تبليغاتX
آن سوي لحظه ها
از الف گذشته ام ...از اگر به یا رسیده ام... از کجا به ناکجا..
رویاها یک جایی توی دل آدم پا می گیرند برتی...و جایی توی ذهن می میرند.

مهم نیست که نوپا بوده اند یا سالها توی وجودت زندگی کرده اند. مهم اینست که مرگشان را باور کنی...که می کنی. مثل باز کردن چشمها و غافلگیر شدن توی روشنایی روز است, و فهمیدن اینکه مزه ی شیرینی که توی دهانت حس می کنی بخاطر گاز زدن کیک خامه ای گنده ای توی خواب بوده, وگرنه  یک فنجان چای تلخ بیشتر انتظارت را نمی کشد.

حتی مهم نیست که چقدر شیرین بوده اند یا در طول مدت زندگیشان چقدر آزارت داده اند.وقتی نیستند دلت دنبال همان تلخی هایی می گردد که دست کم بودنشان بهتر از نبودنشان است.مثل دندانی که دردش مدام آزارت دهد و چاره ای نداشته باشی جز آنکه از شرش راحت شوی.اما هربار که نوک زبانت توی آن حفره ی خالی شده می افتد دلت می گیرد که: کاش بود ! حفره های خالی همیشه به یادت می آورند که چیزی را از دست داده ای.

آدم نمی داند با چیزی که دیگر وجود ندارد چه باید بکند.وقتی درختی خشک می شود برتی, یا باید اجازه بدهی به حرمت سالها بودنش, همانطور توی باغچه بماند و تو را به یاد روزهای سرسبز بیندازد.یا بگذاری که تکلیفش را دندانهای تیز اره مشخص کند و ناگهان ببینی که بدون شاخه های حتی خشکیده اش هم, چقدر باغچه لخت و تو خالی بنظر می رسد... یا که اصلآ از بیخ و بن درش بیاوری.درآوردن ریشه هایی که سالها توی دل باغچه قد کشیده اند و جاخوش کرده اند, کمی بیشتر از خیلی زیاد انرژی میبرد برتی! هر تکانی که به ریشه ها بدهی خاک را سست می کند و دست آخر آن را زیر و رو خواهد کرد.

به من بگو با رویایی که مرده است چه باید کرد ؟ بگو با صبحی که چشم باز می کنی و  شیرینی از دست رفته ی خوابی را به یاد می آوری چه باید کرد برتی؟ با تویی که نامیرا هستی چه ؟ تویی که یک جایی توی ذهن می میری و جایی دیگر , در قالبی دیگر توی دل آدم پا می گیری؟ تویی که می توانی آدم را جلوی پنجره ببری تا زندگی را نفس بکشد و از اینکه هست به خود ببالد...یا توی چهاردیواری تاریکی حبسش کنی تا کسی نداند که اصلآ وجود دارد. تویی که آدم را وادار می کنی بپذیرد که بودنت بهتر از نبودنت است. که توانی برای اینهمه زیرو رو شدنها نیست....تویی که پایانی نداری.

رویاها یک جایی توی ذهن می میرند برتی....و جایی دیگر توی دل آدم پا می گیرند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 10:39  توسط شیما  | 

رئیس پوشه ای را که در دست داشت روی میز پرت کرد وخودکار را هم روی آن.پشت میزش جابجا شد و بی آنکه سرش را بلند کند گفت:"میتونی استعفا بدی".مینا گوشه لبش را گزید وبه چهره اصلاح شده و کت و شلوار براق طوسی رنگ او نگاه کرد.رئیس طوری دستش را در هوا تکان داد که انگار مگس می پراند:" بابت چند روز از این ماه مبلغی از شرکت طلب داری . برو تسویه کن". مینا شانه بالا انداخت:" مهم نیست.گیریم اینم سگ خورد" و چرخید وبسوی در رفت.رئیس مشتش را بروی میز کوبید.صدای فریاد" فکر کردی کی هستی" توی صدای کوبش محکم در گم شد.مینا به اتاقش رفت و ظرف چند ثانیه خورده وسایلی را که روی میز بود داخل کیفش ریخت.به همکار خانمش که با دهان باز, مسیر حرکت دستهای او را با چشم دنبال میکرد گفت:" خلاص " و زیپ کیف را کشید.همکارش رفت و کنار او ایستاد.با چشمهای خیس گفت:" نباید حساسیت نشون میدادی.یه کمی...." مینا کیفش را چنگ زد:" یه زحمتی می کشی؟ خرت و پرتهامو جمع کن.بعدآ میام و از خونه ات تحویل می گیرم." بغلش کرد و در گوشش گفت:" مواظب خودت باش" و از آنجا بیرون رفت.از دکه روزنامه فروشی همشهری گرفت و به انتظار تاکسی ایستاد که توی آن خیابان بد مسیر به زحمت گیر میامد.ماشین مدل بالایی سرعتش را کم کرد و چراغ داد.رو که برگرداند,ماشین راه خود را کشید و رفت.صدای زنگ گوشی اش را شنید.آن را از توی کیف بیرون کشید و درست زمانی که نیسانی برایش چراغ میزد دگمه سبز را فشرد.بعد از سلام و احوالپرسی گفت:"مریم چطوره؟".صدای پشت خط جواب داد:"صبح که داشتم میومدم سرکار کلی با مامانت دعوا داشتند.عین بابای خدا بیامرزش از صبحونه خوشش نمیاد.مینا....بابا میتونی از اداره تون مساعده بگیری؟ این یارو طلبکاره پدرمو درآورده.آبرو واسم نذاشته.منم دستم تنگه,میدونی که". راه افتاد و چند قدمی جلوتر ایستاد تا ماشین سیاهرنگی که جلوی پایش ترمز زده بود رد خود را بگیرد و برود.ماشین آمد و دوباره مقابلش ایستاد.گفت:" من دیگه اونجا کار نمی کنم بابا ". حواسش رفت پیش راننده که داشت اشاره هایی میکرد و کلمات را از توی گوشی نصفه نیمه شنید.با دست اشاره ای به ماشین کرد که برود دنبال کارش.گفت:" شرکتش به درد نمیخوره.هر کی به هر کیه.هرکی واسه خودش یه رئیسه.معلوم نیست واسه کی داری کار میکنی یا اصلآ جای چند نفر" و دوباره چند قدمی از ماشین دورتر شد.صدا توی گوشش منفجر شد:" به این چیزا چیکار داری؟ تو کارتو بکن و حقوقتو بگیر.یادت رفته با چه بدبختی این کارو پیدا کردی؟ منکه نمیتونم یه تنه جور همه رو بکشم. اگه یه ذره به اون دختر بیچارت فکر میکردی..." مینا روزنامه را زیر بغل زد و دستش را چنان روی کاپوت ماشین کوبید که صدای آن پخش شد توی فضا وکف دستش سوخت.راننده چیزی گفت و ماشین از جا کنده شد.مینا داد کشید:" ناز و نوازش رئیس که جزو کارم نیست.هست؟".صدایی از توی گوشی شنیده نشد.مینا مکالمه را قطع کرد.دستش را روی لبهایش فشرد و آب دهانش را قورت داد.راه افتاد و آنقدر رفت تا به اولین ایستگاه اتوبوس رسید.روزنامه را پرت کرد داخل سطل زباله و روی نیمکت نشست. دستها را روی صورتش گذاشت و به نقطه ای کنار جدول خیره ماند.گونه هایش آتش گرفته بودند.سر برگرداند و نگاهی به انتهای خیابان کرد. از اتوبوس خبری نبود.

زنی همراه دخترکش داشتند به ایستگاه نزدیک می شدند.دخترک گوشه های پیراهن صورتیش را گرفته بود و شعری میخواند و بالا و پایین می پرید.تلفن همراهش دوباره بصدا درآمد.نگاهی به صفحه آن انداخت.همان شماره قبلی.تماس را رد کرد.بلند شد ورفت سراغ سطل زباله و روزنامه رااز داخل آن بیرون کشید.نشست روی نیمکت و صفحه نیازمندیها را باز کرد.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/16ساعت 13:56  توسط شیما  | 

دو روز است که افتاده توی رختخواب .درست از دیروز بعد از ظهر.گاهی که سرفه اش شدت می گیرد چشمهایش را نیم باز می کند و مردمکهایش چرخی به دور و اطراف میزنند. و دوباره آنها را می بندد.سرخی پوستش از زیر چشمها تا بغل گوشهایش کشیده شده. دانه های عرق را از روی صورت و گردنش پاک می کنم و یقه ی لباسش را کنار می زنم.دستمال را ازروی پیشانیش بر میدارم.گرم گرم است.آن را داخل ظرف آب فرو می برم و می چلانمش.نوک انگشتی چند تار مویی را که از فرق نیمه خالیش جدا شده و به پیشانی چسبیده اند,کنار میزنم و دستمال را روی پیشانیش می گذارم و دست خیسم را روی گونه اش می کشم.تیزی ته ریشش را روی دستم حس می کنم.تکانی میخورد و زیر لبی چیزهایی می گوید. پری می پرسد:" چی میگه بابائی؟"
- " هذیون میگه. ببر آب رو عوض کن.مراقب باش نریزه "
می رود و دقیقه ای بعد بر می گردد.ظرف را با احتیاط روی پاتختی می گذارد:" بازم ببریمش پیش دکتر؟ ".دستی به پیشانیم می کشم و می گویم:" اگه قرصها اثر نکرد آره...انقدر هم نیا توی این اتاق. نمیخوام تو هم بگیری." خم میشود توی صورتم.نیمی از موهای لختش از روی شانه سر میخورند و رها میشوند توی فضا :" میخوای بری یه کمی بخوابی مامانی؟ دیشب هم که نخوابیدی.من مواظب بابا احمد هستم ".لبخند میزنم و سر را بالا می اندازم. قد راست می کند.خیره میشود به احمد که سرش را اینور و آنور می کند و باز هم چیزهایی می گوید.خنده اش می گیرد و میپرسد:" چی چی میگه بابائی؟ " .دستمال را از روی پیشانیش بر میدارم و دوباره توی ظرف آب فرو میبرم.تکان دیگری میخورد.
- " جلسه؟...مدیر امضاش نکرده که....آخر هفته شلوغه مهوش...مهوش ؟..."
پری به من نگاه می کند و بعد به او :" مهوش دیگه کیه مامانی؟" صدایش را طوری پایین می آورد که انگار نگران است احمد بشنود.دستمال را از توی آب بیرون می آورم و به صورت احمد نگاه می کنم....به بالا و پایین رفتنهای سریع سینه اش...- " چیکار می کنی مامانی! ".پری با هر دودست ,دستمال را ازم می گیرد.دامنم خیس شده.می گویم:" بدش من... مگه فردا امتحان علوم نداری؟ برو به درسهات برس ". اخم کوچکی به میان ابروهایش می اندازد و بطرف در میرود.بین راه می ایستد و دوباره می پرسد:" مهوش کیه؟ ". به لبهای احمد خیره مانده ام.می گویم:" نمیدونم ".شانه بالا می اندازد و بیرون میرود.
                                                                     ***
قفل را می چرخانم و در را باز می کنم.زنی که جوانتر از من است روبرویم ایستاده.هنوز محو تماشای موهای رنگ کرده ,لبهای خوش رنگ , پوست سرخ و سفید و گونه های برجسته اش هستم که می گوید:" من مهوشم ".با دهان باز, بی آنکه چیزی بگویم از جلوی در کنار می روم.وارد میشود و یکراست بسوی اتاق خواب میرود. پاهایم با همه قدرتی که دارند به دنبالش کشیده میشوند.در آستانه ی در می ایستم و نگاه می کنم که چطور لبه تخت می نشیند و بسوی احمد خم میشود و دست او را توی دستهایش می گیرد.پلکهای احمد تکانی میخورند و چشمهایش را باز می کند.لبخند می دود روی لبهای پوست پوست شده اش و انگشتهایش دور دست او گره میخورند.چهارچوب در را می گیرم و همه سنگینی تنم را روی آن می اندازم.سعی می کنم حرفی بزنم اما چیزی راه گلویم را بسته.چشمهایم را می بندم....
می لرزم؟ یا تکان میخورم؟...چشمهایم را باز می کنم.شبحی به طرفم خم شده وشانه هایم را گرفته:" چی شده؟....آروم باش.چیزی نیست".صدایش میزنم.می گوید:" من اینجام ...چقدر داغی! ".بلند میشوم و می نشینم.بلند میشود و می نشیند.می پرسم:" کجا رفت؟" و در تاریکی سرم را به اینسو و آنسو می چرخانم.می گوید:" کی ؟ ". مزه ی دهانم شور است.با صدایی که قطع و وصل میشود جواب میدهم:" مهوش...کوش؟ ".بلند میشود و چراغ خواب را روشن می کند.طوری روی لبه تخت می نشیند که فقط نصف صورتش را توی نور می توانم ببینم.چقدر مهتابی شده.مثل همان وقتی که ناخوش بود.گرهی توی ابروهایش انداخته و چشمهایش را تنگ کرده .نگاهش چند ثانیه ای در سکوت روی صورتم می ماسد.به نظرم ده سال طول می کشد تا دهان باز کند.آهسته میپرسد:" مهوش دیگه کیه؟"...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 23:40  توسط شیما  | 

درست در دو قدمی در, جلوی دو لنگه ی آهنی و بزرگ آن ایستاد واز پشت میله ها به راهی که به پله ها و از آنجا به داخل ساختمان منتهی میشد نگاه کرد.سر و کله ی کارکنان کم کم داشت پیدا میشد.برگشت عقب و چند قدمی راه رفت و دوباره بطرف در چرخید.سربازی که جلوی اتاقک کوچکش ایستاده بودو بخار از دهان وسوراخهای بینی اش بیرون میزد تکرار کرد: "هشت...ساعت هشت"...هنوز عقربه کوچک به هشت نرسیده بود.راهش را بطرف دکه ای که بیست متری آنطرفتر بود کج کرد.روی یکی از دو نیمکت آن نشست و از پشت عینک آفتابی بزرگش به سرباز که مثل لبو سرخ شده و مدام پا عوض می کرد نگاه کرد.صدایی از داخل دکه داد زد:" چایی میخوای خانوم؟یه خورده طول می کشه ها...آی پسر, اون فتیله رو بکش بالا " زن کمی به جلو خم شد.خودش را جمع کرد ودستها را بغل زد و سرگرم تماشای پسرکی شد که داشت فتیله سماور بزرگ را بالا می کشید.موهای سیاهش در هم فرو رفته بود و کت توی تنش تاب میخورد.پسرک رفت سراغ آتشی که کمی دورتر از نیمکت داشت شعله می کشید و چند تکه چوب انداخت داخل آن.صدای مرد از داخل دکه فریاد زد:" پسر...انقدر فس فس نکن.یه آبی به اون استکانها بزن " زیر لبی غرغر کرد و استکانها را زیر شیر آب گرفت.زن آهسته گفت:" آدم خوش اخلاقی به نظر نمیاد" پسرک بی آنکه سر برگرداند از لای دندانهایش گفت:" خیلی عوضیه ". بلند شد و سینی استکانها را گذاشت کنار سماور و گوشه چشمش را با آستین کتش پاک کرد.زن گفت:" بذار ببینم...باید هشت سالت باشه" پسرک گفت:" ده سال" و بینی اش را بالا کشید.زن پرسید:" انگار خیلی از دستش دلخوری...پدرته؟" پسرک دستهای خیسش را روی دستمال فشرد:" غلط کرده.یه تار موی بابامم نمیشه...عوضی". رفت کنار آتش و انگشتهای قرمز و بی حرکتش را روی آن گرفت.زن به گونه چپ سرخ او نگاه کرد:" دعوات کرده؟" پسرک گونه ها و بینی اش را با پشت دست پاک کرد :" فکر کرده چون صاحب کارمه میتونه بزنه توی گوشم.میگه چرا دیر اومدی.اگه بابام بفهمه..." زن دست روی صورتش گذاشت و سر را به سمت دکه چرخاند که سروصدا از داخل آن بگوش می رسید.لبهایش را بهم فشرد. پسرک رفت و قوری چینی را زیر شیر سماور گذاشت و آن را باز کرد:" بچه دارین؟ " زن بازوها را محکمتر بغل کرد.زل زد به بخاری که از دهانه ی قوری فواره میکرد توی فضا و گفت:" آره...یه دختر کوچولوی سه ساله "
ـ " نمیذارید کسی چپ نگاش کنه, مگه نه؟ عین بابام...خودش ده تا مثل اینو حریفه "
و بینی اش را با سر آستین گرفت.زن گفت:" گریه نکن...مرد که گریه نمی کنه" پسرک شیر سماور را بست.بازویش را روی چشمهایش گذاشت وبا صدایی که زن به زحمت میشنید گفت:" پس چیکار می کنه؟" زن گفت:" با مشکلاتش می جنگه "
ـ "اگه بابام کمرش خوب بود و میتونست ازجاش بلند شه میزد داغونش میکرد"
آستینش را از ابروها تا زیر چانه کشید. قوری را گذاشت بالای سماور و رفت سراغ آتش و چند تکه هیزم دیگر انداخت داخلش.زن به چهره او که از پشت شعله ها موج برداشته بود نگاه میکرد....
چایی را که خورد , بلند شد و پول را گذاشت توی سینی..اسکناسی هم گذاشت کف دست پسرک:" این مال خود خودته.چون پسر خوبی هستی" پسرک سر تکان داد.زن که راه افتاد از پشت صدایش زد:" مگه نمی خواستین برین اونجا؟ درها رو باز کردن " و با انگشت به سمت ساختمان اشاره کرد.زن با نوک کفش خاکها را اینور آنور کرد.سر را بالا گرفت و نفس بلندی کشید.گفت:" یه کم دیگه تحمل می کنم " . به کنار خیابان که رسید ایستاد.لبخندی زد و از همانجا گفت:" دختر منم باباشو خیلی دوست داره ". پسرک سر را طوری بالا و پایین برد که انگار از این قضیه مطمئن است.زن که خواست راه بیفتد او داد زد:" روی کبودی گونه تون یخ بذارید خانوم.زود خوب میشه" ...زن عینک آفتابی را روی صورتش جابجا کرد.دستی برای او تکان داد و پا گذاشت توی خیابان .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 15:15  توسط شیما  | 

شبهای پرستاره را دوست دارم.مثل امشب...دستها را زیر سرم میگذارم و چشمک زدنهایشان را دنبال می کنم.از این ستاره به آن ستاره.هنوز عادت بچگی توی سرم است.کنار پنجره خوابیدن و اشکال آسمانی را پیدا کردن.دب اکبر و اصغر,ستاره قطبی,و ثریا...ثریا...همیشه جلوی چشمم می آید,بی آنکه بخواهم.
زیباترین دختری که در تمام عمرم دیده ام.نگاهش که میکردی انگار خواب میدیدی.وقتی از خانه بیرون می آمد سکوت همه جا را پر میکرد.مردها خیره نگاهش می کردند و آب دهانشان را قورت میدادند و قدمهایشان کج میشد.خودم مچ یکی دوتایشان را گرفتم وقتی که رفته بودند توی دیوار.آنها که سر به زیرتر بودند قدمهایشان را تندتر می کردند تا نگاهشان به صورت او نیفتد.زنها به دیدنش سرخ میشدند و صورتشان را به تندی برمی گرداندند و رو ترش می کردند...صورتی داشت عین قرص ماه.وقتی لبخند میزدهمه سیاهی های دنیا کنار می رفتند.توی مردمکهای آبیش انگاری ده تا چلچراغ روشن کرده بودند.سیر نمیشدی از دیدنش...
ملافه را روی سینه ام بالاتر می کشم و فکر می کنم...فکر می کنم کی بیشتر خوشبخت بود: ثریا که آنهمه زیبا بود و خاطرخواه داشت یا آن پسر آسمان جلی که معلوم نبود چطور قاپ او را دزدید و دخترک یک دل نه صد دل عاشقش شد.آنقدر که به همه خواستگارهایش نه گفت و جلوی خانواده اش هم ایستاد.حتی دست رد به سینه پسر حاج منصوری زد که دخترها سر و دست می شکستند برایش و مادرها برای داشتن داماد اسم و رسم داری مثل او دعا می کردند.کافی بود از گوشه چشم نگاهش به دختری بیفتد تا خواب مدتها با چشمهای دختر غریبه باشد...شاید هم خوشبخت, دختر کمال آقای پارچه فروش بود که زن او شد و کم کم نور چشمی خانواده اش. کی این افتخار را به لیاقت خود دختر مربوط می دانست! از نظر خیلی ها او فقط " شانس " داشت. وگرنه چرا حاج منصور باید از بین اینهمه دختر او را برای پسرش انتخاب کند؟؟...
غلت میزنم.قرص کامل ماه با آن لکه های کمرنگ داخلش درست روبرویم است.بچه که بودم یکی توی سرم انداخته بود که نباید به ماه زل زد وگرنه بلایی نازل خواهد شد.تا مدتها از نگاه کردن به آن وحشت داشتم, مبادا اتفاقی بیفتد...لبخند میزنم.چشم می دوانم و دوباره دنبال ثریا میگردم....به خانه بخت که رفت خیال همه زنها راحت شد.چه فرقی برایشان میکرد که شوهرش یک جوان آس و پاس بود؟ یا که خانواده طردش کردند وشوهرش دل به کار نمیداد و همیشه هشتشان گرو نه بود؟ چه توفیری میکرد که خوشبخت بود یا نه؟ مهم این بود که یکی صاحبش شود که شد...
شاید هم خوشبخت, مرد متاهلی بود که همسایه دیوار به دیوارشان بود.تا مدتها می توانست هرچیزی را بهانه کند,برود پشت بام واز آن بالا ثریا را توی محیط خانه اش زیرچشمی دید بزند.یک روز او بیخبر از همه جا نیمه برهنه آمد توی حیاط..مرد طوری محو تماشایش شده بود که یادش رفت خودش را قایم کند.چشم ثریا که به او افتاد جیغ بلندی کشید و دوید داخل خانه.همینکه مرد آمد خودش را کنار بکشد, پایش سر خورد و از پشت افتاد روی بلوکهای بتونی داخل کوچه.همین بود که دیگرنشد برود پشت بام.دیگر هیچوقت نتوانست راه برود....
صدای جیرجیرکی پر شده توی حیاط..یک لحظه سر برگرداندن کافیست تا اشکال آسمانی را گم کنم.سایه درختها روی ملافه ام اینور و آنور میرود.دستی به پشتم میخورد.میچرخم.
_" دستشویی "
بلند میشوم و چراغ را روشن می کنم.ملافه را از رویش کنار می زنم.زیر بغلهایش را میگیرم و با همه توانم کمکش می کنم که بلند شود...و با خودم فکر می کنم: بدون شک خوشبخت خود اوست.از گناهش گذشته ام و هنوز مرا کنار خودش دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 21:41  توسط شیما  |