.
دريا اينك خاطزات فرسوده ي مرا در آغوش خود دارد،همه ي آنچه را كه سالها بيهوده با انديشيدن و باز بياد آوردنشان خود را آزرده ام.
و من همچنان بر ساحل نشسته ام و سبكبالي غريبي در وجودم موج ميزند...
با درودي پاك مي آغازم اين پيغام
اي طلايي رنگ اي تو را چشمان من دلتنگ
راستي من از كدامين راز با تو پرده برگيرم؟
قلبت آيا هيچ با من مهر خواهد داشت؟
چشمت آيا راست با من هيچ خواهد گفت؟
كاش با من مهربان بودي
اي طلايي رنگ اي تو را چشمان من دلتنگ
زندگي را با ترنم هاي رنگين نگاهت باز مي بينم

بامن آن رامشگران را آشتي فرماي
تك درختي دور و تنها مانده ام اي باد كولي پاي
من نگاهم را كه از اعماق قلبم ريشه مي گيرد
شادمانه تا به صبح انتظارت مي دوانم گرم
تا كدامين پنجه بگشايد قباي صبح آن ديدار؟....
دوستم تا فرصتي ديگر
خداحافظ
"پسرم تو بايد ياد بگيری که خودت رو کنترل کنی و مواظب رفتار و گفتارت باشی"
و بعد تعدادی ميخ به او داد و خواست هربار که عصبانی ميشه ميخی به ديوار اتاقش بکوبه!
پسر روز اول هجده ميخ به ديوار اتاقش کوبيد! او هر روز تلاش ميکرد تا کمتر عصبانی بشه و تعداد ميخهايی که به ديوار اتاقش ميکوبيد کمتر ميشد.تا اينکه روزی پدرش گفت:
"پسرم از اين به بعد هروقت تونستی خودت رو کنترل کنی يکی از اون ميخها رو بيرون بکش."
چند روزی نگذشته بود که همه ی ميخها از ديوار بيرون کشيده شدند.پدر با خوشحالی پسرش رو به خاطر عوض شدن رفتارش تشويق کرد و گفت:
"خيلی خوبه که ديگه عصبانی نميشی ولی يه نگاه به ديوار بنداز!"
پسر ديوار رو برانداز کرد.چيزی که ديده ميشد سوراخهای زيادی بود که اونو بد شکل کرده بودند.پدر ادامه داد:
"ديوار ديگه مثل گذشته نيست.تو وقتی با ديگران با عصبانيت صحبت میکنی حرفات در دل اونا چنين اثری رو ايجاد ميکنه.
اگر هم ديگه به اون حرفا ادامه ندی اثر اونا رو نميتونی از بين ببری.درست مثل اينکه چاقويی در دل اونا فرو کرده باشی و اونو بيرون بياری و بخوای زخم نشه !
عزيز دلم کاشکی قبل از آزردن احساسها و عواطف ديگران کمی فکر کنيم.کاشکی دقت بيشتری روی گفته ها و رفتارمون داشته باشيم.
و کاشکی بدونيم التيام زخمها به سادگی ايجاد کردن اونا نيست."
وقتي كه خورشيد به پيشباز شب مي رود
و كوچه از صداي پاي آخرين عابر تهي مي شود
با كوله باري از غم و درد مي روم و تو را
با تمام خاطرات ديرين
در ميان كوچه هاي ساكت شهر تنها ميگذارم
گريه نكن اي وارث شكوفايي من
من بايد بروم تا با غم غريبي خويش
غم غربت را از جداره هاي دل عاشقان بزدايم
اما بدان
نبض خاطرم هر لحظه به ياد تو ميزند
رهگذري كه مي خواهد دريا را در آغوش گيرد
۲.تولد هر كودك به اين معناست كه خداوند هنوز از انسان نااميد نشده است
۳.هزار آرزوي بشر در مفابل يك تقدير الهي محكوم به فناست
۴.اگر با درايت بازي كني كسي به تو نخواهد گفت كيش و مات
۵.به حق خودت قانع باش.تو براي داشتن همه چيز آفريده نشده اي
بی تو نگاه چشمانم تا ابد در زلال اشک غرق می شود
صبر کن
دستهای من بی تو پناهی می خواهند
تنهایم مگذار
بی تو حنجره ام از داغ نگفتن می شوزد
دلم مثل پژمرده ترین جوانه های باغ از شاخه می افتد
من بی تو خاموش می شوم
کدام باران تشنگیم را فرو خواهد نشاند؟
به کجا می روی؟
صبر کن
اگر قسمت تو باشه بر میگرده
اگر هم برنگشت لابد از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت
سعی کن به کسی که تشنه ی عشقه دل نبندی
چون تشنه ی عشق روزی سیراب خواهد شد

نگاهم كردي و لبخند زدي
سرخي شفق به رويت افتاد
گفتي:منهم آسمانها را به تو هديه ميكنم
و با چنين هديه هايي از هم جدا شديم
دريا كه درياست چطور ميتواني با خودت ببري
من دريا را به تو هديه ميكنم
تا دوباره به اين ساحل برگردي
و در نبود من با دريا بگويي و بخندي
اگر همديگر را نبينيم اندوهي خواهد بود به وسعت عالم
به ساحل درياميتوان برگشت
آسمانها را هم آيا ساحلي هست؟
ميپنداشتم كه در روزهاي هجران چراغ عشق من خواهي بود
آيا آسمانها را براي اين به من دادي
تا به اندازه ي آسمانها از من دور باشي؟؟
بیایی کنار پنجره
باران ببارد
و باز شعر مسافر خاموش خود را بشنوی
اما دریغ
که رفتن راز غریب همین زندگی ست
رفتی
پیش از آنکه باران ببارد
دوستت داشتم.....یادت هست؟
گفتم:دوستت دارم
و تو گفتي: كوچيكي براي دوست داشتن
رفتم تا بزرگ شوم
اما آنقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت دارم
معلم كوچولو
بدجوري افسرده بودم.به يك دوست كمك كرده بودم از مصيبتي جان بدر ببرد و حالا همه مساعدت هاي خيرخواهانه من كارها را بدتر كرده بود.احساس ميكردم پاك از دست رفته ام.با اين روحيه به اتاق دخترم رفتم و روي تخت او نشستم.ناگهان چشمم به كاغذ مچاله شده اي افتاد.آن را برداشتم و باز كردم و اين جملات را خواندم : ( گذشته گذشته و آينده در اختيار ما نيست.ولي اكنون در دست ماست.از خود و از خانه خود بيرون برو چنان به هر ثانيه از آن روز بچسب كه گويي همان يك روز را مهلت داري زندگي كني.لحظه هاي زندگي خود را سرشار از لذت كن.ما فقط يكبار فرصت زندگي داريم پس مثل يك قهرمان زندگي كن.خداوند هركسي را براي منظور و مقصودي افريده است.پس بگذار او به تو نشان دهد كه از چه و براي چه افريده شده اي.
به تو نميگويم چگونه زندگي كني فقط جوري زندگي كن كه وقتي به گذشته ات فكر ميكني حسرت نخوري كه وقتت را تلف كرده اي.وقتي به اين نتيجه ميرسي كه كاري بايد انجام شود آن را انجام بده
اين زندگي متعلق به توست نه به ديگري.تصميم هايي بگير كه خوشنودت كند.نگذار هيچ چيز تو را به زمين بكوبد.هرگز در سايه ديگري يا در رويا ها زندگي نكن.اگر آرزويي داري بر مبناي آن عمل كن و بدان كه احتمال دارد به حقيقت بپيوندد.)
از آنچه كه خوانده بودم حيرت كردم.انگار كسي اين حرفها را خطاب به من نوشته بود.دخترم كه از مدرسه آمد كاغذ را به او نشان دادم و گفتم از روي كدام كتاب يا مجله رونويسي كرده است.او با شرمندگي گفت كه آن را خودش نوشته.
با حيرت گفتم: ولي تو دوازده سال بيشتر نداري! چطور ممكن است اينها را نوشته باشي؟از كجا ياد گرفتي؟
جواب داد : چطور يادت نيست مامان؟ تو خودت اينها را به من ياد دادي.من فقط حرفهاي تو را دوباره تكرار كردم !
شاید یه کسی به محض دیدن تو دستاش یخ میکنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه
مطمئن باش یه کسی شبا به خاطر تو توی دریایی از اشک میخوابه.....
ولی تو اونو نمی بینی !!!
یکی او خود خواندی لاغیر
یکی را خود هم او خواندی هم غیر
یکی نه او خواندی نه غیر
آن خط سوم منم!!

