تبليغاتX
آن سوي لحظه ها
خواب ديدم نوزادي را درون باغي زنده به گور کردند.پيرزني با دستهايی لرزان او را داخل چاله اي گذاشت.و با همان دستها خاکها را رويش غلت داد و گريه کرد.خواستم جيغ بزنم اما نفس کم آوردم و همان موقع از خواب پريدم.موها راکه به سروصورت و پيشاني خیسم چسبيده بودند کنار زدم و تا مي توانستم نفس کشيدم.صداي نفسهاي آرام امير را که شنيدم فهميدم خواب ديده ام.بغلم از گرمی تن نوزاد داغ بود.انگار زنده بود و من ساعتها به خودم چسبانده بودمش.دلم شروع کرد به پیچ و تاب خوردن.لحاف را چنگ زدم و به جلو خم شدم و لبهايم را روي هم فشار دادم.***
نشسته ام روي گليمي که توي ايوان پهن شده.به آجرهای دورنگ دیوارها نگاه میکنم.به پنجره اي که رنگ حفاظش جا به جا بلند شده یا ریخته.به درخت گيلاس پير توي باغچه و حوض دو طبقه آبی رنگ وسط حیاط.و به خودم لعنت مي فرستم که چرا گذاشتم پاهايم به سمت اين خانه کج شوند و همزمان با او رودررو شوم.و بدتر اينکه گذاشتم دستم را بگيرد و بکشد داخل خانه.باید زنگ بزنم امير بیاید دنبالم.حالم خوش نيست.
از در هال بيرون مي آيد.ليوان شربتي مي گذارد جلوي پايم و حين نشستن آخ ميگوید و زانويش را مي مالد.لبخند چروکهاي صورتش را دوبرابر مي کند.مي گويد:" آدميزاده ديگه.يه وقتهايي دلش هوايي ميشه یاد قدیما می کنه." دستها را روي هم مي گذارد وآه مي کشد "والاه من که دوست دارم بياي و بري.بچه که بودی یه وقتهایی میومدی.حالا دیگه این خونه رو نمی شناسی".زل می زنم توی چشمهایش:" خونه تو رو".خودش را نمي بازد.نگاهي به دوروبر خانه مي اندازد:" خدا رحمت کنه پدرتو که اينجا رو واسه من گذاشت وگرنه الان آواره کوچه خيابونا بودم.کي ميخواست سرپيري مراقبم باشه؟".مي گويم:"مي تونستي بچه يه نفرو تصاحب کني و بزرگش کني.تو که بلد بودي".سرش را مي اندازد پايين و پشت دستش را مي خاراند.کمی طول میکشد تا جواب بدهد :"منو بابات تیکه هم بودیم.حالا یه چند سالی دیر فهمیدیم.خب چیکار باید می کردیم؟ اگه خدا بيامرز مادرت نتونست دووم بياره و خودشو کشید کنار تقصير خودشه.منکه اينو نخواستم".خودش را عقب مي کشد و تکيه ميدهد به ديوار:" خدا به سر شاهده اگه ازش خواسته باشم کسی رو ول کنه یا بي محلی کنه.چرا بايد ميخواستم؟شماهام حقي داشتين".دلم پيچ ميخورد.دست روي شکمم مي گذارم.مي خندد و به آن اشاره مي کند:" چند وقتته؟" جوابش را نمي دهم.کف دستش را مي گذارد زمين و خودش را بطرفم مي کشد:" تروخدا اگه چيزي هوس کردي بگو واست درست کنم.مديوني اگه نگي".دست از روي شکمم بر مي دارم و راست مي نشينم.خيره مي شوم توي ني ني چشمهايش.مي گويم:" ديشب خواب ديدم يه بچه رو زنده زنده خاک کردي". لبخند از روي لبهايش ميپرد وانگشتها را روي پوست آویزان سینه اش مي گذارد:" من؟!" نگاه ازش نمي گيرم.بر مي گردد سر جاي اولش و گوشه لبهایش پایین می افتد:"انقدرهام سنگدل نيستم". به نظرم مي آيد رنگش پريده.متوجه لبخند روي لبهايم ميشود ولي به روي خودش نمياورد.ازجا بلند مي شوم.روي زانويش فشار مياورد و بلند مي شود:"کجا؟ شربتت رو نخوردي."از جلويش رد مي شوم و ميروم طرف پله ها.مي گويد:"منم تنهام.يه وقتهايي بيا سربزن.والا بخدا خوشحال ميشم." توی دلم آشوب است.بازویم را می گیرد.دستم را با يک حرکت طوری بيرون مي کشم که پرت ميشوم جلو.ميخواهم نرده کنار پله را بگيرم اما سکندري ميخورم و مي افتم روي پله ها.تاب ميخورم وهر پنج تاي آن را با دست و پا پايين مي آيم.صداي جيغش را مي شنوم و" يا ابوالفضل" گفتنهايش را.او را که مي خواهد بلندم کند پس ميزنم و به هر جان کندني هست روي پله آخر مي نشينم.روي دست و بازويم خط خطي هاي قرمزي افتاده و پوستشان بلند شده.لابد روي پاهايم هم هست.تکانشان می دهم تا خیالم راحت شود که صدمه ای ندیده اند.به خودم بدوبیراه میگویم که چرا پايم را توي اين خراب شده گذاشتم.نفسم که جا مي آيد بلند ميشوم خودم را ميتکانم و بي توجه به التماس هايش از آنجا بيرون میزنم.زنگ ميزنم به امير که بيايد دنبالم.کم مانده همانجا توی خیابان بزنم زیر گریه.آرنجها و زانوي راستم بدجوری تیر می کشند و زق زق مي کنند.درد شکمم هم دارد پوستم را پاره می کند.به سر خيابان ميرسم و چند دقيقه اي منتظر ميمانم.طاقتم طاق ميشود و دلم را می گیرم وخم ميشوم.دست و پايم سست شده.چیزی توی دلم وول میخورد.گرمي ملايمي روي رانهايم احساس ميکنم که آرام آرام تاروی پایم ادامه پیدا می کند.نگاهم به کفش و جورابهايم مي افتد که قرمز شده اند. چشمهایم سیاهی می رود و گوشه ديواری مي نشينم.
+نوشته شده در جمعه 1388/02/25ساعت12:8توسط شیما |
هربار که پايش را به زمين مي کوبيد همه گوشتهاي تنش همراه با آن مي لرزيد.داد مي زد:" بپر...بپر....د ـ بپر ديگه....بپر الان ميرسه" زانوها را خم کردم و لبه ديوار گلي را گرفتم.با دست به کپه خاکي که کنار ديوار ريخته شده بود اشاره مي کرد.خودم را به آن سمت کشاندم و پريدم.همان موقع ديدم که پايش بالا آمد و لگدي به جلو انداخت و کپه خاک از هم پاشيد.روي زمين افتادم و پايم تير کشيد.کف دستها را روي رانهاي گوشتالودش کوبيد و خنديد.قبل از اينکه چيزي بگويم صداي باز شدن در آهني را شنيديم. مشدحسن بود که با چوب بلندي داشت بطرفمان مي دويد.اکبر توي يک چشم بهم زدن غيبش زد.دستم را به ديوار گرفتم و تنه ام را از روي زمين کندم.ميان بدوبيراههايي که نثار خودم و هفت جد و آبادم ميکرد از اين مي ترسيدم که نکند نرگس بيرون بيايد و من را توي اين وضعيت حين کتک خوردن از پدرش ببيند.تا بخودم بجنبم, رسيد کنارم و چوبش را برد بالاي سرش. سرم را بالا گرفته بودم و با چشمها و دهان باز نگاهش مي کردم.خودم را به ديوار چسباندم و دستم را گرفتم جلوي صورتم .يکدفعه پرت شد به سمت جلو و افتاد روي شاخه هاي تازه بريده شده.اکبر پشت سرش ايستاده بود و داشت نفس نفس ميزد.پريد طرفم و زيربغلم را گرفت و شروع کرديم به دويدن.درد توي تمام تنم پيچيده بود.صداي مشدحسن انگار قدم به قدم همراه ما مي آمد و تمامي نداشت:" پسره دله دزد بي پدر و مادر بیعار....کار کار توئه. دزد...گاو. اين جونورها رو هم تو از راه بدر مي کني میاریشون اینجا. هر روز از باغ من سيب مي دزدي يابو....وايستا بي همه چيز.....وايستا تا بهت بگم..." رسيديم لب جاده و پريديم پشت گاري احمد باربر که داشت از همانجا رد ميشد.صداي مشدحسن رفته رفته قطع شد.نفس راحتي کشيديم.اکبر با پشت دست بيني اش را پاک کرد و بيهوا خنديد.نصف بيشتر پايش از جلوي دمپايي بيرون زده بود.به پشت روي کف چوبي گاري دراز کشيدم.پايم زق زق مي کرد.انگشتها را درهم گره زدم و روي چشمهايم گذاشتم.صداي گاز زدن و خورد شدن سيب زير دندانهاي اکبر را مي شنيدم.معلوم نبود توی کدام سوراخ سنبه از لباسهایش قايمشان کرده بود.با دهان پر گفت:" گيرم که امروز هم رفتي و دزدکي ديديش خره. که چي بشه؟ جاي خاطرخواهی و اين ادا اطوارها چند تا سيب مي کندي مي خوردي گوشت ميشد به تنت بدبخت مردنی" بلند شدم و نشستم و با مشت زدم روي بازويش:" دفعه آخرت باشه زير پاي منو خالي مي کني گوساله.فکر نکن یادم رفته ".عقب رفت و صداي خنده اش پر شد توي گوشم.طوري مي خنديد که سينه ها و شکمش داشتند بالا و پایین می رفتند.تکه هاي له شده ي سيب از کنار دهانش بيرون زده بود. مي گفت:" خيلي حال داد جون تو " حالا ديگر ولو شده بود روي کف گاري.خنده ام گرفت و رويم را برگرداندم.درختهای دو طرف جاده داشتند از ما دور می شدند. فکرم رفت توی باغ.دلم همینطوری الکی غنج میزد. ***

براي ناهار دعوتم کرده است به دفتر کارش.چند وقتي بود همديگر را نديده بوديم.گوشي را که قطع مي کند مي گويد:" بايد بازار رو تشنه نگه داشت.واسه همین هم باید با رقبات هماهنگ باشي.مي فهمي؟". مي گويم:" نمي دونم. من از اين چيزها سر در نميارم ". مي گويد:" پس تو اون دانشگاهها چي ياد شما دادن؟". لبخند ميزنم و شانه بالا مي اندازم.با لحني که انگار بخواهد دلداريم بدهد مي گويد:" عيب نداره. عوضش يه آق مهندس که ميبندن به نافتون". و "آق مهندس" را طوري نازک و کشيده ادا مي کند که خودش هم به خنده مي افتد:" من که هميشه بهت گفتم خره, ول کن اين قرتی بازیا رو. آهن رو بچسب". همينکه مي خواهيم بلند شويم و برويم رستوران تلفنش دوباره زنگ ميزند.مي گويد:"ای بابا...اگه گذاشتن يه خورده هم به شکم برسيم " لبه شلوار خوش دوختش را مي گيرد و آن را روي شکم برآمده اش بالا مي کشد.نگاه به صفحه تلفن همراهش مي اندازد:" اینم که حاجي يه....واستا ببينم چي ميگه". شروع مي کند به چاق سلامتي و خوش و بش کردن.سر را انداخته پایین.اینور و آنور قدم برمی دارد و میخندد.خودم را با کاغذپاره های روی میز سرگرم می کنم.می گوید:"حاجی ما که همین پریروز اونجا بودیم....آخه...ای بابا...چشم....چشم, به نرگس هم میگم....حتمآ می آییم...به حاج خانوم سلام برسونید....".مکالمه را که قطع می کند می رود طرف کتش که از جارختی آویزان است. آن را برمی دارد و درحالی که تنش می کند می گوید:" یکی از فامیلهای قرقمیشی شون رو دعوت کرده باغ .میخواد پز دومادش رو بده بهشون " شانه ها را بالا می کشد و می خندد:"حاجی یه دیگه". لبخندی می زنم و چیزی نمی گویم.سوئیچ را به دست می گیرد.سیب سبز درشتی از توی ظرف بر می دارد و بیهوا پرت می کند طرفم.جا می خورم و او می زند زیر خنده.

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/05ساعت21:58توسط شیما |
خيابان را درست نپيچيده بود که عينک بزرگي آمد جلوي صورتش.سر را عقب کشيد اما نتوانست جلوي برخورد را بگيرد.سردي قاب فلزي را روي دهانش حس کرد و ضربه هايي را که به کفشهايش می خوردند.لابلاي بد و بیراههایی که می شنید گفت:"ببخشيد....خيلي ببخشيد...الان جمعشون مي کنم" و زانو زد و دستش را به طرف زمين دراز کرد.سر را بالا گرفت و از لاي جمعيت اين طرف و آن طرف را نگاه کرد.به مردي که دوان دوان به کنارش رسيده بود گفت:"اوناهاش...اونور. منتظر تاکسيه".از جا بلند شد و دو تا سيبي را که از روي زمين برداشته بود به دست او داد و دوید.از روي جدول پريد اما ماشينهايي که با سرعت بطرفش مي آمدند راهش را بستند.داد زد:" وايستا....وايستا...." تاکسي داشت راه مي افتاد.ماشيني بوق بلندي برايش زد.داد کشيد:" زهرمار....چه مرگته؟ "به سمت مخالف خیابان چرخید.دستها را روي سر گذاشت و چند قدم کج و کوله کنار جدول برداشت.ايستاد و به دنبال تاکسي نگاه کرد که از چراغ سبز گذشته بود و بين ماشينها لايي مي کشيد و میرفت...

کتابي را از رديف روبرويي قفسه برداشت و به مرد همراهش گفت:"پيداش کردم".دستي به جلد قهوه ايش کشيد.صفحه اول آن را که باز کرد ضربه انگشتي به شانه اش خورد و صدايي گفت:"آقاي صابري....شما آقاي صابري نيستيد؟".سر را به عقب برگرداند_ " منو يادتون مياد؟....شريفي....توي دانشگاه همکلاسي بوديم". چرخید.نگاهش از صورت او به شال آبي و مانتوي همرنگش سرخورد و پايين آمد و باز بالا رفت و چرخي توي تارهاي موي خرمايي و لبهاي کنار رفته و دو رديف دندان سفيدش زد و روي چشمهایش ثابت ماند.-" فراموش کرديد؟ مثل جزوه هايي که مي گرفتيد و یادتون میرفت برگردونيد و بايد خودم ميومدم دنبالش."
دست از نگاه خيره اش برداشت.چشمهايش را جمع و من ومني کرد:"ما... همديگرو مي شناسيم؟".دختر ابروها را جمع کرد و غبغب کوچکي به زير چانه اش انداخت اما ته مانده لبخند هنوز روي لبهايش بود:" دست ورداريد آقاي صابري.واقعآ يادتون نمياد؟...شما نه چیزی یادداشت می کردید نه خیلی حرف می زدید, اما با تصمیمهای کلاس مخالفت می کردید,با دلیل یا بی دلیل" سر را براي لحظه اي پايين انداخت .انگشت سبابه را روي لب بالايش گذاشت و سعی کرد خنده اش را جمع کند:" حق به جانب هم که می شدید چونه تون رو همین شکلی میدادید بالا "
تکانی خورد و صورتش را کمی پایین آورد.چند صفحه از کتابی را که در دست داشت ورق زد و آن را بست و با فشار لای کتابهای دیگر قفسه جا داد.گفت:"راستش من شما رو یادم نمیاد" و کتاب دیگری برداشت .دختر جا خورد و خنده از روی لبهایش جمع شد.
_" سه سال زمان زیادی نیست ها.شما انقدر فراموش کار شدید یا.....من خیلی عوض شدم؟"
جمله آخر دختر رابه زحمت شنید.لبخند زد.گردن کج کرد وشانه هارا بالا انداخت.دخترگفت:"ببخشید وقتتون رو گرفتم" و پشت به او کرد و به طرف در رفت.صدای باز و بسته شدن در را که شنید دستش را مشت کرد و بالا آورد و طوری آن را فشرد که رنگش سفید شد و رگهایش بیرون زد.نفسش را با "هو"ی بلندی بیرون داد.گفت:" بالاخره حالشو گرفتم " و مشتش را چند بار تکان داد:" حالشو گرفتم" .مرد همراهش پرسید:"شناختیش؟! "
-"من بال بال میزدم به چشم بیام. جزوه گرفتن و توی موضع مخالف بودن و جلب توجه و از این مزخرفات! ...عین خیالش هم نبود. انگار..."
انگشت ها را دور لب پایینش کشید و پاشنه کفشش را چند بار به زمین زد.به زنی که روی پنجه پا بلند شده بود تا کتابی را از قفسه بالای سرش بردارد زل زد.چند قدم از قفسه دور شدو برگشت.دوباره رفت و دوباره برگشت.مشتی به روی پایش زد و به سمت در رفت.دختر فروشنده داد زد:"آقا....."برگشت و کتاب را روی میز انداخت و از در بیرون زد.چند قدم توی پیاده رو دوید.ایستاد و همه جا را سرک کشید و شال و مانتوی آبی رنگ را دید که پیچ خیابان را می پیچد....

مرد همراهش ایستاد و عرق پیشانی اش را پاک کرد.دهانش را باز کرد و بست.پشت دستش را زیر چانه کشید.بلند گفت:"خب منم باهاش کلاس داشتم اما هیچ جزئیاتی رو از من یادش نبود آقای زبل" سر را به چپ و راست تکان داد. چرخید و راه افتاد و با دست به او هم اشاره کرد که راه بیفتد.
دستها را از روی سر پایین آورد و روی صورتش گذاشت.نیم چرخی دور خودش زد و به ماشینها و آدمهای توی خیابان خیره ماند.

+نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت13:46توسط شیما |
 

_" ر..ر..رفت بالای د..درخت.هرکاری کردم ن...ن..نتونستم جلوشو بگیرم.پاش س..سرخورد و افتاد پایین" تمام چیزی که پس از سه روز قفل شدن زبانش توانسته بود به همه بگوید همین بود.

عقبتر کشید و جابجا شد و همین تکان باعث شد تا کمی بالا و پایین شود.یک پا را جمع کرد و چانه را گذاشت سر زانویش.پای دیگرش بین زمین و هوا معلق مانده بود.برگها بالای سرش ریز ریز تکان می خوردند.انگار جانور کوچکی داشت بین تارهای مویش می چرخید.نگاهش روی کنده کاری کج و کوله روی تنه درخت ثابت ماند.آنقدر همانجا نشست و به آن خیره ماند که آفتاب از روی تنه درخت چرخید, از روی حرف "م" گذشت و به "ج" رسید و دست آخر به "ی" که عمق خراش آن کمتر از دوتای دیگر بود و نصفه کاره رها شده بود...."رفتی اون بالا چکار؟ " نوید این را با سری بالا و صورتی که از تابش آفتاب جمع شده بود پرسیده بود. ندا از گوشه چشم نگاهش کرده و جوابش را نداده بود.نوید دست را سایبان پیشانی کرده و گفته بود:" اون چیه دستت؟ داشتی درختو می کندی ؟مگه بابا نگفته درختا رو زخمی نکنین؟ الان میرم بهش میگم". ندا خط کج و معوجی به ابروها انداخته و صدایش را نازک کرده بود:" ترسیدم! ".نوید گفته بود که اصلآ او این روزها یک طوری شده است و همه اش توی خودش است و مشکوک میزند.ندا هم تذکر داده بود که این فضولیها به او نیامده....لرزه ای بر تنش نشست.خودش را جمع کرد و چانه را محکمتر به سر زانو چسباند.نگاهش افتاد پایین, همانجا که نوید ایستاده بود... تا بخود بجنبد, نوید هیکل لاغر ده ساله اش را مثل گربه از درخت کشیده بود بالا.او جیغ زده بود:" کجا داری میای؟! برو پایین. فضول" . حالا سرش به موازات همان شاخه ای بود که ندا رویش نشسته بود. جیغ و داد فایده ای نداشت.گردن کشیده و سر خم کرده بود تا ببیند او با درخت چه می کند....زانویش را بغل زد و سر را لای بازوها فرو برد و چشمها را بست....فقط به فاصله چند ثانیه نوید پخش شده بود روی زمین.سرش خورده بود به سنگی که لب جوی آب داخل باغ بود و مغزش داغون شده بود...به همین سادگی. حتی یک آخ هم نگفته بود....

" ا...رفتی اون بالا چکار؟ " سر از روی زانو برداشت و پسرعمه اش را دید که دست به کمر ایستاده و با دهان باز نگاهش میکند.آن پسرک دیلاق هم همراهش بود.همانکه دوستش بود و با خود آورده بودش باغ.ندا به موهای سیاه پسر عمه اش که حلقه حلقه روی پیشانی تاب خورده بودند نگاه کرد و به دهانش, که داشت چیزهایی می گفت.اینکه یکدفعه غیبش زده و کلی دنبالش گشته اند.آب دهانش را قورت داد و پای آویزانش را جمع کرد.پسرک دیلاق _ با آن چشمهای تو رفته ودهان گشاد ـ گفت:" مجید! ایشون علاوه بر شما با تارزان هم نسبتی دارند؟ ".ندا دست به شاخه بالایی گرفت و بلند شد و ایستاد.گفت:" شما ب...برید.م..م..من میام". پسرک دیلاق گفت:"ب..بدون تو..ه..ه..هرگز ".ندا دید که خنده روی لبهای مجید دوید اما نوک دماغش را خاراند و چشم غره ای به دوستش رفت.عرق روی صورتش نشست وپایش را روی شاخه پایینی گذاشت. پسر دستهایش را از هم باز کرد:" کمکت کنم عزیزم؟ مجید جان...اجازه میدی؟" و چشمکی به او زد.اینبار مجید نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد..ندا پا را محکم روی شاخه دیگری گذاشت و شروع کرد به تکان تکان خوردن.دهان باز کرد که چیزی بگوید, اما خودش هم نفهمید که چطور یکباره به پشت خم شد و توی هوا بال بال زد و از درخت کنده شد. صدای فریاد آنها را شنید و فرو رفتن شاخه ها را توی تنش حس کرد و ....ترق...سفتی زمین استخوانهایش را به درد آورد...برای لحظاتی چیزی حس نمیکرد..بعد...یکی داشت سعی می کرد سرش را بلند کند و اسمش را صدا میزد.چشمهایش را باز کرد.نوید را دید که روی صورتش خم شده و میخندد.خون از روی سر شکافته اش شره می کرد و چند شاخه میشد و چکه چکه روی صورت او می ریخت.می گفت:"چی داشتی میکندی رو درخت؟".ندا هول کرد و کف دستش را محکم روی صورت او کوبید.درست مثل  یکسال پیش...و بعد صدای آخ بلندی شنید.ولی نوید که حتی آخ هم نگفته بود.سرش رها شد و دوباره به زمین خورد.شنید که یکی داد میزند:"مجید!...چی شد؟ببینمت...اوخ اوخ...دماغتو داغون کرد...بابا این دختره دیوونست!"...چشمهایش را بست و به همان حال ماند.

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/03ساعت13:38توسط شیما |
همه بدبختی هام از وقتی شروع شد که پای اون پتیاره باز شد تو زندگیم.تقصیر خودمه با این اخلاقم.کسی اندازه چوب کبریت محبت بکنه در حقم, یه عمر مدیونش میشم...رفته بودم نونوایی که یه دفعه فشارم افتاد و حالم بد شد.حالا یا از گرما بود یا زیادی سرپا وایستاده بودم, نمیدونم...اونم تو صف بود.کمکم کرد رسوندم خونه.یه آب قندی, شربتی,شونه مالیدنی..خلاصه انقدر پیشم موند تا حالم جا اومد.اینجوری بود که منو مدیون خودش کرد و پاشو گذاشت تو زندگیم, که ایکاش قلم پاش می شکست و نمیذاشت...چی بگم آخه.دستم بشکنه که تقصیر خودم بود. هر روز دعوتش می کردم و سفره خونمو که سهله سفره دلمم پیشش باز می کردم.یه روز براش گله کردم که شوهرم چند وقتیه حال و حوصله درست حسابی نداره.نه حرفی, نه بگو بخندی,نه...هیچی.هیییییچ...اینو که گفتم یه دفعه دراومد که" شاید زیر سرش بلند شده". همچی خنده ام گرفت که غذا پرید تو گلوم.عکس شوهره رو نشونش دادم و گفتم آخه کی میاد با یه همچی مردی که نه قیافه داره و نه پول و پله دل بده قلوه بستونه؟! یه جوری نگام کرد که هول ورم داشت.گفت" مگه تو زنش نشدی؟ پس لابد یکی دیگه هم پیدا میشه که ازش خوشش بیاد"...منو میگی, عینهو شیر برنج وارفتم. می بینین چقدر ساده و بدبختم؟! هرچی بهم بگن فوری باور می کنم.سرم همیشه گرم بشور و بپز و بساب بساب بوده, کی وقت داشتم به راست و دروغ آدمها فکر کنم؟ از خدا پنهون نیست, از شما چه پنهون که چند روزی همینجوری تو فکر بودم.شوهرم همه کس منه.خونواده هم که ندارم.اگه اونم از دست میدادم دیگه آواره و سرگردون بودم.اونوقت توی این شهر پر از گرگ چی به روزم میومد؟ این بود که چادرو انداختم سرم و یه راست رفتم سراغ همین دوستم و ازش چاره خواستم.گفت راهش داروی محبته.اما کمی خرجش بالاست.جهنم. بالا بود که بود.چاره چی بود؟یه بسته داد دستم و گفت" شب که شوهرت اومد فلان دعا رو میخونی و فوت می کنی تو غذاش و یه خورده هم از این پودره می ریزی توش میدی بخوره "...شب که شوهره اومد عین همون کارها رو کردم. چشمتون روز بد نبینه.حسابی ریخت بهم.گلاب به روتون تا خود صبح موند توی دستشویی.همش فکر میکرد بخاطر غذای کارخونه ست, منم که از ترس صدام در نمیومد.یه چند روزی حالش خیلی بد بود.شاکی شدم رفتم پیش دوستم دعوا که این چی بود؟ پولش به کنار, اگه شوهرم چیزیش بشه شکایت می کنم. آرومم کرد و گفت که حتمآ دارو رو زیادی بهش خوروندم که اینجوری شده وگرنه اینو به چند نفر دیگه هم داده.من خر هم باز باور کردم.یه بسته دیگه بهم داد ولی من ازش استفاده نکردم.پشیمون شدم دیگه.اونم بعد یه مدتی گذاشت از این محله رفت.والا بخدا هیچ خبری ازش ندارم وگرنه...

چند وقت پیش بود که رفتم پیش همین همسایه بغلی.غصه دار بود.سر دلش واشد که شوهرش آدم خیلی خوبیه ولی یه مدتیه دلش با شوهرش نیست و از این صحبتها.تقصیر دل نازک و ساده خودمه که واسش سوخت و خیر سرم خواستم کاری براش کرده باشم.یادم به اون بسته هه افتاد.گفتم شاید واسه این بنده خدا اثر کنه و مهر شوهره بیفته به دلش.واسش بردم و توضیح دادم که چیه.قبول کرد. گفت حالا یه امتحانی می کنه. دعاها رو خوندم و فوت کردم و خودش با سلام و صلوات اونو ریخت تو چاییش و خورد.منم پا شدم رفتم خونه...من یه زن ساده بیچاره ام که هرچی می کشم از سادگیم می کشم و این دلسوزی های بیخودیم.من عقلم کجا بود که بخوام به این چیزها فکر کنم؟ خودم عین آب خوردن گول اینو اونو میخورم... داروی خواب آور؟؟  به والله دروغه. اون بسته قرصهای خواب هم که تو خونه پیدا کردین مال خواهرمه.بنده خدا اعصابش ناراحته. هزارو یک بدبختی داره.چند وقت پیش ها می گفت فکر و خیال نمیذاره بخوابه.رفتم از داروخونه براش قرص گرفتم که هنوزم فرصت نکردم ببرم بدم دستش....اینی هم که شما می فرمائی موقع بیرون اومدن از خونه ی همسایه در خونه رو نبستم: میخواستم برگردم واسش آش نذری ببرم, گفتم بنده خدا پاش درد می کنه مجبور نشه بیاد درو وا کنه. که تا رسیدم دیدم همچی راحت سرشو تکیه داده به پشتی و خوابیده.کاسه آش رو گذاشتم تو آشپزخونه و درو آروم بستم و برگشتم خونه...وگرنه من که چشمم دنبال اون چهار تیکه طلای تزرتی مردم نیست که جناب سروان...حالا این خانوم بعد دو سه هفته رفته کمدشو گشته دیده طلاهاش نیست, گفته خر کیو بچسبم؟ خر همین زن بدبخت رو که دیوارش از دیوار همه کوتاه تره و هرچی می کشه از سادگیش می کشه.شما چرا باور می کنین؟ منو این کارها ؟! استغفرالله...بشکنه این دستم که نمک نداره.الهی جز جیگر بزنی پتیاره که اون دارو رو دادی دستم.غلط کردم بخوام واسه کسی دل بسوزونم.اینه جواب خوبی من؟ نه, شما بگید...اینه جواب خوبی؟

+نوشته شده در دوشنبه 1387/03/06ساعت15:20توسط شیما |